English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و دوم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - آیا «کامشاد اعتمادیان» عاشق شده‌است؟ آن‌هم عاشق خانم جوان، پرقدرت و ثروتمندی همچون «گلاره بهتاج»؟ ظاهراً همه‌ی قرائن رفتاری، حکایت از تحولی غیر منتظره در دنیای درون او دارد. اما از طرف دیگر، صحبت‌های وی، ساز دیگری می‌نوازد. توصیفش از حس و حال درونی خود، توصیف کسی است که انگار از کنار کوهی از آهن‌ربای حس و عاطفه، در حال عبور است اما در لحظه‌ای که می‌خواهد به آن حس و حال درونی، نامی بگذارد، ناگهان سر از هفده‌سال پیش در می‌آورد که دل به کسی بسته‌بود که حتی نگاهش برای یک لحظه نیز به طور مستقیم در نگاه او نیارامیده‌بود. در آن زمان، هر دو قبل از آن که دو جنس مخالف باشند، دو فرشته ی مؤنث و مذکر بودند تا دو عاشق دلخسته. چنین به نظر می‌رسد که او با مقایسه‌ی حس و حال امروز خویش با آن گذشته‌ی دور، می‌خواهد بگوید که او عاشق «گلاره‌بهتاج» نیست بلکه تحسین‌کننده‌ی توانایی‌های اوست.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۲۴ ۸۸/۸/۱۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر