English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و هشتم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - «کامشاد» با خواندن یادداشت های«گلاره»، نه تنها گُل از گُلش شکفته‌بود بلکه بیشتر و بیشتر پی می‌بُرد که با انسانی روبروست، عمیق‌تر از آن‌چه می‌نماید. از همین رو، با زبانی سرشار از تقدیس و سپاس، به تلفن همراه وی زنگ زد تا آن‌چه را که در وجودش تلنبارشده‌بود به وی بازگوید. «گلاره» که به کلی با تلفن «کامشاد» غافلگیرشده بود، در آغاز، نمی‌توانست واژه‌های مناسب را برای جواب‌دادن به او پیداکند. احساسات ستایشگرانه‌ اما نه عاشقانه‌ی کامشاد نسبت به «گلاره»، احساساتی کاملاً صمیمی و متقابل بود. آن چه را که «گلاره» می‌گفت، همان بود که او بدان می‌اندیشید. باری، پس از برملاشدن کلاهبرداری بزرگ «ناصر مسرورانی» در خارج از ایران، کامشاد به این اندیشه افتاد تا فردای آن‌روز به سراغ پدر یکی از همکلاسی‌هایش در دوران تحصیل در دانشگاه برود که فردی سالم و قابل اعتماد بود و در دادستانی کل کشور کار می‌کرد.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۸:۱۳ ۸۸/۱۰/۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر