English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


اتوبوس شهری: حکایتهای شهربانو
[وبلاگستان] توبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان ها ی دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۸:۵۷ ۹۱/۱۲/۲۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر