| نگاهی به وبلاگ صندوقخونه / وبلاگ عبدالقادر بلوچ | ||
| [معرفی وبلاگ/سایت] بلوچ در ادامهی نگاه به وبلاگها این بار به وبلاگ صندوقخونه پرداخته است. اگر به وبلاگ بلوچ دسترسی ندارید با کلیک روی مشروح خبر کل مطلب را بخوانید. تکرار یک توضیح: ستون «نگاهی به وبلاگها» به منظور معرفی وبلاگها و نشان دادن تنوع دیدها راه افتاده. چه بسا مطالب و نظرات یک وبلاگ با باورهای شما مطابقت نداشته باشد. نوشتههای وبلاگها ضرورتاً نظرات من نیستند و مسئول عقاید و نظرات نوشته شده در یک وبلاگ نویسندهی آن وبلاگ است. **** وبلاگ «صندوقخونه» را بهار با امضاء سرخاب در آدرس: http://sandogh.blogspot.com مینویسد او که گاهی خود را ساقی هم مینامد در یکی از پستها که به مناسبت فرا رسیدن عید نوشته خودش را اینگونه معرفی میکند: همين الان متوجه شدم که خود عيدم! اسمم که بهار است، متولد ۵ فروردين، معروف به سرخاب و ساقی؛ دو سين هفت سين! اگر جوانه هم ميیزدم ديگر تمام بود!! و من فکر میکنم این دختر جوان بیست و چهارساله استعداد فراوانی در جوانه زدن دارد. او که در نواختن پیانو و سنتور استاد است از قلمی توانا و روحیهای بسیار انسانی برخوردار است. در وبلاگ او زندگی به معنا و مفهوم واقعی جریان دارد و شما شور و شوق را حس خواهید کرد. بهار که وبلاگی انگلیسی هم دارد در وبلاگش بسیار صمیمی و راحت است . برای آنکه توانایی قلم او را ببینید به نوشته زیر که از طنزی قوی برخوردار است توجه کنید: من يک بيست دلاري پيدا کردهام. ديشب، در يک پارکينگِ خلوتِ تاريک، يک بيست دلاری کهنه و کثيف پيدا کردم. داشتم خيلی با سرعت به طرف ماشين میرفتم که نگاهم به زمين افتاد؛ ديدم يک تکه کاغذ کثيف و مچاله در چند قدمی، روی زمين افتاده است. کمی که جلوتر رفتم ديدم يک اسکناس است. اول بیخيال شدم وبدون اينکه به چيزی فکر کنم، با همان سرعت به راهم ادامه دادم. آخر من عادت ندارم که روی زمين پول پيدا کنم برای همين اين بار هم مثل همهً تجارب اوّل، واکنشم سازمان يافته نبود. چند قدم که گذشتم، متوجه شدم که سرم ناخودآگاه با چشمانم میچرخد. امتداد نگاهم را که گرفتم، رسيد به همان اسکناس. پس برگشتم بالای سرش. حس کسی را داشتم که نيمه شب مجروحی را وسط خيابان تاريک و خالی پيدا کرده است. اوّل با دقت اطرافم را نگاه کردم. پرنده پر نمیزد، فقط چند ماَشين با فاصله زياد پارک شده بودند. ياد حرف مدير دوست داشتنی دبيرستانم، خانم ارکانی افتادم.میگفت پول ديگران نبايد برای آدمهايی که میخواهند خوب باشند، حتی ارزش خم شدن و برداشتن داشته باشد! يادش بخير حرفهای خوب زياد میزد ولی من سعي کردم در آن لحظه از ذهنم بيرونش کنم. فکر کردم اين پول مال چه کسی میتواند باشد. يک ثروتمند که شايد دستمال نداشته و میخواسته دماغش را پاک کند. ته جيبش هم پر از اين بيست دلاریها بوده، استفاده کرده، مچاله کرده و بر زمين انداخته است... با اين فکر حالم بد شد و بدون فکر راه افتادم. چند قدمی دور نشده بودم که از خلاقيت ذهنم، خنده ام گرفت. مگر میشود ثروتمند در جيبش اين همه پول داشته باشد، دستمال نداشته باشد؟ اگر هم نداشته باشد يقهً لباسش که نرم تر از پول است. دوباره برگشتم بالايیسرش؛ فکر کردم شايد مال فقيری باشد. يک زن تنها و بسيار پيرکه خوابش نمیبرده و میخواسته برود از يک داروخانهً شبانه روزی مقداری قرص خواب بخرد.آنقدر پير بوده که پول را مچاله کرده تا از دستش نيفتد، ولي با اين حال، پول افتاده و او متوجه نشده است... اين بار هم جلوی چشمانم سياهی رفت و آنقدر دلم سوخت که نتوانستم طاقت بياورم و راهم را پيش گرفتم. باز چند قدمي بيشتر دور نشده بودم که يادم افتاد اين جا مملکت جهان اول است. اينجا فقير به اندازهی ايران نيست و پيرهايش هم خيلی با عزت زندگی میکنند و خودشان با اين وضعيت، نيمه شب به دنبال دارو نمیروند.حتی اگر روزی روزگاری همچين اتفاقی بيفتد، کسی که آنقدر پير است که متوجه نمیشود پول از دستش افتاده، آنقدر هم هوش و حواس ندارد که برگردد و تمام راه دنبالش بگردد. دوباره برگشتم. فکر کردم اين پول عاقبت خوبی نمیتواند داشته باشد. يا آنقدر ماشين از رويش رد ميشود تا از بين برود، يا يکی از اين جوانکهای دبيرستانی میبرد سيگارش میکند! چشمهايم را بستم. کلی از خدای دل به خاطر کاری که میخواستم بکنم، پيش پيش عذر خواستم و کلي هم منطقهايم را برايش توضيح دادم. عزمم را جزم کردم و با اجازهی خانم ارکانی و بقيهی بزرگترها خم شدم و برش داشتم... **************** الان در کيف پول من است. مال من است چون من پيدايش کردهام! فردا هم میروم و با دل راحت خرجش میکنم چون مال من است! شايد روزی هم من پولم را گم کنم و کسی پيدايش کند، از حالا میگويم که حلالش باشد... فکر میکنم لازم نبود که آنقدر سرش فکر کنم، کار به اين سادگی که اين همه فکر نمی خواهد. خصوصاً برای کسي که اکثر اوقات فلسفهی خيامی دارد... او قادر است که با یک شعر شما را در این که اسب حیوان نجیبی است به شک بیندازد: اسب حيوان نجيبی نيست فرزانه میداند که اسب حيوان نجيبی نيست مادرش میداند پدرش میداند من و بنفشه میدانيم همهی دوستانمان میدانند همهی مردم رشت میدانند... اسب حيوان نجيبی نيست پيراهن آبی فروغ - قاب تصويری که از او در ذهن من مانده است - را، که بپوشد؟ کتابهای کنکورش را که بخواند؟ چه کسی ... فروغ، اسبش را دوست داشت اسب، فروغ را دوست داشت پس چرا اسب، فروغ را کشت؟ اسب حيوان نجيبی نيست... بهار در زدن حرفش مهارت دارد کمی حواستان پرت شود وسط مطلبش به شما سورهای این چنین میزند: چند شب پيش خواب میديدم گوسفندهای يک گله بزرگ را دارند تقسيم میکنند بين گروه بزرگی از آدمها. خيلي هاشان را مي شناختم. همه آمده بودند گوسفند بگيرند. صداي زنگولهء گوسفندها هنوز در گوشم مانده. يک برهء سفيد و قشنگ بود آنجا يک لحظه چشم برداشتم بردند دادندش به کس ديگری. همهمهء آدمها و گوسفندها هنوز در ذهنم مانده. گوسفندها را بين آدمها تقسيم کردند، سهم من شد سگ گله! سرخاب که در همیلتون نزدیک تورونتو در کانادا زندگی میکند شبی که از تورنتو برمیگردد از خلوتی و سوت و کوری همیلتون شاکی میشود میگوید: وقتی رسيديم به شهر خودمان، خلوتی خيابانها و مغازههای تعطيل و سوت وکور غمگينم کرد. دلم برای خيابان شهرداری رشت تنگ شد که ساعت دوازده شب به بعد تازه جان میگرفت... دکههای جگرکی و کباب و لبو و باقالی، مردمی که میآمدند برای پياده روی، رانندههايی که داد میزند:"انزلی"، "آستارا"، "آستانه، لاهيجان"... پستها در صندوق خانه بسیار متنوع هستند و در عین حالی که روز در آنها جریان دارد هیچ تضمینی هم نیست که یکهو با پستی چنین روبرو نشوید: دلم نمیخواهد! چشمهايم را میبندم ، پاهايم را به زمين میکوبم و مدام تکرار میکنم : "نمیخواهم، نمیخواهم." من از خانوم بودن متنفرم. هيچ وقت دلم نخواسته که خانوم باشم . من دلم میخواهد شيطنت کنم، از ديوار راست بالا بروم وبه هيچ جای هيچ کسی هم بر نخورد. میخواهم با صدای بلند بخندم، با دهان باز آدامس بجوم و چايم را هُرت بکشم و هيچ کس مرا چپ چپ نگاه نکند. از اينکه در مهمانیها ، برای اينکه خوب باشم بايد در پذيرايی و نظافت به ميزبان کمک کنم، بيزارم. من از کار خانه متنفرم به خصوص در خانهی ديگران! من دوست دارم در ميان همهی بزرگهای فاميل سيگار بکشم و با شهامت حلقههای دود را به پرواز در آورم و هيچ کس حتی در دلش نگويد که: " چه دختر بیحيايی!" من شراب زنانه نميخواهم، من آبجو دوست دارم. دلم میخواهد هر چقدر که دلم خواست آبجو بنوشم و بلند آرغ بزنم و هيچ کس هم راجع به گنده شدن شکمم نظری ندهد. اصلاً میخواهم شکمم گنده باشد ولی کسی نگويد که زشت شدهام! من مش دوست ندارم. فر دوست ندارم. از مانيکور و پديکور و کلاً همهی کارهای کسل کنندهی زنانه فراريم. نمیخواهم به خودم برسم چرا که:" دختر بايد آراسته باشد." نمیخواهم دامن کوتاه بپوشم و بعد مجبور شوم پاهايم را جوری کنار هم بگذارم که هيچ چيز از آن زير پيدا نشود. میخواهم هر طور که خواستم لباس بپوشم و هر طور که خواستم بنشينم. من میخواهم ديد بزنم. هر چقدر که دلم خواست پسرهای جذاب را وراندرز کنم بیآنکه کسی بگويد :"عيبه! دختر که هيز نمیشه." خواستگاری شدن دوست ندارم. دلم میخواهد خواستگاری کنم . میخواهم انتخابگر و تصميم گيرنده و اجرا کننده همه من باشم! نمیخواهم باردار شوم. از زايمان به حد مرگ میترسم ، ولی بچه میخواهم. از پرورشگاه هم نمیخواهم بياورم. راه ديگری بايد باشد... در يک کلام، همهی خوبيهای زن بودن را میخواهم ولی هيچکدام از سختيیهايش را نمیخواهم. اگر کسی بپرسد که:"چرا اينگونه؟" خواهم گفت:" زيرا من با همهی قوانين مخالفم، من قانونهای تازه مي خواهم..." ×××× اينها حرفهای من نيست. زن وجود من قويتر از آن است که بتواند قانونهای زنانه را تيرباران کند. اگر به وبلاگش رفتید دنبال این پستش بگردید و آن را بخوانید: ديگه نمیخوام هيچوقت در ايران زندگی كنم. (قسمت اول: گناهكارهی رسوا!!) حیف که نمیشود از طریق اینترنت آش و چلوکباب و سوشی که خیلی دوست دارد برایش فرستاد. اما در چایی از وبلاگش پرسیده: مگه میشه آدما از راه دور اينقدر به هم نزديك بشن؟ اينقدر تو دلشون همديگه رو دوست داشته باشن و به هم عادت كنن. باید به او گفت: آری وبلاگشهر حیات خاص خود را دارد و عاشق همه جا شیدایی میکند. تاريخ درج نوامبر 04, 2005 |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |