English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


نگاهی به وبلاگ دخو / وبلاگ عبدالقادر بلوچ
[معرفی وبلاگ/سایت] وبلاگ دخو روی میز تشریح عبدالقادر بلوچ. اگر به وبلاگ بلوچ دسترسی ندارید همه مطلب را با کلیک روی مشروح خبر بخوانید.

دخو که روزنامه‌های م.ویس‌آبادی را می‌نویسد در ایران زندگی می‌کند. حتم دارم که این چندمین وبلاگ اوست هر کس در ایران خلاف بادی که حاکم است می‌نویسد اگر پوستش را تا حالا نکنده‌اند برای بقا، باید خودش پوست بیندازد. برای همین پی گیر نمی‌شوم که وبلاگهای قبلی‌اش کدامها بوده‌اند. فرض می‌کنم این تنها وبلاگی است که تا حالا نوشته. اکتبر سال گذشته اگر آغاز این وبلاگ باشد برای تبریک سالگرد چنین وبلاگ پر باری هم که شده این بار یادم بود که به حضور قوی او در وبلاگ شهر بپردازم. برای ملاقات با دخو می توانید به این آدرس بروید: http://khanesh.blogspot.com/

او در پستی با آن عنوان «مرید کسی نیستم» می‌نویسد:
من بر اساس دریافتهایم سخن می گویم. این برای من یک مبنای لایتغیر است. اینکه دیگران خوششان بیاید یا نه کمترین تاثیری در این قضیه ندارد. خیر! بنده مرید کسی نشده ام ، کمبود محبت هم ندارم والا چرا با نام مستعار بنویسم؟ این صفحه نوشته های یک مبارز سیاسی نیست. من اصلا کمترین اعتقادی به مبارزه سیاسی ندارم. درست است که با این حکومت وحشت / ترور مخالفم ولی هر مخالفی مبارز سیاسی نیست. یعنی لازمه مخالفت ، مبارزه سیاسی نیست ( البته لازمه مبارزه سیاسی مخالفت با نظام حاکم است). اینکه زیر نامه های مخالفت با سنگسار و اعدام را معمولا امضا می کنم به معنای مبارز بودن من نیست. اینکه مسئولین این نظام وحشت / ترور را آدمهایی می دانم که حماقت و خباثت را جمع کرده اند هم به معنای مبارزه نیست. البته بسیاری هم که گمان می کنند که مبارز سیاسی هستند را مبارز سیاسی نمی دانم، معتقدم امر بر آنان مشتبه شده ، صرف عناد با نظام حاکم شرط کافی مبارزه با آن نیست ، عناد دشمنی است . شما با هرکس که دشمنید لزوما نمی جنگید و البته لابد برای نجنگیدن دلیلی دارید ، مثلا ممکن است محاسبه کرده اید و می بینید که شکست می خورید. یا در پیروزی فرضی مربوطه نتیجه مطلوبه خود را نمی یابید و... غرض اینکه می خواهم بگویم ؛ این صفحه را برای بازتاب دادن دریافتهای شخصی خود راه انداخته ام ، نه برای گفتن خوشایندهای دیگران. حالا گاهی چیزی هم ممکن است بگویم که کسی را خوش آید ، خب نوش جانش ! خوشش هم نیامد یا فکر کرد غلط است میتواند نظرش را پای مطلب بنویسد ، ولی برای نقد یک مطلب حداقل یک بار سر صبر خواندن آن لازم است و الا نه به درد ناقد می خورد نه منقود.

طنز دخو برای خندان نیست آینه‌ای است که از جایی به جایی نور می‌تاباند:
در عزای ِ خسرو ِ لب تشنگان
جمله گریانند غیر از روضه خوان
۱. روضه خوانی از جمله مشاغل آخوندهاست.روشنفکران معمولا برای تحقیر آخوندها روضه خوانیشان را به رخشان می کشند، مثلا می گویند آدمی که دوزار می گرفت روضه می خواند حالا چنین و چنان شده و... اما توجه نمی کنند که همین روضه خوانی چه ابزار نیرومندی است در دست آخوند و حتا تا اندرونی خانه بسیاری از همان روشنفکران را نیز تحت سلطه خود دارد.
۲. اکثرآدمها تحت ستم اند پس هر کدام به نوعی با مظلومها و ستمدیدگان سمپاتی دارند و هرگاه شرح درد و مظلومیت دیگری را می شنوند طبعا اشک در چشمان ِ صادقشان حلقه میزند .
۳ . روضه خوان هدفش ایجاد هیجان است نه روشنگری و این از راه تحریک احساسات میسر است. در مرحله بعد به دنبال قدرت است، اشک شنوندگان برای او قدرت می آورد ، هر چه مجلس روضه او با شکوه تر باشد و صدای ناله ها بلندتر ، مریدان او بیشتر می شوند و هرچه مرید افزون تر ، قدرت افزون تر.
۴. روضه خوان خودش اصلا ناراحت مظلوم نیست و کم روضه خوانی است که گریه کند ، او ادای گریه را در می آورد و با لحن گریه میخواند اما خودش گریه نمی کند این است که آن پیرمرد هشتادساله پس از عمری پای منبر نشستن روزی این شعر را درگوش من زمزمه کرد که از سروده های خودش بود و چه نغز:
در عزای ِ خسرو ِ لب تشنگان
جمله گریانند غیر از روضه خوان
۵. روضه خوان ، روضه خوان است. حالا اگر کار سیاست یک مملکتی هم افتاد دست اینها با همان شیوه روضه خوانی هم جمع قدرت می کنند هم دفع خطر از قدرت و حفظ آن . احزابشان هم با همان شیوه روضه خوانی رقابت می کنند.در حادثه کوی دانشگاه "اسمش چه بود" برای خوش روضه خواند و گریاند . خودش شد مظلوم واقعه ! چه ظلمی ؟ عکسش را پاره کردند ! حالا ببین جان کسانی گرفته شد و چشم آن دیگری در آمد ها ! دادگستری می آید یکی را دستگیر می کند و بعد یا جنازه اش تحویل می شود (زهرا کاظمی) یا شکنجه میشود ( وبلاگ نویسها ، فرشته قاضی و...) اما دستگاه قضا مظلوم است و طی اطلاعیه ای برای خودش روضه می خواند و ناله سر می دهد. آن دیگری خودش عمله همین نظام است اما برای همان ستم دیدگان آن دستگاه ِ مظلوم! روضه می خواند و از اشک اهالی ناظر بر قانون اساسی و شکستن قلب رئیس جمهور حکایت می کند. !!!
۶. شما روشنفکری؟ بسیار خوب برایت روضه مخصوص خودت را می خواند و از مظلومیت خودت برایت حکایت می کند و تو هم اشک می ریزی! وبرایش دعا می کنی که صدای مظلومیت تو را به گوش همه رساند و حتا نگرانی که نکند روزی این دیگر نباشد و ندای مظلومیت تو به جایی نرسد! و آرزو می کنی کاش اینکه به این خوبی است بیاید کاندید ریاست جمهوری شود!!! و اصلا توجه نمی کنی که بابا همین ها هستند که همان بلاها بر سرت می آورند.
خوب به صورتهای تپل و سرخ و سفیدشان نگاه کن . اشکی نخواهی دید پس:

+ تو دیگه چرا گریه می کنی آبجی؟
# ملا می گه ثوابه
+ ولش کن ! حرفای ملا آبه
(از دیالوگ شهر قصه )

این جوان که نباید بیشتر از بیست و شیش هفت سال داشته باشد فشرده اما عمیق می‌نویسد راحت اما کوبنده می‌نویسد و بدون آنکه در نوشته هایش ادعا پر رنگ باشد، می‌داند که چه می‌نویسد:
نقطه صفر
اکنون مثلثی، در حالت تعادلی بر راس خود است نه بر قاعده خود. این سابقاً مربعی بود که سید علی آنقدر از ضلع پایین آن کاست تا تنها نقطه ای ماند به نام دولت آبدارچی احمدی نژاد و حالا در حالتی متعارض بر قاعده ای که در آسمان است ،یعنی که بر هواست، جلوس کرده است.این تصویر وضعیت کنونی اوست در حکومتش.
زندانی رنجور طبقه دوازدهم ، این را به خوبی می داند. اصلاح طلبان قلابی نیز ، راستهای محافظه کار دلال صفت نیز . اما تندروهای اصیل دارند موتورها را روغن کاری می کنند.
خاتمی (خـ اتمی) کلید تشکیلات اصفهان را زد چندان هم آنرا در بوق و کرنا کرده اند انگار کار فوق العاده مهمی صورت گرفته. کاری که در اصفهان می کنند غنی سازی نیست، حالا شب دراز است ، چرا غنی سازی را از سر نمی گیرند؟! می گویند کار خـ اتمی مثل کار مصدق در صنعت نفت است! للعجب!
خاتمی فیلها اکنون در حالی با معمم عبا سفید خداحافظی می کنند که در کارنامه اش چیزی جز پزهای بی ارزش نیست. در جلسه خداحافظی طعنه دیگری(غیر از آنکه زمانی گفت معلوم نیست بیگناه باشد) بر گنجی نیز زد (او متهم به قهرمان پروری شد)، زندانی دارالشفای میلاد که اکنون از کوچک و بزرگ تی پا می خورد حتا از خاتمی اتمی هم طعنه دریافت می کند. خاتمی در جلسه آخر خیلی پسرشجاعی شده بود ، این ابر رحمت ، این دریای محبت و صفا، این باد صبا و حالا این مرد شجاع رفت. بودنش خاصیتی نداشت اما رفتنش قاعده پایینی را به حداقل ممکن رساند. سلطان حالا منتظر مرگ گنجی است تا ثابت کند اوست که باید برود...
دخو شرایط سیاسی داخل را زیر نظر دارد و با ویراژهای سیاسی تهوع آور سخت برخورد می‌کند!

خوردن لجن، گاهی مصلحت است!

اصلاح طلبان !!! حالا با شنیدن نظارت عالیه مجمع تشخیص مصلحت، آب از لب و لوچه شان راه افتاده...البته من به هیچ وجه تعجب نمی کنم.نشانه ظاهری بودن و دروغ بودن عملکرد این ریاکاران ِ قدرت طلب ِ بی پرنسیپ ، کم نبوده. این هم یکی.لابد با یک چشم خون و یک چشم اشک مجبورند بروند زیر بیرق مجمع!!!
این است آن "تقویت بخش انتخابی نظام"! که همیشه از آن دم می زدند.می خواهند با کمک هاشمی زیرآب دولت را بزنند، اوه ! البته اینها خیلی آدمهای دموکراتی هستند ، یادمان باشد.
ترجمان عملکرد اصلاح طلبان قلابی ، یعنی حالا که دیگ ریاست جمهوری برای من نمی جوشد بگذار کله سگ در آن بجوشد.برای همین در طرح کودتای هاشمی علیه دولت احمدی نژاد ،اینها شده اند ستاد اجرایی.یکی نیست بگوید حالا در انتخابات بعدی اگر خود شما ریاکاران دروغگو موفق شدید سر ملت را شیره بمالید و به اصطلاح پیروز شوید ، این نهاد سافله به چه کارتان خواهد آمد؟ لابد اصلاحات!!چقدر شماها ...ید؟
حالا جیره خوران ِ اینها در حالت بامزه ای قرار دارند، مثلا نقد درونی می کنند. البته به زعم من می خواهند بگویند نان آنها لجنی نیست و پرنسیپ برایشان مهم است. صد البته ! نوش جان! اما کارشان به گرفتن بینی و لجن خوردن می ماند همین ، چون هنوز هم از همان جا نان می خوری حضرت آقا!

او اخیراً در وبلاگش سیاست تدریس می کند! و تا اینجا ده درس بیشتر نداده یکی از آخرین درسها را برایتان نقل می‌کنم :

درسهایی از سیاست ۷
( وقاحت )

آدم سیاسی که وقیح نباشد ول معطل است . این خصلت از خصائل اساسی آدم سیاسی است. چرا ندارد.
یعنی کم وقاحت لازم داشت رئیس دادگاه کوی دانشگاه برای دادن آن حکم؟ کم وقاحت لازم داشت دستگاه قضا برای صدور قرار منع تعقیب برای عزت ابراهیم نژاد؟ کم وقاحت لازم داشت آن باران در کویر برای اینکه در مورد اکبر گنجی بگوید " آن آقا خودش مقصر است " با اینکه می داند کمترین حقوق انسانی او بعنوان یک زندانی پایمال شده است؟ کم وقاحت لازم داشت آن وزیر اسبق اطلاعات که آن پسر ملیجکش زد و آن درجه دار بی نوای نیروی انتظامی را کشت و حالا هم راست راست برای خودش راه می رود ؟ کم وقاحت لازم داشت آن بازجوی زن سعید امامی که از او میپرسید باید واضح بگویی طرف را وادار می کردی کجایت را لیس بزند؟ کم وقاحت لازم داشت همان آقای بارانی که امروز گفت جامعه مدنی فردا که رییس شد گفت منظورم مدینة النبی بود؟ کم وقاحت لازم داشت آن حزب نامحترمی که آنهمه وعده می داد اما به پای عمل که رسید گفت ای آقا این یک پروسه هفتصد ساله است عجله دارید ها ! ...
بنابراین اگر نگوییم سیاست عین وقاحت است اما حداقل آن است که در قسمت اعظم آن دخیل است.

در وبلاگ دخو خواندنی فراوان است و برای کسانی که اهل بحثند قسمت نظریات وبلاگ او همیشه باز است. به سراغش بروید و اگر چون من قلمش را توانا و شیرین یافتید دست و دلبازی نشان داده برایش بنویسید.


تاريخ درج نوامبر 11, 2005

اضافه شده توسط بیلی و من | ۱۸:۰۲ ۸۴/۸/۲۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر