| نگاهی به وبلاگ آفتاب پرست / وبلاگ عبدالقادر بلوچ | ||
| [معرفی وبلاگ/سایت] اگر به وبلاگ عبدالقادر بلوچ دسترسی ندارید با کلیک روی مشروح خبر کل مطلب را بخوانید. وبلاگ آفتاب پرست را مدتهاست که میخواهم معرفی کنم، اما خواندن آرشیوش طول کشید. حداقل ده صفحه مطلب از او انتخاب کردهام که نمیدانم از کدام بگذرم. شلوغی و سرسام گرفتگی زندگی پایتخت در نوشتههای او منعکس است. اگر بخواهند از زندگی یک دختر فارغالتحصیل دانشگاه و انتظار و تلاشش برای ورود به جامعه فیلمی بسازند میتوانند گوشههایی از آن فیلم را در وبلاگ آفتاب پرست فیلمبرداری کنند. آزاده وبلاگ آفتاب پرست را در آدرس: http://negar76.persianblog.com/ مینویسد. گرچه برای پرستندههای ماهر هر واژهای که با پرستش سر و کار داشته باشد چون زنگی روانی آنها را به یاد خدایی میاندازد اما دغدغهی آزاده پرستش آفتاب نیست. او چون آفتابپرستی بر کنارههای تیز و خطرناک و لغزنده میایستد تا از آخرین اشعههای خورشید بگوید: من اون موقعها که فنچولو بودم فکر ميکردم خدا يه آقاييه که کت و شلوار قهوه ای پوشيده اون آخرا مثلا ته افق نشسه داره ما رو نگاه ميکنه و واسمون پرونده مونو پر ميکنه،حالا يه وقتايی مثبت مينويسه يه وقتايی منفی!نميدونم ...ولی خدايی اون تصورا واسه من خيلی شيرين تر بود.مثلا بعدش فکر می کردم خدا يه تيکه نوره،حالا اين تصورات ماليخوليايی از کجا می اومد؟!خودمم نميدونم! ولی فکر نميکنم تا حالا کسی حد اقل تو بچگيش با اين تصوراتش حال نکرده باشه.خداييش من که الان يادم مياد میخندم اساسی.حالا راستشو بخواين همون خدای فوکل کراواتی اون موقعها بيشتر دلنشين بود برام تا اين خدای قهار که تا دست از پا خطا می کنی حالتو ميگيره!خدايی من که عاشق همون خدای بچگيامم که همه ش تو بساطش بهشت و درخت ميوه و ... اين جور چيزا بود.بيخيال بگذريم... خفقان و سانسور به اندازهی هر سنگ عظیمی بر سر دانههایی بارور چون آزاده بیفتند آنها از آن زیر خواهند نوشت: دفتر روز باز ميشه و من شروع ميشم به نوشته شدن. يه نوشتار طولانی که بوی تکرارش خودمم آزار ميده. خوب به هر حال مجبورم که نوشته بشم... زمان هم وظيفه شو به خوبی انجام ميده! طعم گس خوشبختی کالی که اصلاْ مال من نبوده رو رنده ميکنه و ميريزه تو دستام! کف دستامو جلوی سينه م باز ميکنم. يه قطره ی تنها درست ميافته وسط دستم.مدتها بود منتظرش بودم؛ خوش اومدی! انتظار زردی بود که زرديشو خاکستری فردا میپوشونه! صدای شاعر تو گوشم میپيچه : « طرف ما شب نيست...» خوش به حالتون آقای شاعر! البته طرف ما هم شب نيست اما نميدونم چرا روزاش انقد بی بخارن!! ... غیر ممکن است که وبلاگ آفتابپرست را بخوانید و اینجا و آنجا صدای آشنای فروغ به گوشتان نرسد. در اینکه فروغ و سهراب روی آزاده اثر گذاشتهاند نمیتوان شک کرد، اما حسن کار او در این است که با هر صدایی بنویسد امروز را مینویسد: باران که نباريد، ابرها هم خسته شدند و رفتند. من هنوز چشم انتظار آسمانی ام که تازگيها زيادی ناز می کند، و ابرهايی که ديگر مثل گل کلم در هم تنيده و سفيد، نمی آيند و نمی روند. اگر هم ابری باشد، حوصله ای نيست تا تصويرهای کودکی را در آنها جستجو کنی...می روم که به انتظار بنشينم همه چيز را. اين وارونه بودن همه چيز ويرانم می کند....اينجا بالکن خانه ی ما است و چشم انداز آجرهای قرمز سفالی نمای خانه ی روبرو و آسمانی که آنتن ها خط خطی اش می کنند، چه کسی باور می کند که من تنها در يک فضای دو در يک متری و در مجاورت يک سرمای بی خاصيت، همه ی خودم را ، شعرهايم را، بغضهايم را، لابلای بهت دودناکی بيرون می ريزم؟! اولین باری که در گشت و گذارهای اینترنتی سر از میهمانخانهی آفتابپرست در آوردم طنزی قوی در قلمش دیدم. اینبار که آرشیوش را میخواندم هنوز قدرت قلمش را در آن مطلب کوتاه پر رنگ میبینم: می خواستم برم سرکار، منتظر تاکسی بودم، يکی اومد که عقب جا نداشت، نشستم جلو. يه پسره که عقب نشسته بود داشت واسه دوستش توضيح می داد: « دخترا دو گروهن: يا انقد گنده دماغن که اصلن تحويل نمی گيرن، يا انقد مشنگن و اوپن که ... و در هر دو حالت هم ضرر می کنن»!!...دلم می خواست برگردم ازش بپرسم ببينم مامان يا خواهر خودشو کجای اين طبقه بندی باز و بسته قرار ميده؟!...فکر کنم اگه شکسپير هم تو ظرف زمان و مکان ما زندگی می کرد تو ورژن ۲۰۰۵ هملت مينوشت:« دادن يا ندادن؟! مسئله اينست»!!...وقتی پياده شدم عقبو نگاه کردم، آقای نظريه پرداز يه چيزی بود تو مايه های سيروس دين محمدی! خدا اين اعتماد به نفسو از ملت نگيره، که از نون شب هم براشون واجب تره! آزاده بیست و هفت سال دارد. چند سال اینورتر و آنورتر در سنهایی که من اعلام میکنم مهم نیست. هدف از این اعلام سنها ذوقی است که من از نسل جوان میکنم. نسلی که به کمک آسمان و آیه و حدیث بمباران شد تا زمین را رها کند و شهادت و خون و شمشیر را ادبیات خود کند، اما این نسل فهمید که برای پرستش آسمان باید خود را و زمینیان را دوست داشته باشد و روی زمین راحت و با احساس زندگی کند: لخته لخته زير باران راه ميروم، ميروم که به ياد آورم. گفتي از «دوست داشتن» خواندن خوب است، روز سوم بود؛ يادت مي آيد؟ من اما ديگر نميخوانم! مشتت را باز کن و دستت را جلو بيار، بگير! اينها تمام چسبهايي است که بايد تمام اين مدت بر لب ميزدم! بايد لال ميشدم! هنوز هم لال شوم اگر دروغ بگويم! لورکا گفته بود: «بگذار آنکه قلبي ميخواهد در تمناي نسيانم باشد» چه خوب گفته بود! زير باران بايد رفت، ميروم و نميروم! گام بر ميدارم و نميدارم! با شتابي فراتر از حرکت ليلي، درست همان روزي که بعد از اولين اجرا آمده بود، و خوشحال بود. راه ميروم. راه رفتنم بين لِي لِي و دويدن و گهگاه سکندري هم ميخورم. گفت: گستاخانه ميروي. نميداند که گستاخي بخشي از زندگيمان شده. چه گستاخي رنگ پريدهاي. چشمانم را که باز ميکنم همهاش ميپرد!! تمام جرأتي که براي نگاه کردن انبار ميکنم با اولين نگاه میپرد! درست مثل جنيني که شکل نگرفته سقط شود. گستاخي ناپايدار هم چه طعمي دارد! طعم قرمز که نه اما کمي طعم نارنجي، شايد! ** اينجا هر روز تکرار ميشود. امروز رنگ ديروز دارد. اما فردا نميدانم رنگ امروز دارد يا غير؟! تمامِ من دفتر سپيدي شده که گاهي رَدي،نشاني،حرفي بر آن ميماند. وگرنه من هنوز همانم و روزها همان. هر روز فرم زندگي را با محتوای هرچه باداباد، پر مي کنم و در قسمت زنده بودن فقط با فونت کوچک مي نويسم : «من هستم!» میبيني؟ خودت بايد بودنت را شهادت دهي! فرداها هم که در دايرهي پيش گويي من و ما نميگنجند! من هر روز آن فرم را پر ميکنم و پايش را با رَدّي از زيستن امضا ميکنم، که خودم هم نميدانم چيست؟! من فقط امضا مي کنم! خنده دار است، خندهدار! درست مثل آن روز که ليلي تو پياده روي کوچهي صد و سي، سکندري خورد و افتاد زمين! چنان به سيگارش پک زد که نصف شد! و سرش گيج رفت و خورد زمين. و من خنديدم خودش هم خنديد و چه تلخ خنديد! درست مثل همان روز که با مهرنوش ميرفتم و پاشنهي کفشم کنده شد! و خنديدم! به اندازهي تمام کمديهاي دنيا خنديديم... مي بيني هنوز ميشود به همان دلايل مسخره به مسخرهترين چيزها خنديد و با همان دلايل سختناک!! به بعضی چيزها گريست! درست مثل آن روز که ليلي رفت و گفت خداحافظ! درست مثل آن روز که مهرنوش رفت، اما نگفت خداحافظ! من هنوز کلاغها را دوست دارم. مخصوصاً دُزدهايشان را. مخصوصاً آنها که حاشيهي لباس تو را لکه دار ميکنند و من را ميخندانند! من هنوز وقتي گوشم از قار قار زمستاني کلاغ پر مي شود در مييابم که زندهام و بايد برگ اعتباريِ زيستنم را امضا کنم! با همان جوهر که نميدانم و نميداني! من هنوز سوار هستم، پياده هم نميشوم، بگذار هر که ميخواهد پياده شود، بگذار هر که ميخواهد اصلاً سوار نشود! من هنوز سوارهام، اما از حال پيادهها هم خبر دارم. سواره ميمانم و براي پيادهها دست تکان ميدهم! من تا آخرين ايستگاه ميروم. چه ميدانم؟! شايد در طول راه، ضمن اينکه براي راننده جوک ميگويم کمي هم تخمه بشکنيم! جانمي جان! کمي هم خلاص رفتن لذت بخش است! از ده صفحه مطلبی که انتخاب کرده بودم قیچی کمبود جا، شعرها را چید، اما حیفم میآید که نمونهی کوچکی را نقل نکنم: من از جذر و مدّ بی دلیل این تکرار خسته ترم بانو از قانونی که جابجایی اِعراب همه چیز را بهم می ریزد و هنوز شجره نامه ها به خطِ شکسته نستعلیق تعریفِ حقّ و نا حق میکنند دریغا روزگار ِ بی مروّت در این زمانه ی حق و حقوق ِ متراکم چقدر زخم به عفونت نشسته دارم! حل المسائل من کجاست بانو؟ « نان و پنیر و هق هق» ام را بدهید تا جایی گورم را گم کنم! شکی ندارم که در آزادهی آفتابپرست نویسنده و شاعری زندگی میکند. صدایش شبیه هر کس که هست، قلمش که صیقل بخورد و روی عصای اتکاء به نفس بایستد کسی خواهد شد که درد عصر خود را به زبان آزاده خواهد نوشت. به سراغش بروید و نشان دهید هر کس که کار کند دیده میشود. تاريخ درج نوامبر 19, 2005 |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |