English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


نگاهی به وبلاگ طرح و داستان / وبلاگ جناب بلوچ
[نقد] او بازمانده‌ی نسلی است که با چند سئوال ساده بغل دیوار به رگبار بسته شد و قاتلانشان امروز به وزارت رسیده‌اند. اگر مثل من جسته گریخته اطلاعاتی از گذشته‌اش نداشته باشید رد پای هیچ فعالیتی را در نوشته هایش نخواهید دید.

علی رادبوی وبلاگ طرح و داستان را در این آدرس برقرار کرده است.
او بازمانده‌ی نسلی است که با چند سئوال ساده بغل دیوار به رگبار بسته شد و قاتلانشان امروز به وزارت رسیده‌اند. اگر مثل من جسته گریخته اطلاعاتی از گذشته‌اش نداشته باشید رد پای هیچ فعالیتی را در نوشته هایش نخواهید دید. در جا گفته باشم باورهایی که زمانی دور آنرا شعارمی‌داد از دید خواننده تیز در لابلای نوشته هایش پنهان نمی‌ماند، اما مطالعه و تجربه و گذشت زمان به این نویسنده ساکن آمریکا وقار و افتادگی لازم را داده است که در گوشه‌ای از دنیاشهربا اتو بوسی در چرخاندن هستی شریک شود و در کنجی از وبلاگشهر با نوشتن «طرح و داستان» در گسترش شهرِ واژه و سوژه همراه شود. وقتی سالها قبل مجموعه داستان «خانه‌های مردم» را از او خواندم متوجه شدم که به جای بلند پروازی های جوانی میخواهد در آسمان ادبیات پرواز کند. اما با کایت در آسمانی که عقابهایی در ارتفاع پرواز می‌کنند ممکن است بشود تحسین عده‌ای را برانگیخت ولی خستگی سریع به سراغ انسان می‌آید و از خیر پرواز می‌گذرد علی الخصوص که نیروی بازدارنده‌ی زندگی روزمره هر روز بیشتر ترا زمینگیر کند و بدینسان بود که غیر از تک و توکی نوشته در آرش و اینجا و آنجا چیزی از او ندیدم تا استعداد و سلیقه و اشتهای نوشتنش را در ساکی ریخت و به وبلاگشهر کوچ کرد. اول خواست قصه های «من و دخترم» را جا بیندازد چند تایی هم نوشت از آن جمله:
یک بشقاب، سیب، پرتقال وموز پوست کندم، خرد کردم وگذاشتم جلوش. کارتون نگاه می‌کرد، بعد ازمدتی بهش سرزدم، همه را خورده بود، بجزپرتقالها.
_ نازلی جان چراپرتقالها رانخوردی دخترم؟
ـ ترشن ددی دوست ندارم .
ـ بخور دخترم برات خوبه اگرنخوری پرتقالها ناراحت می شن می گن نازلی ما را دوست نداره
ـ ددی؟.. پرتقال که چشم نداره ناراحت بشه!
ولی خودش را راضی نکرد. دلخوری انگار از عنفوان جوانی در او ریشه دوانده و حالا دلش میخواهد سیگار را مثل پدر بزرگها طوری بگیرد که دستش را مشت کند و از درون مشتی بسته به آن پکهای عمیق بزند. به راحتی فرم را عوض می کند و بلند بلند فکر کردنش را برای ما می‌نویسد:
حاصل تمامی تلاش من
این بود
که چند قدم
تنها چند قدم
ازپدرم پیش بیفتم
اینک
وقتی پسرم را
ازپشت سرآوازمیدهم
دست سایبان چشم میکند
هیهات
من درکدام برهه تاریخ
گم شده ام؟


او در ادمه‌ی زندگی وبلاگی، خودی در طنز هم نشان می‌دهد اما در همان حد سرک کشیدن رهایش می‌کند:
تاآنجا که ما یاد مان می آید پدرمان بیسواد بود نمی توانست بخواند یا بنویسدمی گفت:من کور هستم پسرم سعی کنید شما نباشید،مدرسه بروید، درس و مشق بخوانید تا برای خودتان آدمی بشوید.و ما حرفش را گوش کردیم و مدرسه رفتیم ومشق نوشتیم، ما مشق نوشتیم آنها خط زدند،ما هی مشق نوشتیم ، آنها هی خط زدند،تا اینکه ما دیگرمشق ننوشتیم وآنها کتک زدند، و ما دیگر مدرسه نرفتیم، و نخواستیم که سواد دارشویم ، ولی انگار به اندازهُ همان مشت ولگد ها سواد بارمان شده بود، و ما بخواهی نخواهی سواد دار شده بودیم ، ما دیگر می توانستیم خیلی راحت و با افتخار تابلوی سر در تمامی دوزند گی های شهرمان را بخوانیم و پیش خودمان شد یدا تعجب کنیم که « راستی چرا باید تمامی خیاط ها شریک داشته باشند؟!» ما دیگر آنقد رسواد دارشده بودیم که حتی گرد بودن زمین را برای اینکه از دیگران عقب نمانیم دربست قبول کنیم، وحتی باچرخیدنش هم ظاهراُ مخالفتی نکنیم.ولی خوب ، دروغ چرا ،نه گرد بودن زمین و نه چرخیدن آ ن ، هیچکدام باب میل ما نبودند، ما بیشتر دوست داشتیم زمین مسطح باشد و ثابت, وبیخودی هی نچرخد وخطر نکند، زیرش یک جای محکم ومطمئن بند باشد، کجا؟ نمیدانم! منظورم اینکه حداقل روی هوا نباشد.
راستش ما ،ازوقتیکه فهمیده ایم لایهُ اوزون یک کمی پاره شده خیلی غصه می خوریم ،و از اینکه شنیده ایم میلیونهامیلیون سنگ آسما نی در جو زمین آواره وسرگردانند، وهر آن امکان دارد که زمین در اثر برخوردبا یکی از این سنگهامتلاشی شود شدیداُعصبانی هستیم! با خودمان فکر میکنیم که : پس این خدای «عز وجل» چه کاره هست؟ لرزش زمین را که نمی تواند کنترل کند! طوفانها را که نمیتواند مهار کند! بارانها که هیچ نظم وقانونی در کارشان نیست!جنگها را نمیتواند متوقف کند!بیماری ها را نمیتواند ریشه کن کند! دیکتاتور ها را نمیتواند سر جای خودشان بنشاند!فقیر فقرا را که نمیتواند از زیرظلم وستم زورگویان نجات دهد! پس حداقل حالا که آن بالاست این سنگهای لعنتی را جمع کند که ما درکنار تمام این بدبختی ها یک خواب راحتی بکنیم!
وگاهی اوقات با خودم فکر میکنم: لابد بیچاره پدرنمیدانست که همین چهار کلاس درس هم میتواند اعتقادآدم را به خدا پیغمبرسست کند،والا اینهمه اصرارنمیکرد!


خیلی زود قسمت طرحهای وبلاگ را کمرنگ و قسمت داستان کوتاه را پر رنگ می‌کند. از آنجایی که نوشتن داستان کوتاه جواب اشتهای روزانه نویسی و اصرار به روز شدن او را نمی دهد به فکر می افتد که از داستانهای مجموعه داستان منتشر شده‌اش هم کمک بگیرد. علی رادبوی ماجراهای دور و برش را برای زدن حرفش انتخاب می‌کند و میگذارد خود سوژه فرم داستان را به وجود بیاورد و همین باعث می‌شود کارهای زیبایی خلق کند که به نظر من راز بقا یکی از آنهاست:


راز بقا


از راه که میرسد، کت باران خورده اش را درمی آورد ومی آویزدبه پشتی صندلی ومی رود می نشیند جلو شومینه، کنار آتش. آبجوئی برایش باز می کنم . سیگاری درمی آورد وکنار لب اش می گذارد و نگاهم می کند ومی خندد.امیر از اینکه برای کشیدن سیگار مجبور نیست در این باد وسرما، به بالکن برود راضی بنظر می رسد.برای همین پای تلفن گفته بود " می آیم بشرطی که شومینه را روشن کنی ". در هر حال می آمد.امیر را می شناسم . وقتی که احتیاج دارد دلش را خالی کند، دو تا گوش به فرمان گیر نیاورد می ترکد. با گپ زدن های پای تلفن هم ارضاُ نمی شود.حتمن باید توی چشمهایت نگاه کندو هر از چند گاه میان کلامش بپرسد " نه، جان امیر دروغ می گویم؟ " و تو حتمن باید توی چشم هایش نگاه کنی و بگوئی " نه راست می گوئی ، می فهمم ". امیر را می شناسم ، از آن آخرین بازماندگان نسل دایناسور هاست . از آنها که دیگر نسل شان منقرض شده است .چطور بگویم ؟ این آدم انگار یک نیم قرنی از قافله تمدن عقب است.یک میلیون دلار پول نقد زبان بسته را ، بدون هیچ سفته و براتی ، بگذار پیش اش و برو ، ده سال دیگر برگرد، بی هیچ کم وکاستی ، دو دستی تقدیمت می کند. این آدم هنوز هم به نان ونمک قسم می خورد.هنوز هم عباراتی نظیر دوستی ، رفاقت، یک رنگی، شرافت بکار می برد!می گویم امیر تا کی می خواهی برخلاف جریان آب شنا کنی؟می گوید تا زمانی که جریان آب رو بسمت لجنزار دارد. خوب ، می خواهید من چقدر این آدم را نصیحت کنم؟
.
حالا هم که آمده لالمونی گرفته، نشسته کنار آتش و دارد آبجوو سیگار را به هم پیوند می زند.امیر را می شناسم ، به محض اینکه کله اش گرم شود سفرهُ دلش باز خواهد شد.و هر آنچه را که در هشیاری نمی تواند ، به هوای مستی خواهد گفت. چیزی نمی گویم ، آبجو ام را برمیدارم ومی نشینم پای تلویزیون به تماشای " راز بقا "


گلهُ بزرگی از گاو های غول پیکر در حال چرا هستند.و دامنهُ دشت تا بی نهایت گسترده است. باید جائی در افریقا باشد.دوربین به گوشهُ دیگری زووم می کند.پلنگی ورزیده وقبراغ که بوی گوشت تازه به مشامش خورده است، درازکش درﭙناه بته ها در کمین است وکوچکترین حرکت از سمت گله را زیر نظر دارد. . ﭙلنگ مسافت زیادی را سینه خیز با دقت و ظرافتی بی نظیر ،آرام ، آرام طی می کندو خود راپشت نزدیکترین بته ، به گاو ها، جای میدهد.
بی آنکه نگاه کنم از زیر چشم متوجه امیرهستم که خود را آهسته از سمت راست به سمت چپ شومینه می کشاند. از این زاویه دید بهتری به صحنه دارد. چیزی نمی گویم
پلنگ در انتخاب طعمه است .ابهت و صلابت اش ستایش آمیز است. ﭙر هیبت و هر آن مترصد حمله .
تعدادی از گاو ها ظاهراُ بی اعتنا نشخوار می کنند . نمی دانم از اعتماد به نفس زیادی است یا از حماقت محض ، و تعدادی دیگر که گوئی وجود خطر را احساس کرده باشند، سر بالا گرفته ونگران به سمت کمین گاه می نگرند.
معیار گزینش ﭙلنگ ، بر چه مبنا است .چاق وچله ترین است یا کم بنیه ترین ؟، کم سن وسال ترین است یا جدا افتاده ترین ؟. سکوت مرگباری بر دشت سایه می گسترد.تنها صدا ، از آن لاشخورهائی است که بر آسمان دشت در حال ﭙروازند دقایق ﭙرالتهابی است .کدام بخت برگشته گاوی از این همه ، لحظاتی دیگر به زیرﭙنجه های ﭙولادین این درندهُ قهار، از هم دریده خواهد شد؟ لحظات زیر سنگینی باردلهره واضطراب تب می کند. و به آنی انفجار ، ﭙلنگ چون صائقه ای به گله می زند و زمین به زیر ﭙای صد ها گاو هراسان ، به لرزه می افتد وقیامتی برپا می شود.ﭙلنگ ، که گوئی طعمهُ خویش را از همان لحظات نخست بر گزیده باشد، در نبردی بی امان ، عرصه را هر لحظه بر طعمهُ نگون بخت خویش تنگ تر می کند.واﭙسین گریز ، واﭙسین تلاش ، واﭙسین نفس ، وسقوط و فوران خون وچشم های از وحشت دریده ....
با بخاک غلطیدن گاو تیره بخت بزیر ﭙنجه های آهنین پلنگ ،دیگر گاو ها از تکاﭙو می افتند و درهمان حول وحوش به نظاره می ایستند گوئی که با دادن یک قربانی از قبیله ، خطرحداقل برای امروز، از مابقی دفع شده است. گاوی از آن میان ماغ می کشد ولاشخور ها از ارتفاع خود می کاهند.
به امیر نگاه می کنم با دقت صحنه را دنبال می کند . نگاهم می کند و خود را عقب می کشد. آخرین پک را به سیگار می زند ومی اندازد توی شعله های آتش .می گوید :
- این هاست که مرا آتش می زند می بینی؟
می گویم : مگر ﭙلنگ گناهی کرده است که گوشت خوار شده است ؟
می گوید : من با ﭙلنگ کاری ندارم تمام صحبت من بر سر گاو هاست! نگاه شان کن!


به زودی وبلاگ علی رادبوی دو ساله می‌شود حتم دارم نازلی دختر شیرین زبانش هنوز در قلبش جای مخصوصی دارد اما حالا از او فاصله گرفته وبا وبلاگ این همراه دوساله راز و نیاز می‌کند. او که حالا راننده‌ی اتوبوس شهری است به نظر می رسد برای وبلاگ خودش فرمی پیدا کرده. زندگی روزانه او و مسافرانش قالبی شده‌اند برای انتقال دلتنگی‌هایش. آیا او همین روش را ادامه می‌دهد و آنرا تا باروری کامل پیش می‌برد یا به زودی از تپه‌ی دیگری در سرزمین ادبیات بالا می‌رود؟ باید منتظر ماند و دید.



اضافه شده توسط نرگس | ۵:۴۹ ۸۴/۱۰/۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر