English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


نگاهی به وبلاگ سعید حاتمی /جناب بلوچ
[نقد] بدون شک او از اتکاء به نفس بسیار قوی‌ای برخوردار است. نوشته هایش روشن و شفاف است. تفريح روزمره‌اش گشتن در صفحات اينترنتی و خواندن روزنامه‌ها‌ی ايرانی است. او با اینکه به خاطر درس و مشق و کار وقت سر خاراندن ندارد اما فرصت گیر بیاورد عاشق سفر و زدن به طبيعت است. اینطور که از وبلاگش بر می‌آید شادی انسانها صرفنظر از رنگ و نژاد و مذهبشان آرزوی اوست.


سعید حاتمی در این آدرس با انرژی تمام می نویسد. با اینکه یکی از نادرترین وبلاگهای ایرانی است که هر چه دلتان بخواهد اطلاعات راجع به نویسنده وبلاگ در آن پیدا خواهید کرد و با اینکه حد اقل ده جا به مناسبتهای مختلف سنش را گفته هنوز برای من باور اینکه او فقط هیجده سال داشته باشد مشکل است. بدون شک او از اتکاء به نفس بسیار قوی‌ای برخوردار است. نوشته هایش روشن و شفاف است. تفريح روزمره‌اش گشتن در صفحات اينترنتی و خواندن روزنامه‌ها‌ی ايرانی است. او با اینکه به خاطر درس و مشق و کار وقت سر خاراندن ندارد اما فرصت گیر بیاورد عاشق سفر و زدن به طبيعت است. اینطور که از وبلاگش بر می‌آید شادی انسانها صرفنظر از رنگ و نژاد و مذهبشان آرزوی اوست.
در مورد وبلاگ نویسی می‌گوید:
مدتها بود تصمیم داشتم این کار غیر اخلاقی رو انجام بدم ولی گرفتاری و روزمرگی ناشی از اون باعث به تعویق افتادنش میشد، ولی دیگه تو آستانه هفده سالگی بهونه خوبی برای نوشتن پیدا کردم.
انگیزه‌ام!؟ اونهایی که منو میشناسند میدونند که چقدر آشنایی با آدمای جدید برام هیجان انگیزه. البته دلیل اصلیم اینه که به این روش شاید اون دوستانی رو که سالهاست ازشون خبری ندارم یا به هر طریقی گُمشون کردم، پیدا کنم.
یه دلیل دیگم اینه که شاید زندگیم تو غربت و زندگیه مجردی دور از وطن و اتفاقات اون میتونه برای بعضیها جالب انگیز باشه.




او که در کوچکی می خواسته باستان شناس بشود حالا رشته اش کامپیوتر است:
يادم نبود بگم کجای اين کره‌ی خاکی هستم. راستش ميتونم ادعا کنم بچه ‌‌‌Berlin شدم ديگه! کارم تو برلينِ و خودم تا همين پارسال برلين زندگی ميکردم ولی از پارسال رفتم Potsdam (پُتسدام) که در واقع نسبت پُتسدام به برلين مثل شاه عبدالعظيم به تهران ميمونه، يعنی چسبيده به برلين و قديم نديما که برلين نبود پُتسدام پايتخت بوده و يه شهر زيبا پر از کاخهاي قديميه و اتفاقاً دانشگاه ما هم تو يکی از اين کاخهاست که خيلی پرعظمته. به زودی عکس هايی از محلِ زندگيم و دانشگاهم از وبلاگ ام در دسترس خواهد بود.



سعید در وبلاگش از محل زندگی خود به شما نه تنها اطلاعات بلکه عکسهای فراوانی میدهد اما نحوه‌ی اطلاعات دهی او هم به شیوه‌ی خاص خود اوست:
اينجا آخرِ هفته ها (شنبه يا يکشنبه) پنج نفر ميتونند با ۲۸ يورو کُلِ روز رو سوارِ هر قطار (بجز قطارهای سريع السير) يا وسيله نقليه عمومی که ميخوان بشند. خوب اگر آدم بخواد بعضی مسيرها رو يه نفری بره پول بليط قطارش دست کم ۵۰ يورو ميشه به همين دليل آخرِ هفته ها ميشه با صرفه تر مسافرت کرد، ولی خب معمولاً اين قطارها شلوغ ميشند و جا برای نشستن نميشه پيدا کرد. البته خوشبختانه من اين مشکل رو نداشتم.
مشکل از جايی شروع شد که يه قطارِ نيم ساعت تاخير کرد و همين باعث شد به قطارِ بعدی نرسم و ۲ ساعت منتظرِ قطارِ بعدی بمونم. نکته اينجاست که چون مسافرِ قطارِ ارزون بوديم نه تنها مسئولينِ راه آهن کاری نکردند بلکه يه عذرخواهی هم بخاطر ۲ ساعت هدر رفتن وقتمون، نکردند. در صورتيکه حدود يک ماهِ پيش پدر و مادرم که با قطارهای سريع السير (ICE: Inter City Experess، که معمولاً سرعتش بيشتر از ۲۰۰ کيلومتر در ساعت ميرسه) مسافرت ميرفتند و قطارِ ۱۰ دقيقه تاخير داشته علاوه بر اينکه کُلی ازشون بخاطر همون ۱۰ دقيقه عذر خواهی کردند يه کاغذ بهشون دادند که دفعه بعد اگر خواستند بليط بگيرند ۵۰ درصد بهشون تخفيف ميدند. اينجاست که معلوم ميشه وقت، زمانی ارزش پيدا ميکنه که آدمها براش بيشتر پول خرج کرده باشند.



او که در وبلاگش به راحتی انتقاد می کند این نکته را روشن می‌کند که جزو حزب و گروه دسته‌ای نیست و مخالفتهایش با افکار بعضیها جنبه دشمنی و توهین ندارد و نباید چنین برداشت شود.
سعید حاتمی مثل همه ما مسائل روز را می‌نویسد اما روشش با روش خیلی‌ها فرق دارد آنچه که او را از سایرین متمایز می‌کند دادن اطلاعات مختصر و مفید در مورد مطلبی است که می‌نویسد.مثلاً وقتی که او از جایزه صلحی که به خانم عبادی تعلق گرفت نوشت این توضیحات مفید را هم با ظرافت در پست خود گنجاند:
حتما اطلاعاتی از جايزه نوبل و تاريخچه اش ميدونيد. من هم اطلاعات مختصرم رو در اين زمينِه می نويسم شايد مفيد باشه.
آلفرد نوبل دانشمند مخترع ديناميت بود. البته اينکه چرا اين وسيله خطرناک رو اختراع کرد؛ بخاطر اين بود که اون يک معدندار بود و چون تحصيلاتش در زمينِ شيمی بود، تو آزمايشگاه کوچيکش دنبال کشف ماده ايی بود که باهاش حفاری معدن رو راحت تر کُنه و بلاخره موفق شد، و چون اين ماده کاربرد و مشتريهای زيادی داشت در زمان کوتاهی ثروتمند شد و کارخونه های زيادی در اروپا و سراسرِ دنيا ساخت. ولی چندی نگذشت که ديد اين وسيله برای کُشتن و نابودی انسانها بکار ميره. در همين زمان با خانمی آشنا شد که فعاليتهای صلح طلبانه ميکرد و همين جرقه و عذاب وجدان از کشفش باعث شد هر سال يک جايزه نقدی به کسی که در زمينه صلح فعاليت داره، اهداء کُنه. اگر حافظه‌ام درست ياری کُنه تا چند سال فقط اين جايزه به فعالان صلح داده ميشد که بعدها و پس از مرگ نوبل به دنشمندان بزرگ در زمينه های فيزيک، شيمی، رياضی، ادبيات و پزشکی اهدا ميشه.
جالبه بدونيد جايزه صلح توسط گروهی از نمايندگان پارلمان نروژ مشخص ميشه و بخاطر اينکه اصلی ترين جايزه نوبل هست هميشه بازتابهای زيادی در جهان داشته.
سعید بدون آنکه دچار وسواس باشد معتقد است وقتی کاری می خواهد انجام شود بايد کامل و کم نقص باشد.
او با صراحت و شفافیتی مثال زدنی حرف می‌زند با آنکه جوانی است افتاده اما کمتر در وبلاگها نظر می‌دهد دلیلش علاوه بر گرفتاری آن است تا وبلاگی را نخواند و حال و هوای کلی وبلاگ دستش نیاید نظر دادن را درست نمیداند. این نویسنده جوان اهمیت تبلیغ و شناخته شدن وبلاگ را می‌داند و برای بده بستان لینک ادعای بی نیازی نمیکند بلکه همانطور که تمام کارهایش نظمی دارد آنرا هم قانونمند می‌کند. برای آنکه در لیست دوستان او قرار بگیرید فرم مربوطه را پر می‌کنید و در صورت اضافه شدن صد البته شما نیز او را شرمنده لینکی می‌فرمایید!. سعید حاتمی برای جلب مشتری رو به ارزان فروشی نمی‌آورد برای او کیفیت همیشه بر کمیت رجحان دارد و ازسطحی نویسی گریزان است.
او در اولین پستها اهداف کوتاه مدت و بلند مدت وبلاگ نویسی خود را چنین مشخص می‌کند:
در کوتاه مدت هد فش آشنايی با آدم‌های جديد است برای او بسیار لذت آور و هیجان انگیز است که دوستان زيادی با افکار و نظرات متفاوت داشته باشد. هدف بلند مدت او اين است که با کمک دوستان تازه یافته بتواند در احیای بسیار از ارزشها که به عقیده‌ی او در جامعه امروز ايران ميان جوانها و نوجوانها، در حال فراموشی است گام بردارد.
او تأکید میکند :
هميشه دغدغه اصلی من اين بوده که چرا ما ايرانی ها داريم به سمتی ميريم که دقيقاْ بر خلاف شعارها و ادعاهامونه. زجر آوره که احترام به والدين، به بزرگترها، به کوچکترها، به افراد ناتوان، به هم نوع، به ارزشها (که قرنهاست ادعاشو داريم)، به طبيعت و... و... و...، همه و همه رو به فراموشيه. بيائيد دست به دست هم بديم تا اين واژه های قشنگ رو عملی کنيم.
سعید در وبلاگش محور اصلی ماجراهاست اما این او را شخصی خودپسند که مرکز صقل تمام دنیا باشد نمیکد برعکس او حضور دارد چرا که حضور خوانندگان وبلاگ خود را بسیار گرامی میدارد. برای خوانندگان خود ارزش قائل است و هر وقت راجع به موضوعی مینویسد اطلاعات لازم آنرا تهیه میکند و طوری که با متن پست همخوانی داشته باشد اطلاعات را روشن در اختیار می‌گذارد.
در این وبلاگ شما از خواهرزاده‌ها و برادرزادهای بلاگر تا تاریخ یکی شدن دو آلمان و اتفاقات مهم ورزشی و سیاسی ایران و جهان عکس و خبر و اطلاعات دریافت می‌کنید.
مطلب اول ماه می او را که مثل اکثر مطالبش با چندین عکس تماشایی پست شده بدون عکس اینجا می‌آورم تا برای دیدن عکسها و گفتن خسته نباشید به این جوان پر انرژی با استعداد به وبلاگش بروید:



اول ماه می برلين
چهاردهم جولای سال ۱۸۸۹، چهارصد نفر از اعضای احزاب و اتحاديه های سوسياليستی از کشورهای مختلف دنيا، تو پاريس دور هم جمع شدند تا يک قانون همه گير، برای احقاق حقوق کارگران، تدوين کنند. مهمترين دستاوردهای اين کنفرانس، هشت ساعت کار در روز و همينطور يک روز تعطيلی در سال برای همه کارگران دنيا، بود. البته حتماً ميدونيد که اون زمان (بيشتر از صد سال پيش) کارگران از حداقل امکانات برخوردار بودند و اجباراً روزانه بيشتر از ده ساعت کار ميکردند.
روز اول ماه می هم به پيشنهاد امريکايیها به عنوان روز تعطيل برای کارگران همه دنيا تصويب شد؛ دليل انتخاب اين روز هم اتفاقی بود که سه سال قبل از اون در امريکا و همزمان با اعتصاب سراسری کارگران در اول ماه می برای کاهش ساعت کار به هشت ساعت در روز، افتاده بود. در اين روز آنارشيستها به طرف پليسها بمب پرتاب کردند و هفت پليس رو کشتند.
آنارشيستها از گروه های چپ تندرو به حساب مياند و اعتقاد دارند انسان احتياج به قوانين اجتماعی نداره، در نتيجه وجود حکومت و نيروهای انتظامی يا پليس هم معنی نداره، به همين خاطر در اون سالها با ترور و مبارزه با حکومتها سعی ميکردند اين تفکر رو پياده کنند. پانکها هم تقريباً همين ايدئولوژی رو دارند، فقط اونها با مبارزه آرام و اجتماعی دنبال به دست آوردن خواسته هاشون هستند. البته الان تعداد اونها خيلی کم شده، ولی دهه هشتاد اکثر جوونها عقايد پانکی داشتند. الان در سطح شهر يا دانشگاه کمتر جوونی رو ميشه ديد که با موهای رنگ شده و لباس پاره و کهنه بگرده.
سالهاست در روز اول ماه می علاوه بر تعطيلی کارگران، در شهرهای مختلف دنيا اجتماعات کارگری و تظاهرات بر عليه سرمايه داری، انجام ميگيره، و چون آرمان کمونيست و سوسياليست در حمايت از اقشار پايين و فقير جامعه بوده، نيروهای چپگرا اين اجتماعات رو هدايت ميکنند. بسته به موقعيت زمانی، اعتراضها و درگيريهايی هم پيش مياد؛ ولی در برلين به صورت يک رسم! هر سال پانکها و آنارشيستها و بعضی از جوونها با پليس درگير ميشند و خرابکاری به بار ميارند. مثلاً پارسال علاوه بر آتيش زدن چند تا ماشين، چند فروشگاه رو غارت کردند.
اگر به سراغ سعید رفتید مثل خود او شفاف و روشن و ساده برایش کامنت بگذارید، یادتان باشد او از آشنایی با افراد مختلف لذت می‌برد.





اضافه شده توسط نرگس | ۶:۲۰ ۸۴/۱۰/۱۷



laughingوای خدای من سعید ۱۸ ساله از آلمان blink
آقای بلوچ اگه سعید ۱۸ سالشه من هنوز بدنیا نیمدم tongue
توسط نرگسی در تاریخ ۱۷ دي ۱۳۸۴ ۰۷:۲۴ ق.ظ

ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر