English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


نگاهی به وبلاگ غربتستان / وبلاگ عبدالقادر بلوچ
[نقد] بلوچ این‌بار به سراغ وبلاگ غربتستان رفته است. اگر به وبلاگش دسترسی ندارید روی مشروح خبر کلیک کنید.

پانته آ که در سن پانزده سالگی ایران را ترک کرده است جای تعجب است که وبلاگش را غربتستان نامیده باشد.
او زن جوان بسیار مؤدب و با شخصیتی است که اگر مثل من شانس شنیدن صدایش را در یک نشست وبلاگی می‌داشتید پی به سادگی و صمیمیتش می‌بردید. پانته‌آ در همان دقایق اول همکلام بودن، دوستی را چنان عمیق بنا می‌نهد که او را با دوستان دوران کودکی خود اشتباه خواهید گرفت. او این صمیمیت را در نوشته‌هایش هم حفظ می‌کند:
عرضم به حضور انور شما, بنده همونطور كه شاعر ميگه: بسي رنج بردم در اين سال سي... منو ميگه! چون من هم حدود سي سال پيش به دنيا اوم. اولين فرزند والدينم بودم و در نتيجه وظيفه للگي دو برادرم و خواهر كوچولوم (ميگم كوچولو چون بر عكس من با وجود اينكه الآن هيژده سالشه خيلي كوچولوئه! خوشبختانه فارسيش بدتر از من تعريفي نداره وگرنه اگر اينو ميخوند پوستمو ميكند) به عهده من افتاد و هنوز هم كماكان ولم نميكنه!

تا كلاس دوم نظري رو ايران درس خوندم. يه وقت فرصت شد يه كم از اون موقعها تعريف ميكنم كه مايه عبرت جوونترها باشه! آره خلاصه... چارده پونزده سال پيش ما هم ديگه طاقت نياورديم و زديم دستجمعي بيرون. اومديم به غربتستان و به جمع غربتيها پيوستيم. الآن هم متاهل هستم, شوورم فرنگيه. بچه مچه هم هنوز خبري نيست وقرار هم نيست به اين زوديا باشه. (بذار اول اينايي رو كه مامانم زاييده بزرگ كنم!)

بله... در اين چند سال شغلهاي مختلفي داشتم. فعلا به عنوان نويسنده و صفحه بند در يك مجله نقلي محلي كار ميكنم كه هيچكدومتون نميشناسين. البته كار نوشتنم فقط دو سه تا مقاله در ماهه در مورد مسائل فرهنگي و يا كامپيوتر و اينترنت كه اونم قدرتي خدا هيچي ازشون حاليم نميشه, ولي در مقايسه با همكاراي ديگه بحرالعلوم هستم و خلاصه مثلا شدم متخصص. بگذريم...
پانته‌آ با تمام پختگی و سوادی که دارد آدمی است افتاده. در کلام او منم منم جایی ندارد و هیچ تلاشی ندارد که از خود چهره‌ای غیر از پانته‌آ به خواننده‌ی وبلاگش منتقل کند. کتاب زیاد می‌خواند، اما به قول خود او نه از آن کتابهایی که به درد پز دادن بخورد! داستانهاي فارسي زياد به دلش نميچسبند چون یا شعار را در آنها پر رنگ می‌بیند يا نویسندگانشان فهمیدن را فدای شاعرانه و هنرمندانه و سورئاليستي شدن اثر خود کرده‌اند.
این زن جوان سی ساله که در آلمان زندگی می‌کند خیلی راحت حرفش را می‌زند. نگاه انتقادی خود را در قالب اتفاقات روزمره چنان می‌گنجاند که گاهی سادگی اتفاقات، ظرافت آن نگاهی را که پیچش مو را دیده می‌پوشاند:

مامان خانوم عيدي با تمام فك و فاميل تلفني صحبت كرده بود و داشت تعريف ميكرد كه طبق آمار جديد كي زن گرفته و كي شوهر كرده و كي بچه دار شده و كي طلاق گرفته. راستش من معمولا حافظه‌ام ياري نميده كه كي به كيه. مامان ماشا‌ء‌الله خودش يه پا ثبت احواله! اونم با فاميل عريض و طويل ما كه فقط طرف مادري رو بگيري ايلي هستند... خدا زيادترشون كنه.

اگه به مامان باشه دوست داره همشونو بياره اينجا پيش خودش. خوب طفلك مثل همه ايرانيها بدون فاميل احساس تنهايي ميكنه. البته من هم بخيل نيستم ها! اتفاقا از دست اين تيپ هموطنا خيلي حرص ميخورم كه سالهاست در غربتستان به خوبي و خوشي زندگي ميكنند, اونوقت هر وقت ميشنوند يكي از ايران ميخواد پاشه بياد اينجا ميگن واااا... ميخواي بياي اينجا چيكار؟ اينجا خيلي بده, جيزه! ايران به اون خوبي! يكي نيست بگه مرگ خوبه, اما براي همسايه؟ اگر اينجا اينقدر بده و اونجا اينقدر خوب, مگه مرض دارين كه خودتونو زجر ميدين؟ الحمدلله هيچكدوم هم كه پرونده سياسي ندارين, خير پيش!

شوخ طبعی و طناز بودن و با کنایه و دیدی انتقادی حرف زدن از خصوصیات پانته‌آ هست و شما آنرا در پستهایش می‌بینید. دلخوریش را محکم و روشن بیان می‌کند اما از عصبیت و عصبانی شدن خبری نیست و انگار بعد زدن حرفش شانه‌ها را بالا می‌اندازد، روی مبل چهارزانو می‌نشیند و با رموت کنترل به دنبال کانالی می‌گردد تا او را از آن شرایط نادلخواه به فراموشی دلخواه ببرد:

شانس رو ميبينين تو رو خدا؟ اين چند سال من هر غير ايراني رو ديدم كه غذاي ايراني رو امتحان كرده بود عاشقش شده بود. همين چند روز پيش داشتم با يه آقاي خبرنگار صحبت ميكردم كه سال پيش رفته بود براي تهيه يه فيلم تلويزيوني به ايران. ميگفت "من به بيشتر كشورهاي شرقي سفر كردم. هر جا رفتم مريض شدم و وزن كم كردم, ولي ايران كه رفتم چاق شدم!" حالا شوور خود بنده اصلا برنج دوست نداره! از بوي شنبليله هم متنفره! آخه آدم اينقدر بي سليقه ميشه؟ هرچند كه بايد بگم به طور كلي بد غذاست. سر غذاهاي فرنگي هم ادا و اصول در مياره.

عوضش خوبيش اينه كه هم خودش آشپزي بلده, هم آدم بيتوقعيه. يادمه اون اولا يه دفعه سه ساعت تو آشپزخونه سر پا وايسادم و يه قرمه سبزي جانانه درست كردم. يه ناخنكي زد و يه خرده بازي بازي كرد و كشيد كنار. پرسيدم خوشت نيومد؟ گفت چرا, چرا, خوب بود. البته بشقاب پرش چيز ديگه اي ميگفت! فرداش اتفاقا وقت نداشتم و چند تا شنيتسل يخزده انداختم تو ماهيتابه و با كمي رشته و سبزيجات فريزري و يه سس آماده بستم به نافش. مگه ول ميكرد؟ آنچنان به به و چه چهي راه انداخته بود كه انگار غذاي رستوران هشت ستاره بوده! بهش گفتم خلايق هرچه لايق.

پانته‌آ که همسری آلمانی دارد و می‌شود گفت بیشتر عمر خود را در خارج زندگی کرده فرزند اول خانواده‌ی خویش است و انگار در عنفوان نوجوانی در مادر بودن با مادرش شریک شده و پرستاری و بزرگ کردن دو برادر و یک خواهر را به عهده گرفته. دو برادر و خواهری که در وبلاگ با نامهای پیروز، پویا و پوپک حضور دارند و پانته‌آ با قدرتی باور نکردنی از آنها در به تصویر کشیدن ماجراهای کشوری که باید فراموش کرده بود استفاده می‌کند.
طنز پانته‌آ را که در تمام پستهای او حضور دارد می‌توانید در این پستش که مثلاً گفتگویی است بین او و خواهر هیجده ساله‌اش که قصد دارد برای جراحی دماغ و بهره گیری از ارزانی عازم ایران شود ببینید:

....
....
- خوب من برم اونجا فارسيم بده, چيكار كنم؟
- نگران نباش. اونجا فاميلا هستند, هواتو دارند.

- - منم همون فاميلها رو ميگم! وقتي ببينند يه دختر به اين سن مثل يه بچه سه ساله حرف ميزنه فكر ميكنند من عقبزده هستم!


- - عقبزده چيه دختر؟ عقب افتاده! بعد هم اونا مثل آدماي اينجا غريبه نيستند كه. اگر كسي زبونشونو بلد نباشه مسخره اش نميكنند. تازه فاميلشون هستي, دوستت دارند. حرف زدنت خنده دار هم باشه براشون شيرينه.
- غريبه ها چي؟ اگه خواستم بيرون برم؟


- - تنها نميشه بري. منم بايد باهات بيام. تو به يه ديلماج احتياج داري كه هم فارسي بلد باشه هم آلماني.
- ديل چي چي؟


- - ديلماج بابا, ديلماج. يعني مترجم.


- - مو... مونته؟


- - مترجم! ديدي حالا؟


- - آره, فكر كن مجبور بشم تو خيابون دنبال يه آدرس بگردم! تابلوي خيابونا رو كه نميتونم بخونم. بايد از يه نفر بپرسم آقا, آقا, ببخشيد من بيسوادم. ميشه بگين اون بالا اسم خيابون رو چي نوشته؟ باور كه نميكنه!
- هه هه هه... چرا, با اون لهجه آب نكشيده اي كه تو داري بلافاصله ميفهمه جريان چيه.
- راستي خيابون... اونجا هميشه بايد روسري سر كرد؟


- - بله هميشه.


- - تو خونه هم؟


- - نخير تو خونه لازم نيست.


- - تو سينما چي؟


- - تو سينما بايد سرت كني.


- - سينما كه باز نيست مثل بيرون؟


- - فرق نميكنه. بايد روسري سرت كني.


- - خوب كنار دريا چي؟


- - بايد روسري سرت كني.


- - روسري كه با بيكيني خيلي خنده دار ميشه؟


- - كي گفته اجازه ميدن بيكيني بپوشي؟ شتر در خواب بيند پنبه دانه!


- - اين يعني چي؟


- - هيچي بابا.


- - پس فقط مايوي يه تيكه اجازه ميدن؟


- - نه عزيز من, اصلا مايو چيه؟ با روپوش و شلوار و روسري! مگه اينكه پلاژ شخصي باشه كه اونم ممكنه دردسر بشه.


- - وا! مگه اينا ديوونه اند؟ با لباس كه نميشه شنا كرد؟
- خوب فلسفه شون اينه كه يه زن مومن از اين غلطا نبايد بكنه.


- - مومن چيه؟


- - يعني ديندار, مسلمون.


- - نميشه بگم من مسلمون نيستم؟


- - اين مقررات براي همه هست, چه مسلمون, چه مسيحي, چه بوديست.
- خوب تو خيابون چي ميشه پوشيد؟ من اون پالتو قهوه ايم رو ميتونم بپوشم؟
- نميدونم. اون زمان كه من ايران بودم همچين چيزي جزو محالات بود, چون اون خيلي تنگ و كوتاهه.
- ولي من خودم تو اينترنت ديدم كه دخترا لباساي تنگ و كوتاه پوشيده بودن.
- اون دليل نميشه, من هم اون موقعها خيلي كارها ميكردم كه ممنوع بود. اون دخترا هم شايد پي دستگير شدن رو به تنشون ماليدن!


- - منو دستگير كنند چيكارم ميكنند؟


- - اعدام!


- - اعدام؟ چرا اعدام؟


- - بخاطر لباست كه نه. ولي تو در يه محيطي بزرگ شدي كه بهت اعتماد به نفس داده. ياد گرفتي كه از حق خودت دفاع كني و زور نشنوي. ياد گرفتي كه تو چشم مامورين نگاه كني و اونا رو پاسدار امنيت بدوني, نه مخل امنيت! و ازشون نترسي. اونجا بعد از چند دقيقه آنچنان داد سخني ميدي كه براي سر به نيست كردن ده نفر كافيه!


- - پس چيكار كنم؟

- - هيچي. من يه كت خودمو بهت ميدم كه تا زانوهات پايين بياد و به تنت زار بزنه, يه لچك گنده هم...
- لچك؟

- - يه روسري گنده هم ميپيچي دور سرت. اونجا برات يه چيزي ميخريم. ولي با هيچكس بدون اجازه من حرف نميزني, به كسي هم نگاه نميكني.


- - خوب اگه يه پسر خوشگل ديدم چي؟

- - يه سقلمه به من بزن خبرم كن كه من هم نصيبي ببرم!

چند بار تا حالا پستهای او مرا واداشته تا کامنت بلند بالایی برایش بنویسم اما تبدیل به شکلهای عجق وجق شده و ثبت نشده‌اند. یک بار موقعی بود که همین چندی پیش اینهمه ذوق و استعداد را جمع کرد و پست خداحافظی را نوشت و انگار نه انگار که ما معتادان به پستهای او در نبودش پکر خواهیم شد برایش کلی نوشتم و ثبت نشد. همین دیروز که برنامه‌ی رادیویی گذاشته و دارد موسیقی خارجی را با بیانی ساده ولی حرفه‌ای معرفی می‌کند وقتی اولین برنامه را که راجع به بیتلها بود گوش می‌دادم و صدای گرم و دوستانه‌اش را شنیدم تمام احساساتم را در واژه ریختم و فراموش از نامهربانی کامنتدانش برایش کلی نوشتم، اما نشد. به وبلاگ او که بیشتر از یکسومش را به خاطر باز نشدن آرشیو نتوانستم بخوانم بروید. از همین امروز جزو خوانندگان و شنوندگان وبلاگ او بشوید. برایش کامنت بگذارید تا دوباره فکر رفتن از وبلاگشهر سراغش نیاید، تا بتواند رادیو را با انرژی بیشتری ادامه دهد. چون خیالم از جانب پاول شوهرپانته‌آ راحت است که معنی «هگ» را می‌داند از راه دور پانته‌آ‌ی نازنین را به خاطرتمام احساسی که در پستهایش ریخته و به خاطر انسانیتی که در وجودش هست «هگ» می‌کنم.






اضافه شده توسط بیلی و من | ۹:۱۳ ۸۴/۱۰/۲۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر