English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


روبروی آتش / وبلاگ حضور خلوت انس
[فرهنگ و هنر] اگر اهل جنجال و بازی‌های حقير بودم نمی‌توانستم اينهمه کار کرده باشم. در سال‌های جوانی هم اهل هياهو نبودم. هميشه به شاگردان و دوستانم می‌گفتم سرت را بينداز پايين کار خودت را بکن. حالا که چهل و هشت سال از عمرم رفته و اين چند صباح ديگر، نمی‌ارزد قلم به هتاکی و لجن بيالايم. من عاشق زيبايی و زندگی‌ام.

Im sorry bothering you but was just curious to know the truth from about the issue brought up by Mr.Derakhshan in his page, yesterday. I do respect your decision not to answer or publish this comment and i want to assure you that whatever your decision might be is truly respected




Regards


دوستی که حتا نامش را نمی‌دانم، چنين نامه‌ای برای من نوشته است. چون برای من دشوار است که برای کلاس خالی درس بگويم، چون بلد نيستم رو به ديوار نيايش کنم، بنابراين روبروی آتش می‌نشينم و نامه‌ام را با حضور تو می‌نويسم. اجازه هست؟




دوست گرامی،
سلام. نمی‌خواستم وارد ماجرايی شوم که نرخ ديالوگش در شأن من نيست. فقط به خاطر لحن مؤدبانه نامه‌تان خود را موظف به پاسخ، آن هم به شما می‌دانم.
ببينيد، من خيلی از مسائل کامپيوتری را بلد نيستم. من اصلاً وقت اضافی ندارم که کامنت بگذارم، يا در فضای اينترنت وقت‌کشی و نويسنده‌کشی کنم، يا سر به سر کسی بگذارم. همه‌ی نويسندگان و روزنامه‌نگاران ايران می‌دانند که من تا کنون هرگز با اسم مستعار چيزی ننوشته‌ام. هرچه نوشته‌ام زير آن را امضا کرده‌ام: عباس معروفی.
من برای اين نام که متعلق به دوستانم هم هست زحمت کشيده‌ام. خوانده‌ام، نوشته‌ام، معلمی کرده‌ام، مجله و کتاب انتشار داده‌ام. مثلاً همين حالا که تازه کلاس رمان‌نويسی در برلين تمام شده و من پای کامپيوتر برای شما نامه می‌نويسم، دارم شامم را هم می‌خورم. بعد هم بايد بروم سر وقت رمانم.
من در برلين کتابفروشی دارم و چاپخانه، بخشی از وقتم صرف اين می‌شود که با وضعيت سانسور در ايران و آن حجم کتاب در محاق‌افتاده، ببينم چه کاری می‌توانم برای نشر ادبيات خلاقه‌ انجام دهم. برای نشريات آلمان هم گاهی چيزی می‌نويسم. نشريه‌ی ماهانه‌ای هم در برلين منتشر می‌کنم به نام "گربه ايرانی" که از جايی کمک مالی نمی‌گيرم. محکم سر جای خودم ايستاده‌ام. سه فرزند هم دارم که برای آنها نيز بايد وقت بگذارم. بنابراين چيزی که نياز دارم کمی وقت برای استراحت است و کمی آرامش که داستانم را بنويسم.
يک چيز هم برايتان تعريف کنم لبخند بزنيد. می‌گويند آدمی مدام دلش می‌خواست او را بگيرند و ببرند کلانتری که آنجا يک وعده غذايی بخورد، جانی بگيرد و باز راه بيفتد. پاسبان‌ها او را شناخته بودند و کاريش نداشتند. تا اينکه يک روز دو دزد را دستگير کرده به کلانتری می‌بردند، او که از گشنگی به تنگ آمده بود، همراه‌شان شد و گفت: «سرکار! ما سه نفر را کجا می‌بريد؟»
می‌دانيد؟ من در دنيا خيلی چيزها ديده‌ام. آدم‌هايی ديده‌ام که خودشان اراده نداشته‌اند، مثل شکم زن فريب‌خورده بالا آمده‌اند، يعنی شکم‌شان بالا آمده، و آن را گردن پسر همسايه انداخته‌اند.
کار من نوشتن است، زبان آرگو و آرکاييک را می‌شناسم، فحش‌ها را بلدم، برگ درخت‌ها را از هم تميز می‌دهم می‌دانم کدام برگ مال کدام درخت است، زبان هتاک و هرزه را هم می‌شناسم. زبان تند و آتشدار را هم بلدم، اما زبان تند را عليه يک نظام توتاليتر به‌کار می‌گيرم، عليه سانسور، عليه شاعرکشی، عليه ناقضان حقوق بشر، نه عليه يک وبلاگ‌نويس يا روزنامه‌نگار. عليه بی‌خردی جمعی نيز می‌شورم، دشمن خود را می‌شناسم، دشمن من يک وبلاگ‌نويس نيست، دشمن من کسی است که با اعتبار نويسنده شوخی ‌کند. دشمن من کسی است که معلم شاعر مرا با طناب به طرز توهين‌آميزی خفه ‌کند و جسدش را در بيابان بيندازد. اين وضعيت ماست عزيزم! و در فعلاً بر اين پاشنه می‌چرخد.
ديکتاتورها فقط سکوت نويسنده را می‌خواهند، اما نظام‌های توتاليتر حتا از سکوت نويسنده هراس دارند، و او را وادار به هواخواهی خود می‌کنند، وگرنه می‌کشند. من اگر به جايی بروم يا کاری بکنم از ديگران طلب تأييديه نخواهم داشت. اين سنت يک نظام توتاليتر است که مدام از همه تأييديه می‌خواهد و کلت می‌کشد. اين سنت چاقوکشی را نمی‌شناسم. دنبال دردسر هم نمی‌گردم چون وقت ندارم.
من اينجا در برلين خوب می‌دانم که وبلاگ‌نويس‌ها و روزنامه‌نگارهای وطنم در شرايط جنگی به سر می‌برند، هرگز آنها را تحريک نمی‌کنم و هرگز با جان آنها شوخی نمی‌کنم. هرگز آنها را شير نمی‌کنم که از حلقه‌ی آتش من بگذرند و تماشاگران سيرک برای من کف بزنند و چس فيل بخورند.
می‌دانم که بسيار کارها نبايد کرد، بسيار چيزها نيايد نوشيد، بسيار جاها نبايد رفت، و در ازای آن بسيار "کار" بايد کرد.


يک روز گلشيری به من گفت: «البته تو آزادی اينجا هر کاری بکنی، ولی وقتی با راديو اسراييل مصاحبه می‌کنی، خودت می‌دانی که! ما در ايران نمی‌توانيم از تو نام ببريم. نه می‌توانيم حذفت کنيم، نه می‌توانيم از تو نام ببريم. توی مخمصه می‌افتيم...»
از آن پس من به خاطر همکارانم، به خاطر ادبيات داستانی که من هم در آن سهم دارم، با برخی راديوها گفتگو نکردم. شايد هم به خاطر محمود درويش، به خاطر التهاوی، به خاطر نجم والی، به خاطر خالد، به خاطر آنهمه دوست عرب و فلسطينی‌ام. حتا به خاطر دو سه دوست اسراييلی‌ام که از بردن نام‌شان اينجا می‌ترسم نويسندگی و زندگی‌شان را دستخوش خطر ‌کنم. نمی‌دانم.
فقط می‌دانم که در اين جهان تنها هستم، تا کنون چيزی حدود پنج هزار صفحه ادبيات داستانی نوشته‌ام، ده‌ها هزار صفحه نشريه انتشار داده‌ام، و اين فعلگی شبانه‌روزی سرنوشت من است؛ نوشتن.
اگر اهل جنجال و بازی‌های حقير بودم نمی‌توانستم اينهمه کار کرده باشم. در سال‌های جوانی هم اهل هياهو نبودم. هميشه به شاگردان و دوستانم می‌گفتم سرت را بينداز پايين کار خودت را بکن. حالا که چهل و هشت سال از عمرم رفته و اين چند صباح ديگر، نمی‌ارزد قلم به هتاکی و لجن بيالايم. من عاشق زيبايی و زندگی‌ام.
با مهر / عباس معروفی
ديدی بلدم شب را تا صبح به شعله‌های آتش خيره شوم و در آنهمه رنگ بچرخم يا در ذهنم يک داستان بنويسم يا به تو فکر کنم؟
چرا اينهمه برای اين دوست ناديده درد دل کردم؟ تو می‌دانی؟
شاد می‌خواهمت.

* آرش سيگارچی روانه زندان شد؟ اکبر گنجی هم که هنوز...؟ مجتبا چی؟

اضافه شده توسط بیلی و من | ۱۲:۵۲ ۸۴/۱۱/۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر