English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


چند کلمه درباره نوشته اخير آقای درخشان،/ ف.م.سخن
[سیاسی] نمی‌دانم امثال آقای درخشان که در آزادی و رفاه نشسته‌اند و با سخنان‌شان ديگران را گرفتار می‌کنند، فردا با خجالت‌شان چه خواهند کرد؟

کدام حمله مغزی؟ کدام ربودن همسر؟ چند کلمه درباره نوشته اخير آقای درخشان، ف. م. سخن

اگر در ايام دهه فجر، محاکمه‌ی خسرو گلسرخی را که از کانال سه سيما پخش شد ديده باشيد، حتما به خاطر داريد موقعی که او با صلابت در ميان بهت و حيرت حاضران اظهار می‌داشت که: "اتهام سياسی در ايران، نيازمند اسناد و مدارکی نيست. خود من، نمونه‌ی صادق اين‌گونه متهم سياسی در ايران هستم. در فروردين ماه، چنان‌که در کيفرخواست آمده، به اتهام تشکيل يک گروه کمونيستی، که حتی يک کتاب نخوانده است، دستگير می‌شوم. تحت شکنجه قرار می‌گيرم و خون ادرار می‌کنم..." صدای خفه‌ی يک نفر در وسط دادگاه شنيده می‌شود که می‌گويد: "دروغه!"

شايد خيلی‌ها ندانند که صاحب اين صدا کيست. شايد گـُـمان بَرَند که او يکی از ماموران رژيم است که قصد تبرئه‌ی ساواک را داشته. اما اين‌طور نيست. "دروغه" را يکی از هم‌گروهی‌های گلسرخی بر زبان می‌آورد. ابراهيم ف.ر.، برای خودشيرينی، اين "دروغ" را می‌گويد. ببينيد همين شخص، در دفاع از خودش به چه وضع رقت‌باری می‌افتد:
"از زمانی که فهميدم افکار انسانی و عاطفی خانمم تحت تاثير و تلقين شيادانی خيالباف که از خود قهرمانی پوشالی ساخته بودند قرار گرفته و اين حيله‌گران و شارلاتانان و مفسدان اجتماعی که حرفه‌ای جز شيادی نداشته‌اند و چون سوداگران مرگ که مواد مخدر توزيع می‌کنند و اول عاملين خود را معتاد و بعد آن‌ها را به هر کار ناشايستی وادار می‌کنند..."

نمی‌دانم ايشان در چه وضع روحی و جسمی، دوستان خود را شياد و حيله‌گر و شارلاتان و مفسد اجتماعی می‌نامد، اما يقين دارم، حتی ماموران ساواک، اين فرد را موجودی ذليل و خوار می‌بينند که حاضر است به خاطر منافع شخصی‌اش، ديگران را قربانی کند. در مقابل، گلسرخی‌ی "کمونيست ِ توطئه گر" چنان با صلابت است که بازجوی ساواک بعد از تاييد حکم اعدام، با تاسف اظهار می‌دارد "من تمام تلاش خودم را کردم، ولی نتوانستم برای آن‌ها (گلسرخی و دانشيان) کاری بکنم. اميدوارم خدا نجات‌شان بدهد. ولی اگر آن‌ها را اعدام کنند، من اولين نفری هستم که سياه می‌پوشم و دنبال تابوت‌شان راه می‌افتم..." دنبال تابوت همان گلسرخی که مردانه در مقابل بازجو ايستاد و بر سرش فرياد زد؛ همان دانشيان که در مقابل توهين بازجو تاب نياورد و او را کتکی جانانه زد.

آن کس که "دروغه" گفت، زير فشار بود؛ زير شکنجه بود؛ خطر مرگ تهديدش می‌کرد؛ دو دختر خردسال داشت و بايد به فکر آينده آن‌ها می‌بود...

اما امروز، همين جريان، در شکل کمدی‌اش تکرار می‌شود. جوانی را به جرم بالا بردن يک زيرپيراهن خونی ابتدا به اعدام و بعد به حبس طولانی مدت محکوم می‌کنند. هفت سال از بهترين سال‌های زندگی اين جوان پشت ميله‌های زندان می‌گذرد. او را به خاطر بيان عقايدش تحت فشار قرار می‌دهند. برای درمان خارج از زندان به او مرخصی نمی‌دهند. وسايل شخصی‌اش را به هم می‌ريزند. جانش را به لب می‌رسانند تا بالاخره دچار حمله‌ی عصبی می‌شود. روانه‌ی بيمارستان‌اش می‌کنند. معالجه شروع نشده، او را به زندان باز می‌گردانند. همسرش را در وسط خيابان بازداشت می‌کنند. او برای دفاع از خود و همسرش به اعتصاب غذای خشک دست می‌زند...

حال، يک نفر در خارج از زندان، درست‌تر بگويم يک نفر در خارج از ايران، بدون اين‌که زير شکنجه باشد، بدون اين‌که تحت فشار باشد، بدون اين‌که دو دختر خردسال داشته باشد، در وب‌لاگش فرياد می‌زند: "دروغه!"

کاش به اين "دروغه" بسنده می‌کرد. بريده‌ی جرايد رو می‌کند که باطبی زندانی، همان‌که به خاطر بلند کردن زيرپيراهن خونی تا پای اعدام رفته و در نهايت به حبس بلندمدت محکوم شده، با ريچارد پرل آمريکايی در تماس بوده! به صراحت می‌نويسد:
"ببينيد من کی می‌گويم. باطبی قرار است مثل سازگارا و فخرآور به بهانه‌های مختلف بيرون بيايد تا بشود رهبر کاريزماتيک جامعه‌ی جوان ايران برای روزی که در اثر تحريم‌ها يا حمله‌ی نظامی جمهوری اسلامی ضعيف شد، بتواند جوان‌های ناراضی را در آن شرايط بحرانی از طريق تلويزيون‌های آمريکايی (که به قول خود جمهوری اسلامی ۲۵ درصد بيننده دارند) بسيج کند و به خيابان بياورد و انقلاب مخملی راه بيندازد."

اين‌ها گفته‌ی همان شاهدی‌ست که به قول کيهان "از غرب رسيد". يعنی اين سخنان ِ آقای درخشان، همانند سخنان قبلی‌شان، مورد توجه پرونده‌سازان امنيتی "کيهان" قرار خواهد گرفت و به ظن قريب به يقين، فردا بازجويان ِ باطبی به آن‌ها استناد خواهند کرد.

نمی‌دانم وقتی انقلاب شد، گوينده‌ی "دروغه" در دادگاه گلسرخی چه حالی داشت. حدس می‌زنم خجالت کشيده باشد؛ حتی اگر زير فشار بوده باشد؛ حتی اگر شکنجه شده باشد؛ حتی اگر کابل و شلاق، گوشت پاهايش را کنده باشد. حدس می‌زنم انسان خجالت بکشد حتی اگر جای خجالت کشيدن نباشد. اما نمی‌دانم امثال آقای درخشان که در آزادی و رفاه نشسته‌اند و با سخنان‌شان ديگران را گرفتار می‌کنند، فردا با خجالت‌شان چه خواهند کرد؟

اضافه شده توسط فرهاد حیرانی | ۲۳:۳۶ ۸۵/۱۲/۸


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر