| بچههای آخر زمون - ۵ / غربتستان | ||
| [] زیبا ترین و بی ریا ترین جملات از زبان کودکان: مارک پستونهای يه گاو رو ميبينه: «وای چقدر دودول از شيکمش آويزونه!» پسرم مريضه و سردرد و گلودرد و دلدرد داره. دکتر موقع معاينه ازش ميپرسه: «چی بيشتر اذيتت ميکنه؟» پسرم بيمعطلی جواب ميده: «خواهرم.» منبع: سايتهای مختلف آلمانی. ترجمه، تلخيص و تغيير از شخص شخيص خودم عددهای داخل پرانتز سن بچهها رو نشون ميدن. در رستوران با همکار مادرم و پسرش (۵) روبهرو ميشم. پسرک از مامانش ميپرسه: «مامان، اين کيه؟» مادرش جواب ميده: «ايشون رو ميشناسی که، پسر خانم واگنره، همکار من.» پسرک با تعجب ميگه: «مامانش دعواش نميکنه که داره پيپ ميکشه؟» دخترم در تلويزيون برنامهای دربارهء ماهيهای دريا نگاه ميکنه: «ميدونی مامان، ماهيه وقتی ميترسه سرش رو زير ماسهها ميکنه. چرا؟ چون نميخواد سختيهای زندگی رو ببينه.» لوکاس (۲) و مامانش در حمام هستند. لوکاس: «بابا دودولی، لوکاس دودولی، مامان اوخ!» هلن (۳) به مامانش نگاه ميکنه که داره روی پوست خواهر کوچيکش هايکه به خاطر حساسيت پوستی پماد ميماله. هلن: «حساسيت يعنی چی؟» مامان: «همين جوشهای ريز که روی تن خواهرته.» هلن بلافاصله نوک سينهء هايکه رو نشون ميده: «مامان! اينجا رو نگاه، يه حساسيت ديگه! از اون گندههاش!» پدر و مادر بن (۱۱) با هم دعوا ميکنند. مادر در عين عصبانيت سر پدر داد ميزنه: «تو خودخواهترين آدم روی زمين هستی!» بن با خونسردی به مامانش ميگه: «اين از اون حرفها بود ها! مگه تو همهء آدمهای روی زمين رو ميشناسی؟» بابا به لينای (۴) از زندگی مورچهها در لونههاشون تعريف ميکنه و ميگه: «مورچهها يه ملکه هم دارن. ميدونی ملکهاشون رو از کجا ميشه شناخت؟» لينا جواب ميده: «معلومه که ميدونم.» بابا تعجب ميکنه: «جدی؟ ميدونی؟» لينا با خونسردی ميگه: «از تاجی که روی سرشه.» همسرم مونی به پسرمون دومينيک (۴) قولی داده و بعد قولش رو فراموش کرده. دومينيک خيلی غمگينه. سعی ميکنم دلداريش بدم: «خوب ببين دومينيک از اين چيزها پيش مياد. مونی که عمداً بدقولی نکرده، آدمه ديگه، ممکنه يه موقع چيزی رو فراموش کنه.» دومينک جواب ميده: «نه مونی آدم نيست.» با تعجب ميپرسم: «اگه آدم نيست پس چيه؟» دومينيک جواب ميده: «زنه.» جسيکا (۷) داره خوندن ساعت رو ياد ميگيره. بهش ميگم: «بجنب حاضر شو که اتوبوس ساعت ۸ و ربع مياد دنبالت.» جسيکا ميگه: «ساعت ۸ و ربع نه، ساعت ۸ و ۱۵ دقيقه!» در بيمارستان قبل از عکسبرداری با اشعهء رونتگن از من ميپرسند که آيا حامله هستم؟ آلنا (۴) عصبانی داد ميزنه: «معلومه که حامله نيست! مگه نميبينين، من که ديگه به دنيا اومدهام!» معمولاً وقتی خريد ميکنم سگم رو توی ماشين ميگذارم و همراهم نميبرم. يک بار شنيدم که بچهای به مادربزرگش ميگفت: «نگاه کن، اين خانمه يه ماشين داره که بلده پارس کنه!» آندرهآ با مادرش از يه مزرعه رد ميشه: «مامان مامان نگاه کن گاوها از اين شاخهای وايکينگها روی کلهاشونه!» جواب ميدم: «بله، اغلب گاوها شاخ دارند.» آندرهآ با ناباوری ميگه: «ميخوای گولم بزنی؟!» ميگم: «نه عزيزم... تازه اون پايين تنشون رو ميبينی؟ از اون پستونهاشون هم شير درمياد.» آندرهآ با تعجب بيشتر داد ميزنه: «ميخوای سرم کلاه بذاری! شير که از پاکت درمياد...» بابا در وان حمون نشسته. لارا (۳) ميخواد باباش رو بشوره. اول پاهاش رو ميشوره، بعد شکم و بازوها. بعد به باباش ميگه: «بابا بلند شو، ميخوام واژنت رو بشورم!» مربی مهد کودک عکس يک مرغ رو به بچهها نشون ميده: «اين چه حيوونيه؟» توماس (۴): «گوشت!» تورستن برای اولين بار خواهر نوزادش رو در بيمارستان ميبينه: «آها، از اينهاست. به هيچ دردی نميخوره. بريم خونه؟» ماتياس به دوستش ميشائل توضيح ميده: «خوکچه هنديهای من ديگه بزرگ شدن، اما هنوز کوچولوئن. از اين به بعد رشد هم نميکنن، همين قدی ميمونن.» ميشائل با نگرانی ميپرسه: «مگه سيگار کشيدن؟» توربن به لکهای روی شيشهء ماشين اشاره ميکنه و ميگه: «بابا، شيشه خراب شده.» بابا جواب ميده: «نه عزيزم، يه پرنده اونجا جيش کرده.» توربن کمی فکر ميکنه و ميگه: «بابا، يعنی پرندههه فکر کرده اينجا دستشوييه؟» با الکه خواهرزادهام (۵) در باغ وحش هستم. الکه بدون ترس به نزديک قفس شيرها ميره. نگران ميشم و ازش خواهش ميکنم که مواظب باشه. ميگه: «چرا؟ من که شيرها رو اذيت نميکنم؟!» دخترهام جسيکا (۶) و ملينا (۳) در وان حموم نشستهاند و با هم حرف ميزنند. جسيکا: «من دخترم، من واژن دارم.» ملينا: «نه اشتباهه، پسرها واژن دارن، دخترها دودول دارن. ديروز توی مهد کودک ديميتری به من اينو گفت.» جسيکا: «خوب ديميتری که آلمانی نيست، يونانيه.» کيم (۵) چند روزه که با کامپيوتر يه بازی ميکنه که در اون بايد از يک اسب مراقبت کنه. يکی از قسمتهای بازی ناز کردن اسبه و هر بار صدايی پخش ميشه که ميگه: «اسب رو ناز کن، برای احساسش خوبه.» وقتی کيم در باغ وحش يک اسب ميبينه بلافاصله داد ميزنه: «بيا نازت کنم، برای شاشت خوبه!» با باستيان (۳) در باغ وحش هستيم. ميخواد به يه خوک يه تيکه نون بده، اما يک دفعه با ترس دستش رو پس ميکشه و ميگه: «برق! جيزه!» و طفلکی خوکه به خاطر شباهت دماغش با پريز برق از خوردن نون محروم ميشه... لوکا (۳): «ببينم، مگسها هم خطرناکن؟ باسنشون چاقو داره؟» سگی بازوی يوليا (۴) رو گاز ميگيره، اما نه خيلی محکم. صاحب سگ با اين حال برای يوليا و پاسکال برادرش (۶) يه بستنی ميخره. پاسکال: «فردا هم بده سگه دستت رو گاز بگيره که يه بستنی ديگه هم بخوريم.» ماريک (۴) دربارهء فيلمی که ديده حرف ميزنه: «اونجا يه شير بود، و يه جوجهشير هم بود.» مارک پستونهای يه گاو رو ميبينه: «وای چقدر دودول از شيکمش آويزونه!» آنای (۴) در خيابون لاشهء يک قورباغه رو ميبينه که ماشين از روش رد شده: «مامان، اين قورباغه چه اشتباهی کرده؟» جواب ميدم که نميدونم. آنا با تأسف ميگه: «به چپ و راست خيابون نگاه نکرده.» بين تولههای سياه و سفيد گربهامون يکی هم راهراهه. تيم (۷) ازم ميپرسه: «مامان، چرا گربه يه بچهء راهراه پرورش داده؟» شب که ويکتوريا ميخواد بخوابه کمی هم دربارهء هديههای کريسمس که نزديکه حرف ميزنيم. ويکتوريا دلش يه سگ ميخواد. از اونجايی که فعلاً نميخوام در خونه سگ داشته باشم جواب ميدم: «نه عزيزم بابانوئل حيوون زنده هديه نميده». ويکتوريا کمی فکر ميکنه و ميگه: «عيب نداره، يه سگ مرده بياره.» سوفی (۶) به سگمون يه هويج تعارف ميکنه که البته با بيتوجهی سگ روبهرو ميشه. اما سوفی سعی ميکنه سگ رو متقاعد کنه: «ببين اين هويج خيلی خوبه ها... فکر کن استخونه.» ميشل (۶) در تلويزيون ميبينه که اسبی برای يک لحظه دمش رو بلند ميکنه. ميشل داد ميزنه: «اه حالم به هم خورد! حالا فهميدم چرا خدا با يه دم اونجا رو پوشونده!» آرنت (۴) با علاقه به تعريفهای پدر و مادرش گوش ميده که از سفرشون به آفريقا تعريف ميکنند. بعد اعلام ميکنه: «من هم ميخوام برم آفريقا!» و در جواب اين سؤال که: «ميخوای بری اونجا چيکار؟» ميگه: «ميخوام فيل بچينم.» با پسرهای دوستم يان و توماس (۴ و ۶) در کابين رختکن استخر عمومی هستم. توماس خطاب به من ميگه: «دودولت چقدر کوچيکه!» يان ميگه: «نه، بزرگه!» توماس ميگه: «در مقايسه با ما آره، اما برای يه مرد خيلی کوچيکه.» ملينا (۳) در شهر دو تا سگ چينی بيمو ميبينه و ميگه: «مامان نگاه کن هاپو!» صاحب سگها تصحيح ميکنه: «اينها هاپو نيستند، سگ هستند.» ملينا با خونسردی جواب ميده: «بله، چه سگهای زشتی هم هستند!» در خيابون سگی رو به پسرم ماروين (۲) نشون ميدم و ميگم: «نگاه کن، هاپو!» ماروين با لحن سرزنشباری ميگه: «هاپو نه، بابا، سگ!» آلکس (۴) با برادرش يوهانس (۲) روی ملافههای جديد که روشون عکس سگ هست نشسته و توضيح ميده: «ببين يوهانس، اينها همهاشون هاپو هستند. مامان بهشون ميگه سگ، اما هاپو هستند.» دخترم (۳) در مهدکودک شنيده که در تخم مرغ چهها هست و براش چه اتفاقی ميفته. بهش يه تخم مرغ گچی هم کادو دادهاند. روی صندلی عقب ماشين نشسته و به من ميگه: «مامان، بايد روی اين تخم مرغ بشينی تا ازش جوجو دربياد. اما مواظب باش که يه وقت پای جوجو نشکنه!» به پيا (۲) نشون ميدم که سگ دوستمون چطور دستم رو ليس ميزنه. پيا هم اول جرأت ميکنه و دستش رو جلو ميبره، اما زود دستش رو پس ميکشه و داد ميزنه: «نه! نه! خوشمزه نيست!» با پسرم استفان (۶) سر ميز نشستهايم و صحبت مصرف بالای شير در خونهامونه. به شوخی ميگم: «بايد يه گاو بخريم و استفان اون رو هر روز بدوشه.» استفان کمی فکر ميکنه و ميپرسه: «مامان، اصلاً آدم چطور گاو رو ميپستونه؟» آليسا صدای حيوونها رو ميشناسه: «کلاغ ميگه کل کل... پليکان ميگه پلی پلی...» يانک (۳) با خوشحالی تعريف ميکنه: «من اين دفعه توی استخر سرم رو زير آب کردم! خوب هم نگاه کردم، اما اصلاً ماهی نديدم!» با توماس تلويزيون نگاه ميکنم. چند تا گاو نشون ميده، بعد يه مزرعه، دوباره چند تا گاو، باز يه مزرعه، و بعد لونهء يک پرنده روی زمين در دشت که چند تا تخم توشه. توماس با هيجان ميگه: «مامان نگاه کن، تخم گاو!» برای مارک (۴) موسيقی کلاسيک گذاشتهام که گوش کنه. سنفونی با همنوازی شيپورها شروع ميشه و خيلی پرقدرت و بلنده. مقدمه که تموم ميشه ميپرسم: «از اين موزيک خوشت اومد؟» مارک جواب ميده: «آره، توش صدای فيل داشت!» اميلی سر راه برای دست به آب لای بوتهها رفته و تصادفاً يه سوسک رو خيس کرده: «ای وای، حالا بايد بره خونهاش، خودش رو با يه حولهء کوچولو خشک کنه!» بابای بيبيانا در مغازه مجسمهء يک فيل رو در دستش گرفته و ميگه: «اين حتماً عاجه.» بيبيانا ميگه: «نه، فيله!» در رستوران خانمی سر ميز روبهرويی سيگاری آتيش ميزنه. دخترم (۶) با انگشت بهش اشاره ميکنه و وحشتزده داد ميزنه: «اين خانمه ميميره! سيگار ميکشه!» دانيل در فيلمی سوراخ بالای سر يک نهنگ رو ميبينه: «اين جای آنتنشه؟» در مهد کودک بچهها با عروسکهای انگشتی ادای حيوونهای مختلف رو درميارن. سگ واق واق ميکنه، گربه ميو ميو ميکنه، و بعد نوبت کارولين (۴) ميشه که بايد صدای يک جوجهتيغی رو دربياره: «تيغ تيغ!» نون صبحانهء يخزده رو توی مايکروفر گذاشتهام که يخش آب بشه. فليکس (۲) تماشا ميکنه و ميگه: «مامان ببين نونها ميچرخن، دارن چرخ و فلک بازی ميکنن!» با پسرهام جيسون (۸) و آلکس (۵) نهار ميخورم. بعد از غذا ميگم: «خووووب... گمونم حالا همه بتونيم يه بستنی خوشمزه بخوريم.» جيسون با قيافهء کاملاً جدی جواب ميده: ما ميتونيم، اما تو نه، مامان. داری زيادی چاق ميشی! اريک آخر هفته رو پيش پدربزرگ و مادربزرگش ميگذرونه. گربهء پيرشون ديگه حوصلهء بچه نداره و هر بار که اريک بهش نزديک ميشه موهاش سيخ ميشه و فشفش ميکنه و چنگ ميندازه. وقتی پدر و مادر اريک دنبالش ميان که اون رو به خونه ببرن، در جواب سؤال مامانبزرگ که: «دوست داری باز هم بيای پيش ما؟» ميگه: «نه. اين گربهاتون خيال داره منو بکشه!» يوش (۴) در دستشويی مشغول جيش بزرگ کردنه. زنبوری از پنجره به داخل پرواز ميکنه و بعد از يک دور کوتاه دوباره بيرون ميره. يوش پيروزمندانه ميگه: «نتونست بوی گند اينجا رو تحمل کنه!» کنراد (۵): «من ميخوام بالأخره يه بار ديگه برم توی رحم. ديگه اصلاً يادم نيست که اون تو چه شکليه.» لئا (۶): «عسل خيلی نرمه، چون زنبورها دندون ندارند...» با پسرم لئون (۵) به رستوران رفتهايم. لئون از سبزيجات متنفره و يه شنيتسل با سيبزمينی سرخکرده سفارش داده. پيشخدمت يک بشقاب با سيبزمينی مياره و يه بشقاب دوم با شنيتسل همراه يک قاچ ليموترش و يکی دو برگ جعفری برای تزئين. لئون اعتراض ميکنه: من اين سبزی مبزیها رو سفارش ندادم! داويد (۳) کاسهء سوپ گوجه رو ميبينه که روش با چند پر جعفری تزئين شده: «من سوپ چمندار نميخورم!» لارس (۴) با مادرش به لکلکها نگاه ميکنه و به توضيحات مامان دربارهء تخم گذاشتن و نشستن لکلکها روی تخمها گوش ميده. بعد ميگه: «يعنی توی تخمها نینی هست؟ اما پيش ما نيان ها، من از نینی خوشم نمياد.» با ماری رفتهايم خريد. خانم فروشنده در قصابی به ماری يه سوسيس کوچولو ميده که بخوره، اما ماری تشکر نميکنه. بهش ميگم: «وقتی بهت چيزی ميدن بايد چی بگی؟» ماری جواب ميده: «لطفاً يه سوسيس ديگه!» سوسيسفروش از دست سفارشهای مشتريها به ستوه اومده: سياه نشده باشه، بيشتر از ده دقيقه سرخ نشه، نيمهسوخته باشه... نوبت به يه دختر کوچولو ميرسه. فروشنده با بيحوصلگی ميپرسه: «تو چه جور سوسيسی ميخوای؟» جواب دخترک: «يه سوسيس خوشمزه!» يک دندونپزشک مهمون امروز مهدکودکه. وقتی دنبال لئا (۴) ميرم و ميپرسم چطور بود، ميگه: «دندونپزشک که نبود، مامان! خانوم بود!» همون روز لئا از دوستش ميپرسه: «ببينم، تو هم هنوز دندونهای پنيريت رو داری؟» برای ميز نهارخوری يک روميزی خريدهام و پسرم (۳) برای والين بار موقع غذا خوردن ميبينه که روی ميز رو روميزی پوشونده: «مگه ميز سردشه؟» فينيا (۵) نوشابه ميخوره و به خاطر گازش بايد آروغ بزنه. صورتش يک لحظه کج و معوج ميشه. بهش ميگم: «اوه، گاز از دماغت دراومد، نه؟» ميگه: «نه، از چشمام!» دم صف صندوق سوپرمارکت متوجه ميشيم که اشتباهی به جای يک بسته، دو بسته پنير برداشتهايم. شوهرم ميخواد بستهء اضافی رو سر جاش بذاره و ميپرسه: «از کجا برداشتيش؟» دخترم به جای من جواب ميده: «بيا بابا، من ميدونم خونهء پنير کجاست.» استفان (۷) بستنی ميخواد. بهش ميگم نه. اعتراض ميکنه: «اما من امروز هنوز اصلاً هيچی نليسيدهام!» با شکم بالااومده به همراهی پسرم (۲) به قصابی رفتهام. قصاب با مهربونی از پسرم ميپرسه: «خوب، ببينم، خواهر ميخوای يا برادر؟» جواب پسرم: «کالباس ميخوام.» من و شوهرم يک نارگيل ميخريم و به بچهها توضيح ميديم که توش شير داره. سانه (۶) با تعجب ميپرسه: «شير رو چه جوری از گاو ميکنن توی نارگيل؟» يه پسربچهء چهار ساله با بيصبری جلوی ويترين قصابی ايستاده و فروشنده اون رو نميبينه. پسرک از من کمک ميخواد و مسلمه که حضور آقا کوچولو رو به فروشنده خبر ميدم. در جوابش که: «چی دوست داری بدم بهت؟» فقط يک کلمه جواب ميشنوه: «بستنی!» دخترمون ميلنا (۴) هر روز صبح از باباش ميخواد که براش روی نون مربا بماله. يک روز پدرش به شوخی ازش ميخواد که اين بار ملينا براش مربا روی نون بماله. ملينا با عصبانيت جواب ميده: «ببينم، تو چند سالته بابا؟ ديگه بايد يواش يواش تنهايی از پسش بربيای!» معمولاً از شير کمچربی استفاده ميکنيم. يک بار شير طبيعی ميخرم و به پسرم تيم توضيح ميدم که اين شير از گاوهای خوشبخت و راضی دوشيده شده و خيلی خوشمزه است. تيم شير رو امتحان ميکنه و با انزجار صورتش رو در هم ميکشه: «انگار گاوها زياد هم خوشبخت نبودن!» در رستوران يه آقای خيلی تنومند ميبينيم. بچهها نظرشون رو اعلام ميکنند، طبق معمول با صدای بلند: «ببينيد آقاهه چقدر سيره!» امشب شام مرغ سرخکرده داريم. به خانمم ميگم: «من سينهاش رو ميخوام.» نوهام اضافه ميکنه: «من صورتش رو ميخوام!» آبنباتهای فينيا (۴) در زير نور خورشيد داغ و نرم شدهاند. بهش ميگم: «زود باش، بذارشون توی سايه!» فينيا يکيشون رو برميداره، توی دهنش ميذاره و ميپرسه: «توی شيکمم هم سايه هست؟» لئون (۵) به ظرف ميوه اشاره ميکنه: «مامان ببين اين سبزيه. خيلی هم سالمه.» ميخوام اشتباهش رو تصحيح کنم: «نه عزيزم. اين سبزی نيست... چيه؟» لئون کمی فکر ميکنه و ميگه: «ناسبزی؟» ميا (۳) بعد از غذا اعلام ميکنه: «من سير شدم!» مامانش ميپرسه: «از کجا ميفهمی که سير شدی؟» ميا جواب عجيبی ميده: «از تمام دنيا.» مامانش دوباره ميپرسه: «از تمام دنيا؟ نه از شيکمت؟» ميا ميگه: «خوب شيکمم همون تمام دنياست ديگه.» کارولا باز بیاجازه سر ظرف کرم شکلاتی رفته. آثار جنايت هنوز دور لبهاش کاملاً مشهوده. وقتی که مامانش با توجه به مدارک جرم ميخواد مچش رو بگيره کارولا در نهايت معصوميت از خودش دفاع ميکنه: «مامان ميدونی، زمين کثيف بود،من هم درست افتادم همونجا...» مچ پسرم سيلاس (۶) رو در آشپزخونه ميگيرم، درست موقعی که دستش رو تا مچ توی ظرف کرم شکلاتی کرده. سيلاس يکه ميخوره و با عجله ميگه: «دستم يهو افتاد توی ظرف!» وقت سؤالهای پسرم (۲) رسيده: «مامان، سلين (خواهر کوچيکش) از کجا اومده؟» جواب ميدم: «از توی شيکمم ديگه. يادت نيست چقدر گنده شده بود؟» ميگه: «يعنی قورتش داده بودی؟» در مهد کودک از اميليا (۵) ميپرسند که آيا ميخواد صبحانه بخوره؟ جواب ميده: «نه من ديروز صبحونه خوردم.» مارکو به مربی مهد کودک: «ديروز روز خوبی بود. برامون شيرکاکائو درست کردی.» بعد لحظهای مکث ميکنه و ادامه ميده: «شايد امروز هم روز خوبی باشه. برامون باز شيرکاکائو درست ميکنی؟» همگی به رستوران رفتهايم. به مادرم ميگم که متأسفانه پول همراهم ندارم و اون بايد صورتحساب رو پرداخت کنه. تا پيشخدمت پای ميز مياد که حساب کنه دخترم ويوين (۳) داد ميزنه: «مامانم پول نداره!» ليلی و جوزی درد دل ميکنند. جوزی: «من دودول ندارم.» ليلی: «معلومه. آدم پنج سالش که شد دودولش ميفته.» جوزی: «اما من چهار سالمه!» ليلی کمی فکر ميکنه و جواب ميده: «خوب شايد مال بعضيها زودتر ميفته.» با تيم در ماشين نشستهايم. يهو داد ميزنه: «اه! اينجا بوی گند پنير بوگندو ميده!» و ادامه ميده: «درسته که توی دماغ پنير بوگندو بوی گند ميده، اما توی دهن مزهاش خوبه.» موريس (۳) به من که دارم به تنم کرم ميمالم نگاه ميکنه و ميگه: «مامان سينههات گنده هستن ها!» جواب ميدم: «آره؟ اما ديگران بيشتر از من هم دارن. مثلاً گابی، يا بربل، يا خانم فوسن...» چشمهای موريس گرد ميشن: «يعنی بيشتر از دو تا؟» فيليپ کوچولو سر ميز شام که از سيبزمينی و تخم مرغ نيمرو تشکيل شده نشسته: «مامان، اينو من بايد بخورم يا باز يکی از اون آزمايشهاته؟» ظهر يکشنبه خوراک خرگوش داريم و من گوشت رو قبل از پختن پاک و خرد ميکنم. شب پای تلفن مامانبزرگ از ملينا (۳) ميپرسه: «نهار چی داشتين؟» ملينا جواب ميده: «گربه.» دخترم لاريسا (۲) از من ميپرسه: «مامان تو هم واژن داری؟» جواب ميدم: «بله عزيزم، مثل تو. تو هم دختری ديگه.» لاريسا کمی فکر ميکنه و ميگه: «خوب تو مال خودت رو از کجا خريدی؟» صبح لئان (۲) مثل هميشه به من در قهوه درست کردن کمک ميکنه. اون در ظرف قهوه رو باز ميکنه و من قاشق قاشق در قهوهجوش ميريزم و مقدارش رو ميشمرم. لئان: «وقتی بزرگ شدم من هم يک، دو، هفت، هشت ميکنم.» پسرم تيم (۷) از من (!۲۸) ميپرسه که آيا تبخالم خوب شده و ميتونه من رو ببوسه يا نه. بعد دوباره ميپرسه: «مامان، بچههای کوچيک هم تبخال ميزنن، يا فقط مال آدمهای پيره؟» دخترم مارينا (۲) بعد از حموم لخت روی زمين چهارزانو نشسته و پايينتنهاش رو معاينه ميکنه: «وای مامان بيا ببين چه چيزهايی اون تو هست!» ليزا (۴) برای اولين بار با بابابزرگ و مامانبزرگ به سفر رفته. روز اول که در رستوران پيشخدمت براشون غذا مياره ليزا با لحن آدمبزرگانهای ميگه: «همچين سرويسی تا به حال هرگز نداشتهام!» لئا (۴) وقتی دارم سيبزمينی پوست ميکنم بهشون اشاره ميکنه و ميپرسه: «اين چيه؟» جواب ميدم: «اين چشم سيبزمينيه.» لئا بلافاصله شروع ميکنه به بایبای کردن: «سلام سيبزمينی!» در بعضی از کشورها برای بچهها تعريف ميکنند که اگه دندون شيری افتادهاشون رو زير متکا بذارن، شب پری دندون اون رو به يک سکه تبديل ميکنه. دندون شيری آلنا (۵) افتاده. شب اون رو زير متکا ميذاره و از من ميپرسه: «مامان، پری دندون واقعاً وجود داره؟» جواب ميدم: «بله البته.» ميگه: «باشه، اما وقتی بزرگ شدم بهم ميگی که پری دندون خودت هستی، مگه نه؟» سر ميز بستنیفروشی نشستهايم و دخترم لورا دنبال پيشخدمت ميگرده. ميپرسه: «مامان، پس اين ميزبان کجاست؟ من بستنی ميخوام!» صبح نيمهبرهنه در حموم ايستادهام و مسواک ميکنم. دخترم آنجلا (۴) مياد تو و با ديدن سينههام وحشتزده داد ميزنه: «وای عجب آبله مرغونهايی! ديگه خوب نميشن؟» پزشک نوشيدنيهای الکلی رو به مامان ممنوع کرده. فوقش نصف ليوان. دختر کوچولوش راه حل خوبی ميشناسه: «مامان يه ليوان خيلی گنده بخر!» کنراد (۴): «بابا هميشه توی سبزی چيز هست، مگه نه؟» بابا: «چی توش هست؟» کنراد: «چيز.» بابا: «چيز ديگه چيه؟» کنراد: «چيز اونيه که وقتی نميدونن چيه ميگن.» ايزابل (۴) و من از کنار يک منقل برقی با مرغ سوخاری رد ميشيم. ايزابل ميپرسه: «راستی مامان، مرغ از چه جور خوکی درست ميشه؟» شوهرم به حنا (۴) اخطار ميکنه: «لطفاً با قاشق بخور!» حنا: «لطفاً نگاه نکن!» تيم (۷): «چقدر خوب که بچهدار شدن کار زنهاست.» ميپرسم: «چطور مگه؟» جواب ميده: «خوب آخه من از کجا بدونم که بچه کی بايد از توی شيکم بياد بيرون؟» گرهارد (۵) برای اولين بار در دريا شنا ميکنه. وقتی تصادفی کمی از آب دريا ميچشه ميگه: «آها... پس بگو چرا ماهی شور اينقدر شوره.» آيلين خيلی ماهی دوست داره. بعد از نهار به دنبال بابا ميريم و سر راه براش يه ساندويچ ماهی ميخريم. آيلين يک لقمه از ساندويچ باباش هم ميخواد. وقتی بابا اعتراض ميکنه که: «مگه تو نهار نخوردهای؟» آيلين شونهای بالا ميندازه و ميگه: «خوب ديگه، بچه داشتن يعنی همين.» دانيل (۵) توی حموم به بيضههاش ور ميره: «مامان، من بزرگ که شدم صاحب دو تا بچه ميشم. ببين، قشنگ ميفهمم که اين تو دو تا تخم هست.» در کلاس ايلونا (۷) يک دختربچهء سياهپوست هم هست. ظاهر مادر دخترک مثل منه، بلوند و سفيدپوست و چشمآبی. ايلونا توضيح ميده: «ميدونی، مال اينه که وقتی نینی بوده و توی شيکم مامانش بوده، مامانش يه بار رفته بوده آفريقا.» دختر دوستم (۴) بايد تحت عمل جراحی قرار بگيره و بهش داروی بيهوشی دادهاند. وقتی دارو شروع به اثر ميکنه، به متکا تکيه ميده و ناگهان با تعجب به مادرش ميگه: «مامان! يه بار ديگه چشمات رو سه تا کن!» به خاطر سردرد دستمال مرطوبی روی پيشونيم گذاشتهام و روی کاناپه دراز کشيدهام. هلن (۳) روم ميپره و ميخواد با من بازی کنه. سر به سرش ميزارم و با دستمال مرطوب به صورتش ميزنم. با وحشت اعتراض ميکنه: «نکن مامان! توش سردرد داره!» لئا (۶) ميبينه که دارم موهای پاهام رو با تيغ ميزنم و ميپرسه: «چرا پاهات رو پوست ميکنی؟» پسرم مريضه و سردرد و گلودرد و دلدرد داره. دکتر موقع معاينه ازش ميپرسه: «چی بيشتر اذيتت ميکنه؟» پسرم بيمعطلی جواب ميده: «خواهرم.» استفان استخون آرنجش رو به من نشون ميده و ميگه: «مامان ببين چقدر عضله دارم!» بعد از شيمیدرمانی مامانبزرگ بايد مدتی از کلاهگيس استفاده ميکرد. يوليان (۲) اسمش رو گذاشته بود موی جادويی. وقتی موهای مامانبزرگ دوباره دراومدند و کلاهگيس رو کنار گذاشت، يوليان از من بپرسيد: «موهای مامانبزرگ دوباره دراومدن؟» گفتم آره. گفت: «ديگه موی جادويی رو لازم نداره؟» گفتم نه. گفت: «فکر ميکنی برای کچلی بابابزرگ هم فايده داشته باشه؟» از حموم که ميام پسرم (۴) سرتاپام رو ورانداز ميکنه و ميپرسه: مامان، چرا اونجات چمن داری؟ دنيس (۵) ميدونه که پدربزرگش يک دندون طلا داره. حالا که پدربزرگ برای عمل جراحی زانو در بيمارستانه دنيس از من ميپرسه: «بابا، حالا برای بابابزرگ پای طلا ميذارن؟» مامانبزرگ در بيمارستانه و نميتونه بدون همراه به دستشويی بره. پيا (۳) دلداريش ميده: «غصه نخور مامانبزرگ. من هم هنوز بلد نيستم تنهايی جيش کنم.» کوين عطسه ميکنه. باباش ميگه: «عافيت». کوين جواب ميده: «نه، هاپچی.» خواهرزادهام از خواهرم ميپرسه: «مامان راستی من رو از کجا خريدين؟» |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |