English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


« وتهران شهری که هست » / نق نقو
[وبلاگستان] می ترسم هرآن چه ازتهران بگویم مصداق عینی "تشویش اذهان عمومی" ازآب درآید!
مطلبي خواندني و ادامه دار از نق نقو

می ترسم هرآن چه ازتهران بگویم مصداق عینی "تشویش اذهان عمومی" ازآب درآید!
اول این که ما که نق نقو باشیم با آن همه نق نقی که ازهرانگشتمان می بارد، جلوی اهالی محترم تهران، لُنگ دونبش انداختیم زیرا قریب به اتفاق این عزیزان همشهری را درامورات بی بدیل نق نق برخود سرآمد واشرف واستاد یافتیم.
دویّم این که فاتحه ی پدیده ای به نام سرویس عمومی یا خدمت درتهران خوانده شده است! به هراداره ای، ارگانی، مغازه ای، دفتری، یا مکانی مراجعه می کنی جوری با تورفتار می کنند که انگارنوکرپدرشان هستی وآمده ای تا ارثیه پدری آن هارا هپلی هپو کنی!
سیّوم اینکه ... اصلاً برای سیاحت چند صحنه ی بی بدیل درتماشاخانه ی تهران با من همراه شوید:
دراداره ی گذرنامه:
- گفتند اگر فرم هارا به قیمت رسمی 2500 تومان می خواهید باید به "پلیس +10" (1) مراجعه کنید. ازخیرش گذشتیم و با پرداخت 6000 تومان برای هرفرم، تکمیل آن ها، گرفتن عکس و واریز هزینه به بانک وتهیه ی فتوکپی همه ی مدارک لازم، پرونده را تشکیل دادیم وشماره ی نوبت گرفتیم. ......بعد ازدوساعت:
- شماره ی 55 به باجه ی 4
- به باجه ی4 مراجعه می کنیم. چند نفری جلوی باجه جمع شده وسرشان را ازپنجره ی کوچک آن به داخل برده اند. صبر میکنیم تا آن چن نفربروند. مدارک را به داخل پنجره هل می دهم.
- صبرکن الان ازت می گیرم
- افسرداخل باجه یک لیوان آب میوه وچند بیسکویت را برمیدارد ومشغول نوشیدن وخوردن می شود. می گویم:
- جناب سروان می شه لطفاً مدارک من را هم همراه با پسرم بگیرید؟ چون با هم هستیم.
- من فقط مسئول شماره ی 55 هستم! ( درهمین هنگام بلندگو می خواند: شماره ی 56 به باجه ی 1- چون مجبورم پشت باجه ی 4 بمانم، نوبتم می سوزد)
- خانمی که لهجه ی ارمنی دارد سرش را داخل باجه می کند و می گوید: جناب سروان من ازارومیه اومدم فردا پروازدارم، پاسپورتم قراربود هفته ی پیش بیاد هنوزنیومده، لطفاً ببینین چی شده؟
- افسر رسید اورا می گیرد وشماره ی آن را درکامپیوترجلوی خود وارد می کند، بعد آن را به طرف زن پرت می کند و می گوید: بروفردا بیا!
- زن میگوید: جناب سروان تروخدا من فردا پروازدارم!
- خوب داری که داشته باش، نیومده، چیکارکنم؟
- زن سرش را ازپنجره بیرون می اورد وزیرلب نفرین می کند: الهی نابود بشی، خاک برسرت!
- مردی که به نظر می رسد ازدوستان وآشنایان افسران پشت باجه هاست، چپ وراست میاید ومیگوید: خزراعی جان یه امضا بنداز اینجا! خزراعی جان اون مهرتو بزن زیراینا! خلاصه جناب سروان مدارک مارا بعد ازیک ربع ساعت نگاه میکند ودرحالیکه پرونده را می بندد و پرت می کند میگوید:
- آقا این پاسپورت که هنوز مهلت داره! نمیشه عوضش کرد!
- ولی جناب سروان، پرسیدم گفتند میشه! دلیل عوض کردنش اینه که قدیمیه دستگاه های فرودگاه های خارجی اونو نمی خونه، میگن باید عوضش کنی.
- نمی تونیم آقا باید ازرئیس دایره اجازه بگیری.
- بیست دقیقه ای درصف می ایستیم تا نوبت ما برای دیدن رئیس دایره می شود که سرهنگ میان سالیست. خلاصه داستان را می گویم. نگاهی سرسری به مدارک می کند ومی گوید: نمیشه عوضش کرد هنوز هیجده ماه اعتبارداره! بازهم داستان را تکرار می کنم. می گوید تشریف ببرید ازمعاونت دستوربگیرید.
- به ساختمان پهلویی می رویم. خوشبختانه برای دیدن معاونت چند دقیقه ای بیشتر معطل نمی شویم. او نیز یک سرهنگ میان سال است. مدارک را نگاه میکند، داستان مرا گوش می کند وروی مدارک من وپسرم می نویسد: طبق مقررات مساعدت شود(این طبق مقرراتش مرا کشته است!)
- برمی گردیم وپس ازتکرار همان صحنه های پیش گفته به باجه ی 4 میرویم.
- بفرمائید جناب سروان دستورمعاونت را گرفتیم.
- پرونده را باز می کند، کاعذ هارا دسته می کند وسنجاق می کند وبا ژستی فیلسوفانه وعاقل اندرسفیه میگوید: موافقت محضری ولی برای اجازه خروج فرزند!
- ولی جناب سروان برای اولین بار که نیست درخواست پاسپورت می کنیم، می خواهیم تجدیدش کنیم.
- نمیشه چون قبلی از خارج صادرشده! حالا کاری نداره که! محضر همین بیست قدم تا اینجا فاصله داره بپریه اجازه محضری بگیر!
- دوباره روزازنو روزی ازنو! بیرون می رویم ومحضررا که درهمان نزدیکی است پیدا می کنیم. یک آپارتمان 80 متریست با سه اتاق ویک سالن. اما برای زدن مهر، وارد کردن دفتر، نوشتن متن، امضا، گرفتن کپی، گرفتن وجه و صدور اجازه نامه ده بار، درهمان یک وجب جا، مارا ازاین اتاق به آن اتاق می کنند. اجازه نامه را بالاخره می گیریم وبرمی گردیم. بعد ازاینکه با اعصابی تصادفی ودرب وداغان وطی همان مراحل خدمت جناب سروان می رسیم، مدارک را نگاهی می کنئ و میگوید: فراز 13 سالشه باید یک مدرک عکس دار دیگه هم بیارین!
- خوب جناب سروان گذرنامه ی فدیمیش که هست.
- اون به درد نمی خوره چون خارج صادرشده!
- ولی اینجا نوشته اگه 15 ساله باشه باید مدرک عکس دارداشته باشه!
- اگه 15 ساله باشه که باید شناسنامه اش هم عکس دار باشه که!
- ولی جناب سروان فراز خارج ازایران متولد شده همه مدارک عکس دارش صادره ازخارجه!
- خیلی خوب نمیخواد یه کاریش می کنیم!

بالاخره بعد ازحدود پنج ساعت رقص روی اعصاب، جناب سروان های باجه های 4 و1 بزرگواری می فرمایند، منت می گذارند ومدارک مارا می پذیرند. با تشکر وسلام وصلوات ازآن ها خداحافظی می کنیم ودلمان خوش است که گذرنامه هارا با پست می فرستند دم درخانه ومجبورنیستیم برای گرفتن آن ها دوباره به این مرکز ماساژ اعصاب مراجعه کنیم!

(ادامه دارد)


اضافه شده توسط صادق | ۷:۱۴ ۸۶/۴/۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر