| آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد! / روشنگری | ||
| [نقد] محمد شالگونی :من مطلبی نوشتم با عنوان "آقای نگهدار توضيح تان روشنگر بود!" و سعی کردم با استناد به نوشته خود نگهدار و اسناد سازمان اکثريت، نشان بدهم که او از مسأله اصلي، يعنی حمايت از جنايات جمهوری اسلامی در آن سال ها طفره ميرود. در پاسخ به نوشته دوم من، فرخ نگهدار مطلب ديگری نوشت با عنوان "علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع مينويسم " که اکنون ميخواهم به آن بپردازم... www.roshangari.net : تماس info@roshangari.com پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد! (بخش اول) علی اکبر شالگونی *ناگزيرم از فرخ نگهدار بپرسم راستی چه کسی... -------------------------------------------------------------------------------- a.a.shalgony@gmx.de http://www.roshangari.net/ پيشينه بحث، سپاس گزاری و سه يادآوری: مجله آرش (شماره ٩٧) در ارتباط با کشتارهای دوره انقلاب و دهه شصت، مجموعه مصاحبه هايی با بعضی فعالان جريان های مختلف سياسی انجام داده بود که مصاحبه با فرخ نگهدار يکی از آنها بود و (به نظر من) در آنجا او تلاش کرده بود موضع سازمان اکثريت و مسئوليت فردی خودش را در قبال کشتار گسترده سال های ٦١- ٦٠ وارونه نشان بدهد و توجيه کند. من در يادداشت کوتاهی يادآوری کردم که نگاهی به حرف های نگهدار ترديدی باقی نميگذارد که وجدان و مسئوليت فردی برای او مفاهيمی کاملاً بيگانه است. فرخ نگهدار در نوشته ای با عنوان "علی اکبر عزيز! جهت اطلاع مينويسم" سعی کرد از موضع خودش دفاع کند. در پاسخ به آن، من مطلبی نوشتم با عنوان "آقای نگهدار توضيح تان روشنگر بود!" و سعی کردم با استناد به نوشته خود نگهدار و اسناد سازمان اکثريت، نشان بدهم که او از مسأله اصلي، يعنی حمايت از جنايات جمهوری اسلامی در آن سال ها طفره ميرود. در پاسخ به نوشته دوم من، فرخ نگهدار مطلب ديگری نوشت با عنوان "علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع مينويسم - 2" که اکنون ميخواهم به آن بپردازم. لازم است درهمين جا يادآوری کنم که: يک - علت تأخير طولانی من در جواب به نوشته دوم آقای نگهدار ادعاهايی است که او در آن نوشته مطرح کرده که مرا ناگزير ميکرد برای پی بردن به درستی يا نادرستی آنها، همه شماره های نشريه "کار" (ارگان سازمان اکثريت) در آن سال ها را به دست بياورم و به دقت بخوانم تا با پيش داوری و بدون سند سخنی نگفته باشم. وظيفه خود ميدانم از همه رفقا و دوستان عزيزی که مرا در تلاشم برای دست يابی به ١٥٠ شماره نشريه "کار" آن دوره ياری رساندند، سپاس گزاری کنم. دو - انگيزه من در پی گرفتن اين بحث بيش از آن که مرتبط با مسائل گذشته باشد، در باره امروز و آينده است که امثال نگهدارها ميکوشند با بی اعتبار کردن چپ سوسياليستی و انداختن همه تبه کاری های گذشته شان به دوش آن، بار ديگر همان بازی های قديمی شان را، اين بار زير بيرقی ديگر، ادامه بدهند. سه - برای خوانندگان علاقه مند به ديدن اصل سندهای مراجعه شده در اين نوشته، کليد دسترسی به شماره های مربوطه نشريه "کار" را در پايان اين بخش از نوشته در اختيار می گذارم. *** 1 - پوزش در باره يک اشتباه: وظيفه خود ميدانم قبل از هر چيز، اشتباهی را که از طرف من روی داده تصحيح کنم. در دو نوشته قبلی ام، در مورد موضع گيری سازمان فدائيان اکثريت در قبال سرکوب های سال ٦٠ توسط جمهوری اسلامي، به دو سند از نشريه "کار" اکثريت در آن سال اشاره کرده و مطلب نقل شده از شماره ١٢٠ "کار" را به اشتباه به فرخ نگهدار نسبت داده بودم که پوزش ميخواهم. حقيقت اين است که اين اشتباه از منبع مورد استفاده من بود که قبلاً انتشار يافته بود ولی مسئوليت آن بدون هرگونه اما و اگر بعهده من است. البته اشتباهی که رخ داده تنها و تنها در نام نويسنده است و آن چه را که من به "شخص نگهدار" نسبت داده بودم، توسط رقيه دانشگری بيان شده که همراه با مهدی فتاپور کانديدای سازمان اکثريت برای نمايندگی مجلس شورای اسلامی در انتخابات ميان دوره ای آن سال بوده است. ٢ – وقتی فرخ نگهدار سند رو ميکند: آقای نگهدار نوشته دوم اش را به سه بخش تقسيم کرده است. در بخش اول، او با اشاره به اسنادی ادعا ميکند که (برخلاف آن چه من نوشته ام) سازمان اکثريت با سرکوب ها و کشتارهای آن دوره مخالف بوده است. اما نگاهی به همين اسناد ياد شده توسط آقای نگهدار و تأملی در نحوه برخورد او با اسناد علناً منتشر شده توسط سازمان خودشان ترديدی نمی گذارد که او برای توجيه خودش، آگاهانه وعامدانه همه چيز را دستکاری ميکند. بگذاريد به جای بحث در باره اسناد، نگاهی به خود اسناد(و از جمله به اسناد ياد شده توسط شخص نگهدار ) بيندازيم: آ – برای يک لحظه فرض ميکنيم همه اسنادی که نگهدار از آنها نام برده، دقيقاً درستی ادعای او را اثبات ميکنند. باز اين سئوال باقی ميماند که نگهدار در باره دو موردی که در نوشته های قبلی من ياد شده اند، چه ميگويد؟ او خيلی ساده آنها را ناديده گرفته و حتی بدتر از آن، با برانگيختن گرد و خاک در باره اشتباه من، مسأله اصلی را دور ميزند. بنابراين من ناگزيرم بار ديگر همان موارد قبلی را پيش بکشم تا حقيقت روشن شود. سند شماره يک - شماره ١٢٠ نشريه "کار" (به تاريخ ٧ مرداد ١٣٦٠) مصاحبه ای دارد با مهدی فتاپور و رقيه دانشگری دو کانديد سازمان اکثريت که در انتخابات ميان دوره ای مجلس شورای اسلامی از طرف شورای نگهبان حذف شده بودند. لازم به يادآوری است که بخش اول اين مصاحبه در شماره ١١٩ چاپ شده است. در بخشی از اين مصاحبه چنين آمده است : (( س- رفيق رقيه، اخيرا تعدادی از دختران جوان که متهم به فعاليت در گروه های ماجراجو بودند، اعدام شدند. لطفا نظرتان را درباره اين اعدام ها و پی آمدهای آن بگوييد؟ ج- قبل از اينکه به مساله اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه های انقلاب بپردازيم لازم است اول به عوامل و شرايط بوجود آورنده اين قبيل خشونت ها توجه کنيم و مساله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهميت است - آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاويه مصالح و منافع انقلاب بررسی کنيم... در چنين فضائی هم طبعا، اعمال قاطعيت از جانب جمهوری اسلامی جهت دفاع از موجوديت خود، مساله ای است قابل درک و پيش بينی. در اين جا صحبت از زن و مرد بودن و يا نيات حسنه افراد در ميان نيست بلکه پای دفاع از موجوديت انقلاب و در هم شکستن جبهه متحد ضد انقلاب در ميان است... هواداران سازمان در موقعيت خطير کنونی بايد وظايف خود را هوشيارانه تر و قاطعانه تر از پيش انجام دهند. افشای دسيسه های ضد انقلاب و شناساندن سياست های ضد انقلابی گروهک ها در محيط کار در ميان خانواده و در هر کجا که توده ها حضور دارند، جزء وظايف مبرم هواداران مبارز است.)) اين همان مطلبی است که من به اشتباه آن را به خود نگهدار نسبت داده بودم و حالا روشن است که نه (آن طور که من نوشته بودم) فرخ نگهدار، بلکه رقيه دانشگری گوينده (يا نويسنده) آن بوده است. اما در عين حال ترديدی نيست که اين حرف سازمان فدائيان اکثريت هم هست، چرا که در ارگان رسمی اين سازمان درج شده و هيچ کسی هم در رد آن سخنی نگفته است. آقای نگهدار ميتوانست ضمن يادآوری اشتباه من، نظرش را در باره آن بيان کند. اما او ترجيح داده با به راه انداختن گرد و خاک در باره اشتباه من، ماجرا را از بيخ و بن انکار کند. به نوشته او توجه کنيد: ((اختلاف در تحليل اوضاع سياسی و پيگيری اهداف متفاوت در تمام کشورها، چه دموکراتيک باشند يا نباشند، امری اجتناب ناپذير و بسيار طبيعی است. چيزی که غير طبيعی است اين است که کسی به ديگری رفتارها يا کارهايی را نسبت دهد که ناشی از توهم است و برای اثبات آن هيچ مدرک موثق و يا هيچ شاهد عينی وجود ندارد. بدون اطلاع حرف زدن و زشت تر نمايی رقبای سياسی و سازمانی فقط بد اخلاقی و يا حق کشی نيست. اين کار نشانه عقب ماندگی فرهنگی هم هست. اين کار سد راه آزادی است ... من شواهدی در دست ندارم که ترا متهم کنم که به خاطر تسويه حساب سياسی داری عالمانه، عامدانه و ظالمانه، شک و شبهه پراکنی می کنی... به کمک تجربه زندگی و با شناختی که تا همين جا از منش علی اکبر به دست آورده ام قاعدتا علی اکبر نبايد خودش با چشمان خودش نشريه کار شماره 120 مورخ 7 مرداد 1360 را خوانده باشد. قاعدتا بايد آنچه را که از نشريه کار نقل کرده از منابع دست دوم بوده باشد و اين خيلی طبيعی است. وقتی شما با تمام وجود به صحت حديثی باور داريد آن را فقط به کار می بريد و لزومی به امتحان صحت آن نمی بينيد. حتی از اين هم فراتر ميروم. اگر علی اکبر نشريه کار 120 را می ديد و می ديد که اصلا چنين مطلبی در آن نيست، باز هم باور می کرد که سياست سازمان اکثريت و نوشته های فرخ نگهدار، همان بوده است که او به اشتباه فکر می کرده در کار 120 درج شده است.)) عباراتی که با حروف برجسته مورد تاکيد قرار داده ام، به حد کافی گويا هستند: نگهدار اصلاً منکر اين است که چنين مطلبی در نشريه "کار" چاپ شده است! باور نکردنی است ولی حقيقت دارد! آيا او فکر ميکند جز خودش هيچ کس به آن شماره های نشريه "کار" دسترسی ندارد؟ بعيد است آقای نگهدار تا اين حد ساده لوح باشد. کار او يک نوع چشم بندی است. لابد او پيش خودش حساب کرده که انکار قاطع و پر سر و صدای ماجرا، بی درد سرترين راه جواب دهی است. و مبنای محاسبه اش هم ميتوانسته اين باشد که اولاً بخش بزرگی از خوانندگان نوشته های من و او بعيد است حوصله پيگيری ماجرا و امکان دسترسی به شماره های آن دوره نشريه "کار" را داشته باشند؛ ثانياً از اين طريق ميتوان از پاسخ گويی طفره رفت. در هر حال، انگيزه او هر چه بوده باشد، نشان دهنده ذهنيت ومنش اوست. از کسی که حقيقت را (به قول خودش) چنين "عالمانه، عامدانه و ظالمانه" دست کاری ميکند، چه انتظاری ميتوان داشت! سند شماره دو – مورد ديگری که من درنوشته های قبلی ام به آن اشاره کرده بودم، اطلاعيه کميته مرکزی سازمان فدائيان اکثريت به تاريخ ٨ تير ماه ١٣٦٠ است که به مناسبت انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی انتشار يافته و در شماره ١١٦ نشريه"کار" (١٠ تيرماه ١٣٦٠) درج شده است. در اين اعلاميه چنين گفته ميشود: ((ميهن ما لحظات حساسی را ميگذراند. امروز بيش از هميشه وحدت کلمه و وحدت عمل همه ما مهم ترين شرط غلبه ما بر دشمنان ... است... دست در دست يکديگر بگذاريم و با هر عقيده و مسلکی که داريم تحت رهبری قاطعانه امام خمينی اين توطئه کثيف و ددمنشانه را نيز در نطفه خفه کنيم... هواداران سازمان همدوش و همراه با ديگر نيروهای مدافع انقلاب و مدافع جمهوری اسلامی ايران بايد تمام هشياری خود را به کار گيرند. حرکات شبکه مزدوران امپرياليسم امريکا را دقيقاً زير نظر بگيرند وهر اطلاعی از طرح ها و نقشه های جنايتکارانه آنان به دست آوردند فوراً سپاه پاسداران و سازمان را مطلع سازند... از دست زدن به اقدامات خودسرانه، تشنج آفرين و نسنجيده پرهيز کنيم. حفظ آرامش و جلوگيری از تشنج مهم ترين وظايفی است که برعهده ماست... عناصر، گروه ها وسازمان هايی که تاکنون راه کج رفته اند را بازهم به سوی انقلاب فرا خوانيم. بمب گذاری اخير مزدوران امپرياليسم امريکا نشان داد که راه کج رهبران سازمان ها و گروه هايی که برای مبارزه با امريکا تشکيل شدند، ولی امروز خود را در مقابل اين جمهوری و رهبری امام خمينی قرار داده اند، تا چه پايه اشتباه و زيانبار است. چه چيز تأسف بار تراز اين که با استفاده از سياست غلط رهبران اين گروه ها، شبکه های ضد انقلابی مزدور امريکا فرصت يافته اند مردم را در تشخيص عاملين اصلی اين جنايات به اشتباه بيندازند.)) تأمل در عباراتی که برجسته کرده ام، ترديدی باقی نميگذارد که اينها اولاً هواداران سازمان شان را رسماً و علناً به جاسوسی برای نهادهای سرکوب جمهوری اسلامی فرا ميخواندند؛ ثانياً تحت عنوان مقابله با "اقدامات خودسرانه و تشنج آفرين" آنها را از هر نوع انتقاد به رژيم واعتراض به اقدامات آن منع ميکردند؛ ثالثاً همه سازمان های مخالف جمهوری اسلامی و از جمله سازمان های چپ را دست در دست امريکا معرفی ميکردند و برای کشتار رهبران آنها توجيه می تراشيدند؛ رابعاً دفاع از جمهوری اسلامی وحتی دفاع از رهبری خمينی (يعنی نظام ولايت فقيه) را عين دفاع از انقلاب قلم داد ميکردند. فرخ نگهدار اشاره من به اين سند را نيز بی جواب گذاشته است. فرض کنيم که نگهدار در تنظيم خطوط اعلام شده در اين دو سند هيچ نقش مستقيمی نداشته است. چنين فرضي، هرچند با توجه به نقش او در رهبری سازمان اکثريت در آن زمان، نادرست است، اما سؤال هايی را پيش ميآورد که طفره رفتن از آنها برای نگهدار امکان ناپذير است: آيا اين موضعگيری سازمان شما نبود؟ وآيا شما آن زمان مخالف اين موضعگيری بوديد؟ فکر ميکنم پاسخ اين سؤال ها به حد کافی روشن است. ب – اما برويم سر اسنادی که فرخ نگهدار در نوشته دومش به آنها اشاره ميکند. او از ٨ سند نام ميبرد تا نشان دهد که " سازمان اکثريت از اعدام های سال ٦٠ حمايت نکرده و صريحا آن را مورد انتقاد قرار داده است". بررسی تفصيلی همه اين اسناد نوشته حاضر را بيش از حد معقول طولانی و بنابراين کسالت بار ميسازد. از اين رو من فقط چکيده مطالب آنها را در اين جا ميآورم. با مطالعه اين اسناد ميشود ديد که اولاً (بر خلاف ادعای نگهدار) در آنها نه از همه اعدام ها بلکه فقط از بعضی از آنها انتقاد شده است. چکيده نصايح طولانی بيان شده در آنها هم انتقاد از به اصطلاح "اعدام های بی رويه" است؛ که هواداران نو جوان و ناآگاه را که گول خورده اند، نکشيد؛ که اعدام های شتاب زده باعث ميشود تر و خشک با هم بسوزند؛ که اين افراط کاری ها به جمهوری اسلامی آسيب ميزنند... و از اين قبيل مشاوره های بی ارزش و تو خالي، آن هم به رژيم جنايتکاری که حمام خون راه انداخته بود و مسئولان آن هر روزه علناً در راديو و تلويزيون، در باب مجاز بودن "تمام کُش کردن و زجر کُش کردن ياغی و باغی وطاغی و محارب با خدا" به نيروهای شان رهنمود ميدادند! ثانياً اگر اين نوع توصيه ها و نصيحت های توخالی را مبنا قرار بدهيم، خود رهبران رژيم ميتوانند ادعا کنند که بهتر و صريح تر از سازمان اکثريت اين کار را انجام داده اند. کافی است فقط به نمونه هايی اشاره کنم که در همين شماره های نشريه "کار" نقل شده است. مثلاً خود خمينی در اوج همان کشتارهايی که به دستور شخص خودش راه افتاده بود، در ١١ مرداد ٦٠ در مراسم تنفيذ حکم رئيس جمهور جديد ، خطاب به بنی صدر و رجوی چنين ميگويد: ((من واقعاً متأسفم از اين که اين مسائل پيش آمد و من مدت های طولانی زحمت کشيدم که اين کارها پيش نيايد و نشود اين طور، لکن شد و... من ميل ندارم اينهايی که از ايران رفتند بيشتر از اين خودشان را مفتضح کنند. آنها هم نروند با آن انگل هايی که رفتند و فرار کردند، بروند باهم بنشينند و صحبت کنند. آنها هم بفهمند که وظيفه اين است که به اين کشور خدمت بکنند. شايد بعد از ده – بيست سال ديگر شما برگشتيد به ايران، يک راهی داشته باشيد.))(به نقل از شماره ١٢٢ "کار" اکثريت ، ٢١ مرداد ١٣٦٠ ) يا هاشمی رفسنجانی در همان موقع (٢ مرداد ٦٠) که هر روزه صدها جوان مبارز را در زندانهای جمهوری اسلامی می کشتند و طبق فتوای همين جنايتکاران، به "دختران باکره" قبل از اعدام تجاوز ميکردند، با ريا کاری تهوع آوری چنين ميگفت: ((... من به اين بچه ها ميگويم، و قلب من را آتش زدند و من سوختم برای يک جوان که اين جور گرفتار شده. من از مسؤلان قضايی تقاضا ميکنم که راه را برای برگشتن اين جوان ها باز کنند. اينها بسياری شان فريب خورده و سالمند. کاری نکنند که اينها روی لجاجت و تعصب بيفتند. بگذاريد اينها راه برگشت داشته باشند... اين حکومت دنباله حکومت علی بن ابی طالب است. ما به خون شما تشنه نيستيم، شما نيروی آينده اين کشوريد ، شما نور چشم مائی ، بيائيد توبه کنيد ونتيجه را ببينيد...)) ( به نقل از همان جا) اگر چنين حرفهايی ملاک باشد، اين سئوال پيش ميآيد که آن همه جوانان مردم به دست کی و به دستور کی قتل عام شدند؟ اين نوع حرف ها دقيقاً برای توجيه همان قتل عام ها بيان ميشدند. اين حرفها وظيفه ای جز تحميق مردم نداشتند. آنها ميخواستند وانمود کنند که با شورش بی دليلی روبرو شده اند و صرفاً دارند از خودشان و از انقلاب دفاع ميکنند. يعنی درست همان چيزی که اکثريت و حزب توده نيز در توجيه آن قتل عام ها می گفتند. ثالثاً در همين اسنادی که خود نگهدار نام برده، آشکارا از کشتار رهبران سازمان ها دفاع شده است. مثلاً در پايان همين سند درج شده در شماره ١٢٢ چنين آمده است: (( ما هم صدا با اکثريت مردم ايران خواهان آن هستيم که دادگاههای انقلاب نسبت به هواداران گول خورده سازمان های چپ رو و آنارشيست سياست ارشاد در پيش بگيرند و حساب انبوه هواداران فريب خورده اين گروهها را از حساب رهبران خائن شان که آشکارا به انقلاب و مردم پشت کرده اند جدا کنند. دادگاههای انقلاب به همان نسبتی که شايسته است نسبت به رهبران اين گروهها برخورد جدی داشته باشند، به سود انقلاب ومردم است...)) (خط زير عبارات را من افزوده ام.) می بينيد! همه ميدانيم که در آن سال ها معنای "برخورد جدی" همان چيزی بود که فتوا دهندگان حاکم "تمام کُش کردن و زجر کُش کردن" ميناميدند. و نگهدار و همسنگران او نميتوانند ادعا کنند که نميدانستند. رابعاً "سياست ارشاد" در قبال هواداران سازمان ها که اکثريت و حزب توده خواهان آن بودند، جز تواب سازی معنای ديگری نداشت. و همه ميدانيم که اين کار از طريق اعمال خشن ترين و حيوانی ترين شکنجه های جسمی و روانی و خرد کردن کامل شخصيت انسانی زنداني، آن هم در زير سايه بلند و دهشتناک جوخه های اعدام و صدای آوار آتش آنها که هر بامداد و شامگاه سکوت مرگ بر شکنجه گاههای جمهوری اسلامی حاکم ميساختند، صورت ميگرفت. کسانی که جهنم زندان های جمهوری اسلامی را از سر گذرانده اند، خوب ميدانند مصيبتی که اين به اصطلاح "سياست ارشاد" بر سر زندانی ميآورد، گاهی از مرگ چيزی کم نداشت و در واقع اعدام روح و شخصيت بسياری از زندانيان بود. رهبران اکثريت نميتوانند بگويند که از اين حقيقت وحشتناک خبر نداشتند. پ – حالا برويم سر مواردی که آقای نگهدار دوست ندارد کسی در باره آنها صحبت کند يا اصلاً در باره شان چيزی بداند. البته مواردی که من در زير ميآورم فقط نمونه هايی هستند از انبوه اسنادی که نقل همه آنها اين نوشته را بسيار مطول و خسته کننده خواهد ساخت. يک – مواردی که رهبران اکثريت تشديد مجازات و حتی اعدام مخالفان جمهوری اسلامی را ميخواهند: نمونه اول – شماره های ١٠٤ ( ١٩ فروردين ١٣٦٠) و ١١٣ (٢٠ خرداد ١٣٦٠) نشريه " کار" خشم و ناراحتی رهبران اکثريت را از طولانی شدن محاکمه عباس امير انتظام منعکس ميکند. آنها خواهان برخورد قاطع با او هستند و عملاً اعدام او را ميخواهند. و در شماره ١١٤ "کار" (٢٧ خرداد ١٣٦٠) آنها از محکوم شدن او به حبس ابد ابراز خوشحالی ميکنند: (( ما رأی دادگاه را تأئيد ميکنيم و کيفر مربوطه را در خور خيانت های ارتکاب شده ارزيابی ميکنيم. ما قاطعيتی را که در اين رأی به کار رفته ارج مينهيم و معتقديم که جرايم بر شمرده از سوی دادگاه نه تنها دلالت بر محکوم بودن امير انتظام به جرم جاسوسی به نفع اصلی ترين دشمن مردم يعنی امريکا دارد، بلکه نشان دهنده جرائم جنايت باری است که دولت موقت در طی ٩ ماه زمامداری اش عليه انقلاب و مردم ايران مرتکب شده است.)) به ياد داشته باشيم که اين قبل از حوادث ٣٠ خرداد سال ٦٠ است، يعنی به بهانه اقدامات مسلحانه مجاهدين خلق نميتوان آن را توجيه کرد. نمونه دوم – شماره ١١٦ "کار" (١٠ تير ١٣٦٠ ) مقاله ای دارد با عنوان "پيامد حوادث اخير و عاجل ترين وظايف دولت " که به بررسی اوضاع بعد از انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی (در هفتم تير) ميپردازد که درآن چنين آمده است: ((خطای فاحش مجاهدين در کاربرد عبارات توخالی و در عين حال تحريک آميز در اعلاميه ٢٨ خرداد و تظاهرات غيرقانونی ٣٠ خرداد بازهم بيشتر موقعيت را به سود نيروهای خط امام و منهزم ساختن جبهه متحد ليبرالی تثبيت کرد. در اين ميان عمل عجولانه دادگاههای انقلاب در صدور احکام اعدام به شيوه ای که صورت گرفت، روی روانشناسی مردم تأثيرات منفی بر جای نهاد. مردم صدور اين احکام را منطقی نمی ديدند و به همين دليل مهم ترين تأثير آن بی ثبات جلوه کردن اوضاع در ذهن بخش های وسيعی از مردم و عدم احساس امنيت بود و در همين رابطه بود که سازمان ما به موقع نسبت به خطرات اين سياست سراسيمه، هشدار داد و آن را دفاعی شتاب زده ارزيابی کرد. اما تهاجم تروريستی شبکه های بمب انداز با سوء قصد به جان آقای خامنه ای و به دنبال آن انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامي، فضای روانی جامعه را آشکارا دگرگون ساخت و عواطف توده ها را نسبت به عاملان اين جنايت به سرعت برانگيخت. توده های وسيع خلق ضمن اين که با حکومت و قربانيان شهيد اين جنايت همدردی و عاطفه ای مشترک احساس ميکنند، در عين حال امروز ديگر تمام بار مسؤوليت حفظ دست آورد های انقلاب و تحقق اساسی ترين خواست های خود را برعهده همين مجلس، همين دولت و همين سپاه می بينند.)) عباراتی که برجسته کرده ام، معنای کاملاً روشن دارند: رهبران اکثريت دارند ميگويند، حالا با خيال راحت ميتوانيد اعدام ها را ادامه بدهيد، زيرا با انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی فضا به نفع شما برگشته و مردم نگران اعدام ها نيستند، بلکه از آنها حمايت هم ميکنند! نمونه سوم – شماره ١١٨ ( ٢ تير ١٣٦٠) نشريه "کار" در نوشته ای با عنوان " اعدام دو سرمايه دار بزرگ" از اعدام دو نفر از افراد وابسته به جبهه ملی توسط دادگاه انقلاب مرکز، در ٢٢ تير ابراز شادمانی ميکند: (( کريم دستمالچی و احمد جواهريان در راه استثمار، غارت و بردگی خلق های ايران و جهان توسط امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا دست و زبان و گوش وچشم امريکای جنايتکار بودند. آنها در اجرای نقشه های امپرياليسم امريکا و شکست انقلاب خونبار مردم ايران به نا آرامی ها ی سياسی دامن ميزدند، برای گسترش موج خشونت و ترور مزدور اجير ميکردند، مردم را به قيام مسلحانه عليه جمهوری ترغيب ميکردند، پشتيبان و همکار دستجات مسلح ضد انقلابی بودند و در رهبری جريانات امريکايی نظير جبهه ملی و حزب خلق مسلمان قرار داشتند. اعدام مبارک و فرخنده کريم دستمالچی و احمد جواهريان، کوخ نشينان را شادمان و امپرياليسم امريکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کريم دستمالچی و احمد جواهريان مورد پشتيبانی قاطع ماست.)) حتی از متن همين نوشته هيستريک هم ميتوان دريافت که اين دو نفر در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند و اتهام امريکايی بودن شان هم به اعتبار وابستگی شان به جبهه ملی يا حد اکثر حزب خلق مسلمان است! اما تأکيد بر سرمايه دار بودن آنها هم مسلماً پياز داغی است که تبليغاتچی های اکثريت برای قابل هضم کردن دست پخت شان لازم داشته اند و گرنه همه ميدانيم که اگر قرار بود جمهوری اسلامی سرمايه داران بزرگ را سربه نيست کند، بسياری از آنهايی که دور و بر خمينی بودند، حالا ميبايست زير خاک خفته باشند. نمونه چهارم – شماره ١٢٢ (٢١ مرداد ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان "حکومت جمهوری اسلامی در قبال هواداران گروههای منحرف بايد سياست ارشادی در پيش گيرد" با انتقاد از" اعدام های شتاب زده " هواداران سازمان های مخالف، خواهان تفکيک حساب رهبران اين سازمان ها از حساب هواداران جوان به اصطلاح "فريب خورده" است: ((بدون ترديد در برابر جنايات جبهه براندازی به سرکردگی امريکا، انقلاب مجاز است که با قاطعيت و بدون تزلزل از خود دفاع کند... سرکوب بدون مماشات جريان های سياسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم ايران بسته اند و عليه آن مسلحانه دست به جنايت ميزنند از ارکان دفاع از انقلاب است. در اين هيچ گونه شبهه و ترديدی وجود ندارد و ميبايد اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی اين باور انقلابی مؤمن و معتقد ساخت... ما هم صدا با اکثريت مردم ايران خواهان آن هستيم که دادگاههای انقلاب نسبت به هواداران گول خورده سازمان های چپ رو و آنارشيست سياست ارشاد در پيش گيرند و حساب انبوه هواداران فريب خورده اين گروهها را از حساب رهبران خائن شان که آشکارا به انقلاب و مردم پشت کرده اند ، جدا کنند. دادگاههای انقلاب به همان نسبتی که شايسته است به رهبران اين گروهها برخوردی جدی داشته باشند، به سود انقلاب و مردم است...)) از آقای نگهدار ميپرسم آيا دفاع از اعدام ها و سرکوب های خونين آن سال ها صريح تر از اين ممکن است؟ آيا از مردم ايران و مخالفان جمهوری اسلامی طلب کاريد که با لحن محمدی گيلانی و لاجوردی و موسوی تبريزی از اعدام ها دفاع نکرده ايد؟! نمونه پنجم – در شماره ١٢٨ (اول مهر ١٣٦٠) هيأت تحريريه نشريه "کار" با امضای خود به انتقادات روزنامه کيهان (که در چند سرمقاله، از موضع سازمان فدائيان اکثريت در باره اعدام ها و برخورد با مخالفان انتقاد کرده) پاسخ ميدهد. پاسخ " کار" بسيار دوستانه است: ((... ضمن استقبال از روش منطقی و معقول آن روزنامه در نقد و بررسی ديدگاهها و راه حل هايی که از جانب مدافعان انقلاب عرضه ميشود ... .... برای روزنامه کيهان و ساير مطبوعات روزانه که در يک مبارزه طولانی عليه ضد انقلاب و خط سازش شکست های فاحشی به آنان وارد آورده وخود را اين قدر از چنگ آنان رهانيده اند، آرزوی پيشرفت های بيشتری داريم.)) [به عنوان معترضه بايد يادآوری کنم که همه آنهايی که دوره انقلاب را به ياد دارند، ميدانند که اين "رها شدن کيهان و ساير مطبوعات روزانه از چنگ ضد انقلاب و خط سازش " از طريق اخراج و سرکوب همه روزنامه نگاران آزادی خواه و مستقل به وسيله باندهای چماقدار حزب اللهی صورت گرفت!]. به هر حال، در اين نوشته، آنها با آوردن نمونه هايی چند از موضع گيری های شان سعی ميکنند به کيهان نشان بدهند که مخالف اعدام و سرکوب نيستند، بلکه معتقدند که تر و خشک را نبايد باهم سوزاند. مثلاً اين نوشته از "کار" شماره ١٢٥ را نقل ميکنند: ((نيروهای امنيتي، انتظامی و همه سازمان ها و نهاد های انقلابی وظيفه دارند با اين شبکه های تروريست و بمب گذار به مقابله برخيزند و فعاليت خود را بر شناسايی و دستگيری عوامل واقعی ترور و شبکه های عملياتی تروريست ها و کسانی که در اين عمليات شرکت دارند ، متمرکز سازند. برخورد های خشن و انتقام جويانه با هواداران ساده گروهک ها تروريسم را به هيچ وجه مهار نميکند. صدور احکام اعدام برای جوانان کمتر از ١٨ سال و يا کسانی که در عمليات مسلحانه شرکت نداشته اند، غير قابل توجيه و غير قابل دفاع است.)) جالب اين است که فرخ نگهدار در نوشته دوم خودش برای نشان دادن اسناد مخالفت شان با اعدام ها، به دو مقاله از همين شماره ١٢٨ اشاره ميکند، اما از اين جوابيه هيأت تحريريه "کار" نامی نميبرد. درحالی که به نظر من اگر کسی ميخواهد موضع سازمان اکثريت در باره کشتارهای سال ١٣٦٠ را بداند کافی است به همين جوابيه مراجعه کند که آنها به قلم خودشان موضع شان را توضيح ميدهند. در اين جا لازم ميدانم توجه خواننده را به عباراتی که برجسته کرده ام،جلب کنم: ظاهر قضيه اين است که اکثريت نه فقط با اعدام جوانان کمتر از ١٨ سال، بلکه هم چنين کسانی که درعمليات مسلحانه شرکت نداشته اند، مخالف است. اما حقيقت اين است که آنها با اعدام فقره دوم مخالفتی نداشتند، زيرا ميدانيم که بارها و بارها بر ضرورت مجازات شديد "رهبران خائن گروههای چپ رو و آنارشيست " تأکيد ميکردند، در حالی که اکثر گروههای مورد نظر آنها در آن موقع عمليات مسلحانه انجام نميدادند. اين دو پهلو گويی وظيفه خاصی داشت: رهبران اکثريت (و حزب توده) از انعکاس اعدام ها و سرکوب ها در ميان مردم و از جمله در ميان پايه های سازمان های خودشان باخبر بودند و از اين رو ناگزير بودند طوری حرف بزنند که هم مقامات جمهوری اسلامی را نرنجانند و هم تبليغات شان را برای پايه های سازمانی شان قابل هضم تر سازند. نمونه ششم – شماره ١٣١ ( ٢٢ مهر ١٣٦٠ ) مقاله ای دارد با عنوان "در حاشيه دفاع بازرگان از مجاهدين تروريست" که مقاله بسيار تکان دهنده ای است که بعداً در باره آن توضيح بيشتری خواهم داد. اما در اين جا فقط اشاره ميکنم که در اين مقاله نيز يک بار ديگر آنها موضع شان را در باره اعدام ها تکرار ميکنند که اگر جمهوری اسلامی اطلاعيه ده ماده ای دادستانی را به طور دقيق اجرا ميکرد و: (( به مردم نشان ميداد که آزادی سياسی را برای مدافعان انقلاب تأمين ميکند و انقلاب شکنان را باشدت و قاطعيت سرکوب ميکند، امروز اعتماد مردم به نظام جمهوری اسلامی و توان آن برای گسترش عدالت اجتماعی به حدی اثبات شده بود که ديگر کسی نگران آن نبود که اين عوام فريبی های ليبرالی به گوش مردم بنشيند.)) عباراتی که برجسته کرده ام، ترديدی باقی نميگذارند که سازمان اکثريت خواهان ادامه قاطع اعدام های مخالفان جمهوری اسلامی است. نمونه هفتم – در شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠ ) نيز در مقاله ای با عنوان "قدرت جذب دوستان هنر هر انقلاب مردمی است" همين موضع را تکرار ميکنند و بعد از نام بردن از نيروهای ضد انقلاب که طبق معمول از زمين داران بزرگ شروع ميشوند و به ليبرال ها و بنی صدری ها و سه نقطه (که ميشود بسته به اوضاع و احوال هر مخالف جمهوری اسلامی را در آن جای داد) ختم ميشوند، تأکيد ميکنند که: ((با اين جبهه متحد ضد انقلاب، بديهی است که بايد بدون مماشات و مدارا وارد اقدام و عمل شد تا هرگز ديگر امکان تخريب و ويرانگری نيابد. در عرصه رويارويی با جبهه ضد انقلاب، هرگونه عقب نشيني، هرگونه نرمش و دم سازي، به معنای بردن انقلاب به مسلخ مرگ است که بايد جداً از آن برحذر بود.)) نمونه هشتم – شماره ١٤٧ ( ١٤ بهمن ١٣٦٠ ) نشريه "کار" گزارشی دارد با عنوان "مردم آمل با شعار مرگ بر آمريکا، سلطنت طلبان و مائوئيست های آمريکايی را تار و مار کردند" که نمونه جالبی از خبر سازی بی شرمانه اکثريت است. زيرا با جسارتی گوبلزی عمليات آمل را محصول همکاری مستقيم اتحاديه کمونيست ها و سلطنت طلبان و مجاهدين و بنی صدری ها معرفی ميکند. در حالی که همه ميدانيم که چنين ائتلافي، لااقل در آن سال ها، اصلاً ناممکن و غير قابل تصور بود. در اين گزارش رسماً اعلام ميشود که: (( فدائيان خلق (اکثريت) و نيروهای حزب توده ايران از همان نخستين لحظات يورش مهاجمان ضدانقلابي، دوش به دوش مردم و نيروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند و دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضدانقلابی از ناحيه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در بيمارستان بستری هستند.)) در گزارش ش کوه شده که مقامات انتظامی حاضر نشدند به "رفقای ما" اسلحه بدهند تا در کنار آنها بجنگيم: ((ما ابتدا طی تماس تلفنی با مقامات شهر اعلام کرديم و گفتيم رفقای به خدمت رفته و از جبهه برگشته آماده گرفتن اسلحه هستند، بگذاريد در کنار برادران سپاه و بسيج مسلحانه عمل کنيم. از ما تشکر کردند وما فعالانه در سطوح گسترده حرکت داشتيم ... در تمامی محلات و نقاط درگيری رفقای ما و حزب در ... سازماندهی کارها نقش مهمی داشتند.)) به نظر من، همين يک گزارش کافی است تا بدانيم که(برخلاف ادعای امروزی فرخ نگهدار) سازمان اکثريت نه تنها مخالف اعدام ها نبود و نه تنها آن اعدام ها را تأئيد ميکرد، بلکه در مواردی حتی برای مشارکت در کشتن مخالفان اعلام داوطلبی ميکرد. نمونه نهم – در شماره ١٥٠ (٥ اسفند ١٣٦٠) نوشته ای با عنوان "امام خمينی تصريح کردند..." دستور خمينی در باره تهيه فهرستی از زندانيان سياسی که قابل عفو باشند را بررسی ميکند. و بعد از چاپلوسی های چندش آوری در باره "رأ فت انقلابی و انسانی امام خمينی"، زندانيان سياسی را به سه گروه تقسيم ميکند: ((هم اکنون در ميان انبوه کسانی که در زندان های جمهوری اسلامی به سر ميبرند، گروه بندی زير قابل تشخيص است: [1] سرکردگان باندها، دستجات و گروههای مسلحی که در ارتکاب جنايت عليه انقلاب مستقيماً و به طور فعال شرکت داشته اند. آلودگی اينان به خيانت و جنايت تا بدان پايه است که پس از دستگيری نيز بر مواضع خيانت کارانه خود اصرار دارند و هم چنان معتقد به براندازی جمهوری اسلامی ايران هستند. اين دسته، گروه معدود زندانيان را تشکيل ميدهند که با هيچ منطقی نميتوان آنها را مورد عفو قرار داد... [2] اکثريت قاطع زندانيان، جوانان صادق و ماهيتاً انقلابی هستند که در نتيجه خيانت باند رجوی – خيابانی به سراشيب انحطاط در غلتيدند، گمراه شدند و در راه دشمنان انقلاب گام گذاشتند. اين گروه وسيع از زندانيان، که اعضای ساده و هواداران گروهکها، به ويژه سازمان مجاهدين را تشکيل ميدهند، امروز به خيانت رهبران خود آگاهند و با نفرت و انزجار از آنها ياد ميکنند. آرمان و آرزوی آنان جانبازی در راه انقلاب و مردم است. آنها از کرده خود پشيمانند و با همه نيروی شور... آماده اند که خدمت گزار مردم و انقلاب باشند... [و] در جبهه های مقاومت در برابر تجاوزگران صدامی جان خود را فدا کنند. عفو اما خمينی برای اين گم کرده راهان ... موهبتی است... [3] و اما گروه سوم، از پيگير ترين و خستگی ناپذيرترين مدافعان انقلاب و خط ضدامپرياليستی و مردمی امام خمينی اند که در نتيجه اعمال سياست محافل راست وتنگ نظر جمهوری اسلامی ... بازداشت شده و در اسارت و زندان به سر ميبرند. اين گروه که تعداد آنها به صدها تن ميرسد، هواداران و اعضای سازمان ما و حزب توده ايران هستند ...)) (کروشه ها افزوده من هستند.) نگاهی به اين نوشته چند نکته را روشن ميسازد: اول اين که نويسندگان اکثريت خواهان سرکوب هر چه شديدتر زندانيان سر موضعی هستند(که در اين جا آنها را جزو گروه اول معرفی ميکنند) و تأکيد ميکنند که هر گونه برخورد نرم با اينها اشتباهی جبران ناپذير خواهد بود. دوم اين که همه زندانيان سرموضع را عمداً جزو رهبران گروههای مسلح معرفی ميکنند که مجازات شان در جمهوری اسلامي، به ويژه در آن سال ها، قطعاً اعدام بود. در حالی که سرموضعی ها نه اقليت زندانيان را تشکيل ميدادند، نه همه به گروههای مسلح تعلق داشتند و نه همه از رهبران گروهها بودند. سوم اين که عملاً ميگويند زندانيانی بايد آزاد شوند که آماده فداکاری در راه جمهوری اسلامی باشند وحتی حاضر باشند به جبهه ها و دم توپ بروند. کسانی که جهنم زندان های جمهوری اسلامی را در آن سال ها از سر گذرانده اند، خوب ميدانند که آنها همان سياست تواب سازی زندانبانان جمهوری اسلامی را تکرار ميکنند که تواب های نگون بخت را وادار ميکردند دسته جمعی سينه بزنند و دم بگيرند که: " کفاره گناه ما سنگر شدن در جبهه هاست "! در هر حال اين نوشته نشان ميدهد که نويسندگان اکثريت در آن هنگامه کشتار ها، خط تبليغاتی خود را تقريباً به طور کامل با تبليغات آدمکشان جمهوری اسلامی انطباق داده بودند. قبلاً (در توضيحات مربوط به نمونه پنجم، يعنی جوابيه "کار" به روزنامه کيهان) اشاره کردم که اکثريت فقط با اعدام افراد مرتبط با مبارزه مسلحانه موافق نبود، بلکه بارها بر ضرورت مجازات شديد "رهبران خائن گروههای چپ رو و آنارشيست" تأکيد ميکرد. اما ميبينيم که در اين گروه بندی زندانيان سياسی (در آخرين روزهای سال ٦٠) آنها همه زندانيان سرموضعی را هم در خور شديدترين مجازات ها ميدانن ، منتها به نحوی موذيانه همه آنها را با مبارزه مسلحانه مرتبط ميسازند تا راحت تر بتوانند دست پخت شان را به خورد مردم بدهند. دو – نمونه هايی از توجيه جنايات جمهوری اسلامی. ظاهراً منطق اصلی حاکم بر تحليل اکثريتی ها (و البته مرشد آنها، حزب توده) اين بود که جمهوری اسلامی چون در ضديت با امريکاست ، بنابراين، علی رغم همه واپسگرايی ها و سرکوب گری های اش يک حکومت مترقی است وترقی خواهی آن در صورت ادامه دشمنی آن با امريکا بيشتر خواهد شد. با اين منطق سحرآمی ، همه جنايات جمهوری توجيه ميشدند. البته بعداً توضيح خواهم داد که اين فقط ظاهر قضيه بود. اما نقداً بگذاريد به نمونه هايی از اين توجيهات چندش آور اشاره کنم: نمونه اول – در شماره ١٣١ نشريه "کار" (٢٢ مهر ١٣٦٠) مقاله ای آمده است با عنوان "در حاشيه دفاع بازرگان از مجاهدين تروريست" که در واقع جوابی است به سخن رانی هفته پيش مهندس بازرگان در مجلس شورای اسلامی که در آنجا او با انتقاد از اعدام های گسترده، گفته است اقدامات مجاهدين عليه جمهوری اسلامی يک مسأله صرفاً داخلی است و به ميان کشيدن پای آمريکا در برخورد با آنها و بستن همه مخالفان به آمريکا کاری نادرست و زيان بار است. لازم است يادآوری کنم که در همان جلسه مجلس، مخالفان اجازه نميدهند بازرگان سخن رانی اش را تمام کند و بعد هم حزب اللهی ها در همه جا برای محکوم کردن بازرگان راه پيمايی های زيادی راه مياندازند. رهبران اکثريت اين فرصت را برای چسباندن صريح و مستقيم بازرگان به آمريکا و حتی اسرائيل (!) غنيمت ميشمارند: (( شکی نيست که مسعود رجوی هم مثل بازرگان مليت ايرانی دارد، لهجه و سجل او نيز ( برخلاف نزديک ترين دوستان بازرگان ) ايرانی است. لاکن سياست آنها تماماً آمريکايی است. آنها در مهم ترين و حياتی ترين مسأله موجود طابق النعل بالنعل با ريگان و کارتر و صدام وبگين وهمه هم نوعان شان کاملاً موافقت دارند... شاه و سادات فقط به اين دليل امريکايی بودند که مجری سياست های امريکا در ايران و مصر بودند و اکنون بازرگان ورجوی نيز دقيقاً همين طورند، درمهمترين و اساسی ترين مسائل روز کوچک ترين اختلافی با آمريکا ندارند.)) اما نکته اصلی من در باره اين مقاله به موضع گيری اکثريت در قبال کشتارهای آن سال خونين برميگردد. توجه کنيد: (( مردم ساده انديش و ساده دل فکر ميکنند گرچه بازرگان فکرش و عملش امريکايی است ولی در اين مورد مشخص دراعتراض به اعدام های بی رويه حق با بازرگان است و او در اين مورد راست ميگويد. لاکن حقيقت صد در صد جز اين است. يعنی در اين مورد مشخص هم حق با آقای بازرگان نيست. نه به اين معنا که سياست جمهوری اسلامی با مجرمين و منحرفين بدون اشتباه اساسی است. حق به اين دليل با آقای بازرگان نيست که او هم درست مثل امريکا و انگليس، مثل سلطنت طلبان و ديگر مرتجعين انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف جدی جمهوری اسلامی را در برخورد با خطاکاران وسيله دشمنی با جمهوری اسلامی و تطهير امپرياليسم امريکا ساخته است. قصد آقای بازرگان از انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف های جمهوری اسلامی تضعيف جمهوری اسلامی در برابر امپرياليسم است ، نه تقويت آن.)) دقت در عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام، جای ترديدی باقی نميگذارد که اکثريت، انتقاد از جمهوری اسلامی را حتی در مورد کشتارهای بی رحمانه ای که راه انداخته، در صورتی مجاز ميداند و تا حدی درست ميداند که موجب تقويت آن شود، نه تضعيف آن. و هر کسی را که اين شرط را رعايت نکند صد در صد آمريکايی ميداند. معنای آمريکايی بودن و مجازات آن را هم که ميدانيم در آن سال ها چه بود. از همين استدالال اکثريت ميتوان به روشنی دريافت که همه انتقاداتی را هم که در آن موقع از به اصطلاح "اعدام های بی رويه" ميکرد، صرفاً برای تقويت جمهوری اسلامی ميکرد و هيچ کاری نميکرد که مايه تضعيف آن بشود. نمونه دوم – شماره ١٢١ ( ١ مرداد ١٣٦٠) "کار" در مقاله ای با عنوان "فرار رجوی " بعد از انتقاد از فرار مسعود رجوی که جمهوری اسلامی را گذاشته و به امپرياليست ها پناه برده، اعلام ميکند که: ((فدائيان خلق امروز حتی زمانی که به نام جمهوری اسلامی اعدام شان را اجراء ميکنند، قهرمانانه سينه سپر ميکنند و از اعتقادات انقلابی خود، از ضرورت پشتيبانی از خط امام در برابر امپرياليسم امريکا، از ضرورت تقويت اين جمهوری ... دفاع ميکنند ... فدايی واقعی کسی است که به هيچ قيمت حتی به بهای تمام هستی خويش حاضر نيست به ضد انقلاب ... گوشه چشمی نشان بدهد و قدم از راه بگرداند، کاری که امثال رجوی ها اصلاً حتی قادر به درک يک گوشه از آن هم نيستند...)) و در شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠) در نوشته کوتاهی به عنوان "توصيه به دوستان و هواداران سازمان" چنين آمده است: ((هفته گذشته خبر دردناک شهادت فرزين و حميد رضا را شنيديم. آنها را با شرکت کنندگان در تظاهرات مسلحانه اشتباهی گرفته و تيرباران کرده اند. اين مسلم است که انقلاب برای اين که به ثمر بنشيند، خلق بايد قربانی های بسيار نثار کند. لاکن وظيفه هر انقلابی است که در دشوارترين شرايط نيز همواره با پای بندی به اصول و برای تحقق آرمانی که تبلور خواست انقلابی توده هاست ، بکوشد و در اين راه از تمامی طرق ممکن برای کاستن از زيان ها بهره گيرد.)) به عبارت ديگر، رهبران اکثريت سعی ميکنند به اعضاء و هواداران القاء کنند که جمهوری اسلامی حتی اگر ما را بکشد، بر حق است و نبايد دست از حمايت از آن برداريم! در عباراتی که مورد تاکيد قرار داده ام،دقت کنيد.آنها برای هواداران لالايی ميخوانند که انقلاب به فداکاری نياز دارد، مهم اين نيست که جمهوری اسلامی با شما و با مردم چه ميکند، مهم اين است که با امريکا چه ميکند. اگر دشمنی آنها با امريکا ادامه يابد، رابطه شان با شما و با مردم عوض خواهد شد، بايد کاری نکنيم که دشمنی آنها با امريکا به دوستی تبديل شود. البته بعداً نشان خواهم داد که آنها از کيسه خليفه ميبخشيدند. تا هواداران و اعضای ساده به دست به اصطلاح "انقلاب" تيرباران ميشدند، اين لالايی خوانی ادامه داشت، اما به محض اين که ديدند خطر دارد به خودشان هم نزديک ميشود، ف لنگ را بستند و خمينی شد ضد انقلاب! تا اينجا به نظر ميرسد آنها با منطق معروف "دشمن دشمن من، دوست من است" حرکت ميکنند، اما اين فقط ظاهر قضيه است. ببينيد: نمونه سوم – در همان شماره ١٣١ "کار" در مقاله ای با عنوان "پاسخ امام به رئيس مجلس، پاسخ به خواست محرومان" که در رابطه با جواب خمينی به استفتای رفسنجانی در باره "احکام اوليه و ثانويه" نوشته شده، چنين ميگويند: ((با اختيارات تازه ای که امام خمينی در پاسخ نامه آقای رفسنجانی به مجلس شورای اسلامی تفويض کرد، گام بلندی در راه إعمال ارده مردم در تعيين سرنوشت خود به پيش برداشته شد...)) و در پايان مقاله معلوم ميشود که اين "گام بلند" ادامه همان گام هايی است که "با بيرون ريختن ليبرال ها از رأس حکومت" آغاز شد و موانعی که در مقابل زحمتکشان وجود داشت "سرانجام در حال از ميان رفتن است". دقت کنيد: جشن گرفته اند که خمينی اختيارات جديدی به مجلس تفويض کرده! و اين زمانی است که مقدمات تبديل "ولايت فقيه" به "ولايت مطلقه فقيه" چيده ميشد! حالا بهتر ميدانيم که بحث مربوط به "احکام اوليه و ثانويه" مقدمات آن چيزی بود که بعدها به عنوان "ولايت مطلقه فقيه" به خورد مردم داده شد، آن هم به بهانه دفاع از منافع کارگران! در واقع رهبران اکثريت برای توجيه دفاع شان از جمهوری اسلامي، دست کم به دو اختلاس نظری نياز داشتند. اول اين که همه مخالفان جمهوری اسلامی را امريکايی قلمداد کنند؛ دوم اين که عملاً انقلاب را مساوی با حاکميت روحانيت و تثبيت ولايت فقيه جا بزنند. اما حقيقت اين است که طرح های امريکا هرچه بود، اکثريت قاطع مخالفان جمهوری اسلامی نيروهايی بودند که به امريکا ربطی نداشتند، بلکه خود از بطن انقلاب بيرون آمده بودند و اولين دليل مخالفت بسياری از آنها نيز اصل ولايت فقيه بود که روحانيت حاکم با تحميل آن ميکوشيد انقلاب را اسير و خفه کند و دهان همه شان را ببندد. هر دو مورد اختلاس آن قدر آشکار بود که رهبران اکثريت نميتوانند بگويند ندانسته مرتکب اش شده اند. دقت در عبارات بالا جای ترديدی باقی نميگذارد که بی مهار شدن اقتدار ولی فقيه فقط به نفع مردم ارزيابی نميشود، بلکه عين إعمال اراده مردم برای تعيين سرنوشت شان معرفی ميشود. به عبارت ديگر، حمايت اکثريت از جمهوری اسلامی صرفاً با ضد امپرياليسم آن قابل توضيح نيست: آنها فقط با منطق "دشمن دشمن من دوست من است" حرکت نميکردند، بلکه برای تقويت ولايت مطلقه فقيه نيز ميکوشيدند و فرمان ها و فتواهای خمينی را تجلی اراده مردم معرفی ميکردند. کسانی که خودشان را در چنين موضعی قرار ميدهند، طبيعی است که برای دفاع از حکومت و سياست های اصلی آن به هر کاری دست بزنند. نمونه چهارم – در شماره ١١٦ ( ١٠ تير ١٣٦٠ ) در همان مقاله " پيآمد حوادث ..." که پيشتر از آن نقل کرده ام، آنها در اشاره به "خرابکاری" بنی صدر ميگويند: ((آقای بنی صدر در تمام طول پائيز و زمستان گذشته در حالی که دشمنی خود را با حزب جمهوری پنهان نميکرد، با بهره گيری از ظريف ترين مانوورها کوشيد بگويد,آخوندها نميگذارند,. البته مانوور وی کم بی تأثير هم نبود.)) می بينيد، حتی مخالفت با سلطه خفه کننده آخوندها نشانه دشمنی با مردم قلمداد ميشود. نمونه پنجم – در شماره ١٢٨ (اول مهر ١٣٦٠) در مقاله "حرف هايی که زده ايم و رهبران مجاهدين نشنيدند" در همان راستای توجيه جنايات رژيم، ميگويند: ((ما به آنها گفتيم قانون را بپذيريد و خود را در چهارچوب قانون قرار دهيد، از اطلاعيه ده ماده ای دادستان انقلاب استقبال کنيد، در بحث آزاد شرکت کنيد و حرف خود را بزنيد. ما نوشتيم و گفتيم که در اين جمهوری کسانی مجبورند غيرقانونی فعاليت کنند که ضد انقلابی عمل ميکنند. ما تأکيد کرديم اگر دشمن اصلی شما امپرياليسم امريکا و سياست شما اتحاد با همه نيروهای ضدامپرياليستی باشد، قطعاً فعاليت شما هم در چهارچوب قانون اساسی و اطلاعيه ده ماده ای ميگنجد. اما متأسفانه حقيقتی به اين واضحی را اين رهبران نشنيدند... مسئوليت اصلی و بار تمام فجايعی که رخ داده است برعهده رهبری مجاهدين و در رأس همه مسعود رجوی است.)) (تاکيد از من است.) هر نظری که در باره مسعود رجوی و رهبری مجاهدين داشته باشيم، کشتار گسترده و بی رحمانه ای که جمهوری اسلامی به بهانه مقابله با تاکتيک مسلحانه مجاهدين راه انداخت، از نظر هر انسانی که ذره ای برای جان آدمی زاد ارزش قايل باشد، غير قابل توجيه است و هميشه غير قابل توجيه خواهد ماند. اما می بينيم که رهبران اکثريت، جمهوری اسلامی را تبرئه ميکنند و به قول خودشان "بار تمام فجايع" رااز دوش آمران و عاملان آن جنايات وحشتناک برميدارند. جالب اين است که حتی امروز هم فرخ نگهدار دست از آن توجيه تراشی ها بر نداشته است و در نوشته دوم اش از من ميخواهد موضع ام را نسبت به عمليات مجاهدين روشن کنم که بعداً به آن خواهم پرداخت. اما همين جا بگذاريد يادآوری کنم که کاهش دادن همه قربانيان کشتارهای آن سال ها به مجاهدين، خود يک تحريف جنايتکارانه واقعيت است. آيا همه آنهايی که در آن سال ها مظلومانه کشتار شدند، از سازمان مجاهدين يا سازمانهای مسلح بودند؟ جواب رهبران اکثريت به اين سؤال به حد کافی روشن است. در همين جا می بينيم که آنها ميگويند"در اين جمهوری کسانی مجبورند غيرقانونی فعاليت کنند که ضد انقلابی عمل ميکنند". از آنجا که منظور از " قانون" در اين عبارت، قانون جمهوری اسلامی و حتی اطلاعيه مرکز آدم کشان آن، يعنی دادستانی انقلاب است، معنای حرف اکثريت اين ميشود که ضد انقلاب کسی است که رژيم ميگويد ضد انقلاب است! توجه داشته باشيد که اين استنباط من از حرف آنها نيست. آنها معيار بسيار روشنی به دست داده اند و با تأکيد ميگويند: برای اين که ضدانقلاب نباشيد بايداولاً دشمن اصلی شما امپرياليسم امريکا باشد و ثانياً با همه نيروهای ضد امپرياليست در اتحاد باشيد. معنای حرف آنها کاملاً روشن است: اگر در اتحاد با جمهوری اسلامی نباشيد، ضد انقلاب هستيد! در همين شماره "کار" در مقاله ديگری با عنوان "همبسته ای از جنون و خيانت" که در باره تظاهرات مسلحانه (١٨ شهريور ٦٠) مجاهدين نوشته شده (و به نوشته جمشيد طاهری پور، نويسنده آن خود فرخ نگهدار بوده است) آنها همين خط را ادامه ميدهند: ((به اعتقاد ما مسئول اصلی اين فجايعی که رخ ميدهد، اين دردهايی که سينه مردم را می خراشد و خون اين نوگلانی که جانشان را فدای شيرين کام کردن دشمنان اين انقلاب کرده اند، مشخصاً رهبران خيانتکاری هستند که سازمان مجاهدين خلق را تا بدين حد به انحطاط کشيده اند. روش دادگاههای انقلاب که سراسيمه، عجولانه، غير دقيق و انتقام جويانه است، انبوه انتقادات درستی که به اين شکل کار دادگاهها وارد بوده وهست، هيچ يک ذره ای هم از بار خيانت فجيعی که رهبران خائن مجاهدين در حق اين نوگلان مرتکب شده اند، نمی کاهد.)) توجه کنيد، در هفته ای که به اعتراف خود نويسنده مقاله، ٨٣ نفر را در زندان اوين تيرباران کرده اند و ٥١ نفر از آنان چند روز پيش از آن دستگير شده اند، اشکال کار جمهوری اسلامی از نظر نويسنده فقط اين است که شتاب زده و انتقام جويانه کشته است! اما شوکه کننده تر از اين آن قسمت از مقاله است که ميگويد: (( مسأله تنها به جان ٥١ جوانی محدود نيست که ملعبه دست رهبران جنايتکار و نادان خود شده اند... هدر رفتن زندگی ٥١ بازی خورده بيشتر از اين نظر مصيبت بار است که آنان می توانستند و وظيفه داشتند اين جان شيرين را نه به پای شادکامی امپرياليسم که به پای تأمين استقلال و سرافرازی خلق و ميهن شان و در پيکار عليه غارتگران و تجاوزگران ... فدا کنند.)) مسأله نويسنده اين نيست که جمهوری اسلامی در يک اقدام واحد ٨٣ نفر را تير باران کرده، او با يک چرخش ساده قلم اولاً رقم ٨٣ را کنار ميگذارد و فقط به ٥١ نفر آنها( که گويا در تظاهرات آن هفته دستگير شده اند) می پردازد و ثانياً بيشتر از اين ناراحت است که چرا آنها در جبهه های جنگ کشته نشده اند! جالب اين است که نگهدار در نوشته دوم اش مرا به اين مقاله به عنوان نمونه ای از انتقادات شان به جمهوری اسلامی ارجاع داده است! نمونه ششم – در صفحه ٢٣ شماره ١٠٤ (١٩ فروردين ١٣٦٠) گزارش کوتاهی آمده است با نام "نحوه ارزيابی و حل مشکلی از مشکلات" که واقعاً تکان دهنده است: ((در هفته جاری خبرنگاران مطبوعات از زندان اوين ديدار کردند. آنها پس از شرکت در يک مصاحبه مطبوعاتی با سرپرست زندان خواهان گفتگو با نمايندگان زندانيان شدند. نمايندگان صنفی زندانيان وابسته به جريانات مجاهدين خلق، کومله، پيکار، دموکرات و اقليت منشعب از سازمان از گفتگو با خبرنگاران امتناع کردند. رفيق کريمی حصاری نماينده صنفی زندانيان وابسته به سازمان چريک های فدايی خلق ايران (اکثريت) در گفتگو با خبرنگاران شرکت کرد. رفيق کريمی حصاری در پاسخ به اين سؤال که زندانيان وابسته به گروههای مجاهدين خلق و... از وضعيت غذايی و بهداشتی زندان شکايت دارند، نظر شما چيست؟ گفت : "طرح اين مسايل از جانب اينها از ديدگاهشان در مورد حاکميت سرچشمه ميگيرد. ما کمبود غذا و بهداشت و مسايل ديگر را تأئيد نمی کنيم. ما حاکميت را ضد امپرياليست ميدانيم و چه در زندان و چه در بيرون سعی براين داريم که در مبارزات ضد امپرياليستی با يک جبهه متحدی که تشکيل ميدهيم، اين انقلاب را به آخر برسانيم. در اينجا هم هيچ لزومی نمی بينيم که مسؤولين زندان را محکوم کنيم. هر چند که بعضی نارسايی هااز قبيل ندادن کتاب های مارکسيستی وجود دارد که ما خواهان اين هستيم که اين کمبودها برطرف شود، ولی هيچ لزومی نمی بينيم که در جهت تضعيف اين ها حرکت کنيم... ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند. هر چند که من و دوستانم به نا حق زندانی گشته ايم.)) نشريه کار بعد از نقل سخنان کريمی حصاری (از روزنامه جمهوری اسلامی) ميگويد: ((اين نحوه ارزيابی اصولی و منطقی است از يکی از صدها مشکل اساسی و فرعی جامعه ما... اکنون که پس از پيام امام تشنج ها و درگيری های اخير تا حدود زيادی کاهش يافته و حرکت هايی در جهت حاکميت قانون ديده ميشود، انتظار اين است که بر زندانهای جمهوری اسلامی نيز حاکميت قانون انقلاب هر چه بيشتر برقرار شود و همان طور که نماينده زندانيان وابسته به سازمان اشاره کرده است، نارسايی های زندان در محيطی آرام و به دور از تشنج حل گردد.)) مطالب اين گزارش به حد کافی گوياست و احتياجی به توضيح ندارد. توجه داشته باشيد که اينها هنگامی ميگفتند "ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم، اينها برداران ماهستند" که شکايت از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی گوش فلک را کر ميکرد تا جايی که بنی صدر به عنوان رئيس جمهور، علناً مسأله زندان ها را پيش کشيده بود و از آنجا بود که ضرورت بازرسی از زندانها مطرح شده بود و روزنامه نگاران به ديدن زندانها رفته بودند. لازم است يادآوری کنم که گفته های اکثريتی زندانی شايد به خودی خود نتواند منبع قابل اتکايی باشد، اما وقتی نشريه ارگان سازمان آن را با آب و تاب ميآورد و تأئيد ميکند، ديگر نميتوان آن را موضع اين يا آن فرد به حساب آورد. اما در شماره ١٠٦ (٢ ارديبهشت ١٣٦٠) در نوشته ای با عنوان "نظام حاکم بر زندانها مبتنی بر شکنجه نيست" چنين می خوانيم: ((چند ماه بعد از صدور فرمان آيت الله خمينی مبنی بر تشکيل هيأت بررسی شايعه شکنجه، اين هيأت طی يک مصاحبه مطبوعاتی نتيجه کار و تحقيقات خود را اعلام داشت. حجت الاسلام محمد منتظری نماينده امام در هيأت مزبور، چکيده گزارش انجام شده را... چنين بيان داشت: "به طور خلاصه می توان گفت که نظام حاکم بر بازجويی و بازپرسی دادگاهها و زندان های ما به هيچ وجه مبتنی بر شکنجه نيست و اگر موارد معدودی نيز ديده شده، به طور استثنايی و از سوی افراد غير مسؤول بوده است و اتهام وارده به روش بازجويی و بازپرسی - از طرف يکی از مقامات کشور - به هيچ وجه صحيح نيست." (کيهان ٣٠ فروردين). ما با نتيجه کار هيأت بررسی شايعه شکنجه مبنی بر اين که نظام حاکم بر زندانهای جمهوری اسلامی مبتنی بر شکنجه نيست، موافق هستيم و آن را مورد تأئيد قرار ميدهيم... اما همان گونه که قبلاً اعلام داشته ايم و هيأت مزبور نيز تصريح کرده است، عدم وجود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی به عنوان سياست غالب به هيچ وجه بدان معنی نيست که افراد و جرياناتی خود سرانه... به شکنجه زندانيان نمی پردازند... نمونه ترور توماج و هم رزمان، به گلوله بستن دانشجويان زندانی در زندان دادگستری اهواز... مواردی است که با کمال تأسف در گزارش هيأت جايی نداشته است... ما بارديگر ضمن تأئيد خطوط کلی نظرات هيأت... برسر پيگيری جدی نسبت به برخی اقدامات خودسرانه... پا فشاری کرده و هم صدا با مردم ايران از دولت جمهوری اسلامی ميخواهيم که در جهت پايان دادن به اين اقدامات خودسرانه اقدام کند.)) با مقايسه دو نوشته ای که به فاصله دو هفته منتشر شده اند، می بينيم که اکثريتی ها نخست نه تنها در باره شکنجه و حتی بدرفتاری در زندانها شکايتی ندارند، بلکه در رد شکايت ديگران ميگويند: "طرح اين مسايل از جانب اينها از ديدگاهشان در مورد حاکميت سرچشمه ميگيرد... ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند". اما بعد که حتی هيأت بازرسی خود رژيم ناگزير ميشود با قيد اگر و مگر اعتراف کند که شکنجه در "موارد معدودی نيز ديده شده، به طور استثنايی و از سوی افراد غير مسؤول"، اکثريتی ها نيز برای اين که از قافله عقب نمانند، به يادشان می افتد که "هم صدا با مردم ايران از دولت جمهوری اسلامی "بخواهند" که در جهت پايان دادن به اين اقدامات خودسرانه اقدام کند"! ديروز ميگفتند اصلاً زندانبانان را برادران خود می بينند، اما بعد ضمن تأئيد دو قبضه گزارش هيأت بازرسی کذايي، يادشان می افتد که همين"برادران" بودند که رهبران جنبش ترکمن را کشتند و دانشجويان بی دفاع را در زندان اهواز به گلوله بستند!! اما اين به اصطلاح "هم صدا شدن با مردم ايران" صرفاً برای عقب نماندن از قافله است، زيرا چند ماه بعد، در شماره ١٢٨ (در اول مهر) در يادآوری بحث های شان با مجاهدين، می نويسند: ((نخستين بار اين سازمان مجاهدين بود که در فروردين ٥٨ بنا به توصيه های اکيد آيت الله طالقاني، هم در مذاکرات خصوصی و هم بعداً به طور رسمی از سازمان ما به دليل عمل کردش در ترکمن صحراانتقاد کرد وسازمان ما نيز در عمل نشان داد که مضمون انتقاد را پذيرفته است.)) توجه کنيد که ميگويند در ترکمن صحرا حق با جمهوری اسلامی بود و ما اشتباه ميکرديم. و هيچ حرفی هم از جنايات جمهوری اسلامی در آنجا به ميان نمی آورند. اينها همان کسانی هستند که بعد از سرکوب ترکمن صحرا و قتل رهبران اسير جنبش به دستور خلخالی نيز نوشته بودند که آنها به دست عمال نفوذی حزب خلق مسلمان کشته شده اند. اما از اين پر رنگ تر: چند ماه بعدتر اصلاً طرح مسأله شکنجه را يکی از توطئه های امريکا معرفی ميکنند و در شماره ١٤٨ ( ٢٢ بهمن ١٣٦٠) ضمن شمردن "توطئه ها و خيانت" های ليبرال ها و بنی صدر، در صفحه ٣٣، ستون دوم ميگويند: (( با اين که امام در سخنان خود بار ديگر مسؤولان کشور را به وحدت دعوت کرد و از آنها خواست در شرايط حساس کشور سکوت کنند، دامنه اختلافات با سخنان رئيس جمهوری در روز عاشورا دامن زده شد. بنی صدر در اين روز شديداً به جناح مخالف حمله کرد و در باره وجود شکنجه ها در زندان ها و نبود آزادی سخن گفت.)) مسأله اين است که در آن سال ها، رهبران اکثريت نه فقط از شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی چيزی نگفتند و نه فقط سخن گفتن از شکنجه را هم سويی با امپرياليسم معرفی کردند، بلکه در حالی که به خوبی ميدانستند در زندان ها چه شکنجه های وحشتناکی اعمال ميشود، کاملاً "عالمانه، عامدانه و ظالمانه" آن جنايات هولناک را" ارشاد" ناميدند. همان طور که قبلاً اشاره کردم، چيزی که حزب توده و اکثريت با رياکاری چندش آوری "سياست ارشاد" می ناميدند، جز تواب سازی معنای ديگری نداشت که از طريق بدترين شکنجه های جسمی روانی و خرد کردن کامل شخصيت انسانی زنداني، آن هم در زير سايه هولناک اعدام های دسته جمعي، صورت ميگرفت و گاهی از مرگ چيزی کم نداشت و در واقع اعدام روح و شخصيت بسياری از زندانيان بود. اما توجيه آگاهانه آن جنايات هولناک به خاطر اين بود که آنها زندانبانان جمهوری اسلامی را به قول آن اکثريتی زندانی "برادران خود" ميدانستند و تلاش ميکردند با آنها جبهه واحد ضد امپرياليستی تشکيل بدهند. در آن سالها در زندان اوين بند ٣ آموزشگاه، بر اساس موضع گيری سازمان اکثريت وحزب توده زندانيان توده ای و اکثريتی غالباً در اطاقهای در بسته سفره های خود را از ديگر زندانيان چپ به عنوان عناصر ضد انقلاب جدا می کردند. در حاليکه زندانيان هفته ای دو بار منتظر ليست اعدامی ها بودند که فرا خوانده شوند، آنها شعار های حمايت از رژيم می دادند. البته بايد يادآوری کنم که در سلول هايی جدايی سفره ها از طرف زندانيان توده ای و اکثريتی اجرا نشد. مثلا تا آنجا که من ميدانم در اتاق هايی که زنده ياد کسری اکبری و تنی چند از اعضا و هواداران توده ای و اکثريتی زندانی بودند اين جدائی هيچگاه صورت نگرفت و در آن سالهای کشتار زندانيان در اوين، بر خلاف خط رهبری سازمان اکثريت و حزب توده، بخشی از زندانيان توده ای و اکثريتی مرز زندانی و زندانبان را مخدوش نکردند. نمونه ششم - شماره ١٣٢ (٢٩ مهر ١٣٦٠) نوشته ای دارد با عنوان "آئينه سکندر" که به نظر من، بهتر از هر چيزی عمق نفرت رهبران اکثريت نسبت به مخالفان جمهوری اسلامی را به نمايش ميگذارد: ((هفته پيش شنيديم که سيامک اسديان، از قديمی ترين اعضای سازمان چريک های فدايی خلق که پس از انشعاب به اقليت پيوسته بود، در حوالی يکی از شهر های مازندران با مأمورين مسلحانه درگير و کشته شده است. اين خبر برای همه کسانی که او را از نزديک می شناختند معنای ديگری داشت. سيامک اسديان که در سازمان او را اسکندر صدا ميزدند، کسی بود که از سال ٥٢ تا ٥٧ در سخت ترين سال های زندگی مخفی پرشورترين روحيه مبارزه جويانه و ايثار انقلابی در وجودش زبانه می کشيد. مهارت و تهوری که در عمليات ترور انقلابی مزدوران شاه از خود نشان ميداد، در تمام سازمان نمونه بود... صميميت بيکران و سادگی سياسی و در عين حال قاطعيت، تهور و خون سردی او در اجرای عمليات متعدد و دشوار مسلحانه طی سال های ٥٢ تا ٥٧ تصوير کاملاً ويژه ای در ذهن ياران قديمی سازمان باقی گذاشته است... زمانی که در تحريريه کار از کشته شدن اسکندر در درگيری مازندران با خبر شديم، آنچه بيش از همه رفقا را تحت تأثير قرار داده بود، آن بود که چگونه يک انسان ساده و صميمی و ايثارگر، با پاک ترين و بکرترين ايده های انسانی که در خور ستايش والاست، بی آن که خود درک کند، همه زندگی و وجود خود را وقف راهی کرده است که کثيف ترين موجودات جهان نيز در همان مسير رکاب ميزنند، که چگونه پست ترين و رذل ترين جنايت کاران هم امروز نقشه همان اقداماتی را در سر می پرورند که اين جوان پرشور و آزاده از دل کوههای سرکش لرستان در پی آن است. آن چه همه ما را در خود فرو برده بود آن بود که ميديديم در عرصه بغرنج و پيچيده کنونی چگونه نيات پاک اسکندرها با پلشتی های کشميری ها، ساواکی ها در قالب عمل واحد ضد انقلابی درهم آميخته و به حق خشم و نفرت مردم را متوجه کسی ميسازد که همچون اسکندر درونی چون شيشه ای شفاف دارند، لاکن در عمل يک پارچه همان چيزی است که از عمال مزدور آن زشت جهان خوار سرميزند. هم از اين روست که معيار قضاوت هر انقلابی صديق در برخورد با عمليات براندازی چپ روها آنچه تعيين کننده است نه آن درون شيشه ای شفاف اسکندرها، که آن گنداب ضد انقلابی است که برزمين جاری ميشود. تناقض دردناک زندگی آنان هرگز نميتواند نقش عمل ضدانقلابی آنان را کتمان نمايد... جای آن دارد که چپ روها بر نقطه پايان زندگی اسکندر بيشتر و باز هم بيشتر مکث کنند.)) نفرت و تحقيری که در اين سطور نثار يک انسان آزاده و انقلابی شده است آيا زشت تر از سخنان وقيحانه لاجوردی جلاد بر بالای سر جنازه موسی خيابانی نيست؟! کسانی که با يک هم رزم سابق شان علناً چنين ميکردند، ميتوان حدس زد که با مخالفان ديگر رژيم چه ها ميتوانستند بکنند و چه ها کردند؟! نمونه هفتم - در شماره ١١٩ (٣١ تير ١٣٦٠) در بخش اول مصاحبه ای که پيشتر از آن نقل کرده ام، رقيه دانشگري، کانديدای سازمان برای انتخابات ميان دوره ای مجلس شورای اسلامي، در باره وضع زنان در جمهوری اسلامی چنين ميگويد: ((... برخلاف تبليغات ضد انقلاب و گروهکها، زنان جامعه مااز بعداز انقلاب و روی کار آمدن جمهوری اسلامی ايران نه تنها منزوی و خانه نشين نشده اند، بلکه به عنوان نيروی فعال انقلاب مدام در صحنه حضور دارند. اين که متأسفانه هنوز جمهوری اسلامی نتوانسته است کليه حقوق زنان را تأمين کند، واقعيتی است، اما اين که نيروهای ضدانقلاب با تبليغات خود از جمهوری اسلامی ايران يک سيمای "ضد زن" تصوير کرده اند، از اساس نادرست و کاملاً در جهت اهداف ضد مردمی امپرياليسم است... يادم می آيد زمانی که حزب ضد خلقی خلق مسلمان به رهبری شريعتمداری در تبريز دست به اقدامات ضدانقلابی و مذبوحانه ای زد، عليرغم فرياد آزادی خواهی اين ضد انقلابيون، زنان را از شرکت در تظاهرات خيابانی به نفع "حزب" مانع ميشدند، در حالی که درست در همان روزها زنان طرفدار خط امام با شهامت هرچه تمام تر در مخالفت با تظاهرات خلق مسلمانی ها به خيابان ها آمده و فرياد "مرگ بر امريکا" سرداده بودند.)) برای آن که مطمئن باشيد اين نظر رقيه دانشگری تا چه حد با نظر رسمی سازمان انطباق دارد، به اين تکه هم توجه کنيد که در شماره ١٤٨ (٢٢ بهمن ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان "عرصه ها و اشکال ضدانقلابی را بشناسيم و آنها را با شکست مواجه سازيم" آمده است: ((ليبرالها ، سلطنت طلبان و متحدان مائوئيست آنها و قشری نمايان افراطي، هر کدام از يک زاويه ميکوشند تا زنان را از حمايت از انقلاب باز دارند. همه کسانی که خط امريکا را به طور آشکار پياده ميکنند، تبليغات به راه انداخته اند که خط امام طرفدار اسارت زنهاست و ميخواهد مقررات قرون وسطايی را پياده کند، اما در حقيقت آنها ميخواهند زن ايرانی را تا حد تبديل به يک کالای سودمند به حال سرمايه دار تنزل دهند. ضد انقلابيون با انگشت گذاشتن روی برخی جنبه های متناقض و نادرست جمهوری اسلامی در برخورد با مسأله زن، ميخواهند فرهنگ منحط جامعه سرمايه داری را در جامعه حفظ کنند. چپ روها حتی آماده انداز نارضايی زنان سرمايه دار وليبرال و ضديت کينه توزانه آنها با روحانيون خط امام نيز وسيله ای برای ايجاد هرج و مرج و مقابله با رژيم بسازند. قشری نمايان نيز با سياست مخرب خوداولاً با تمام قوا ميکوشند مسأله حجاب را به جای مسأله جنگ و امپرياليسم بنشانند و اين طور وانمود کنند که هدف اساسی انقلاب چادر بوده. ثانياً ميخواهند زنان را خانه نشين ساخته، از شرکت در مبارزه، توليد و حقوق اجتماعی خود محروم سازند. ثالثاً از اين طريق ميخواهند نا رضايی را در سطح جامعه دامن بزنند، افکار عمومی رااز دشمنان انقلاب منحرف و مبارزه عليه امريکا را منسی کرده، مسائل به کلی فرعی را جانشين آن سازند. قشريون افراطی نيز با اعمال خود دانسته يا ندانسته همان اهداف را پياده ميکنند.)) و در همان شماره بعد از برشمردن بعضی راه پيمايی ها و تظاهرات دولتی در آن سال خونين و شرکت زنان حزب اللهی در آنها، در صفحه ١٦ مينويسند: ((بر کارنامه زنان در يک ساله اخير انقلاب نظر افکنديم. اين کارنامه بس درخشان بود. شخصيت زن ايرانی در آوردگاه رزم عظيم خلق در يک سال پر تلاطم گذشته انعکاس حقيقی پيدا کرد و هويت اجتماعی زن زحمتکش ما در پرتو فضای انقلابی سپس تولدی دوباره يافت. زايش کيفيتی نوين از زن در ايران ره آورد عظيم انقلاب ماست برای زن.)) اين حرف ها گويا تر از آن هستند که نيازی به توضيح داشته باشند، اماهرکسی که نظری به اين سطور بيندازد، بلافاصله با اين سؤال روبرو ميشود که آيا اينها وقتی اين حرف ها را ميزدند، هنوز خود را مارکسيست ميدانستند؟! در هر حال اين سطور نشان ميدهند که اکثريت در جا انداختن مصيبت و جنايتی که جمهوری اسلامی بر سر زنان ما آورده است، سهم انکار ناپذيری داشت. سه - نمونه هايی از دشمنی های اکثريت با مخالفان جمهوری اسلامی. در آن سال های سرنوشت ساز، دشمنی با همه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی و حتی جاسوسی عليه آنها ، يکی از اصول ثابت استراتژی سياسی اکثريت و حزب توده بود. کمتر شماره نشريه "کار" را در آن سالها پيدا ميتوان کرد که مطلبی عليه مخالفان رژيم در آن نباشد. من در اين جا فقط به چند مورد اشاره ميکنم: نمونه اول - در شماره ١١٣ (٢٠ خرداد ١٣٦٠) اکثريت به بهانه فراخوان جبهه ملی به يک تظاهرات اعتراضی در ٢٥ خرداد، به طور ضمنی اظهار اميدواری ميکند که هر چه زودتر به فعاليت قانونی جبهه ملی خاتمه داده شود: ((به راستی لحظه پايان حيات حقير آنها فرا رسيده است و از اين پس ديگر به عيان ميتوان نفس شوم آنها را از مرداب ضد انقلاب در پاريس ، لندن و واشنگتن شنيد!)) و يک هفته بعد که مقامات رژيم با استفاده مستقيم از نيروهای سرکوب و بسيج چماقداران حزب اللهی مانع برگزاری تظاهرات شده اند، اکثريت در شماره ١١٤(٢٧ خرداد ١٣٦٠) خبر حادثه را چنين ميآورد: (( بعد از ظهر روز شنبه ٢٥ خرداد، هزاران نفر از مردم تهران در ميدان فردوسي، خيابان انقلاب و خيابان های اطراف اجتماع کردند و جای خالی عناصر وابسته به جبهه ملی و جريان های متحد آن را که قرار بود در اين محل گرد آيند، پر کردند!!... ميدان فردوسی مملو از مهمانان ناخوانده ای شد که به صحنه می آمدند تا از بروز توطئه ها جلوگيری کنند: تا چند ساعت قبل از اين، نگرانی هايی وجود داشت اما رفتار سنجيده پاسداران و نيروهای انتظامی و حرکت نسبتاً آرام و متشکل مردم و هم چنين خالی شدن صحنه از هوادران جبهه ملی و جريان های چپ رو نه تنها هيچ حادثه ای نيافريد، بلکه فضا را برای تظاهرات و راه پيمايی نيروهايی که در مخالفت با مراسم جبهه ملی آمده بودند، کاملاً مساعد نمود... شکست ديروز جبهه ملی در واقع شکست تازه ای برای امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم امريکا و همه متحدان آن بود و بار ديگر ثابت شد که توده های مردم آگاه تر از آنند که به دنبال جريانات ورشکسته ليبرال راه افتند... سازمان ما که از مدتها پيش و به ويژه در روزهای اخير مواضع خود را در مورد رويدادهای کشور صريحاً اعلام کرده، دعوت جبهه ملی و حمايت جريان های چپ رو را محکوم نموده و از مردم و هواداران خواسته بود اين اقدامات ضد انقلابی را خنثی کنند...)) اين نمونه ای از موضع رهبران اکثريت در آن روزهای سرنوشت سازی است که روحانيت حاکم خيز برداشته بود که با خفه کردن همه صداهای مخالف ،سلطه استبدادی اش را در سراسر کشور تثبيت کند. نمونه دوم - باز همان شماره (١١٤) نشريه کار مطلبی در افشای "راه کارگر" و "اقليت" دارد با عنوان "وقتی جبهه ملی پيشآهنگ ميشود" که نمونه جالبی از وقاحت و تحريف گری های اينهاست: ((در فروردين ماه سال جاری "پيام جبهه ملی" ارگان جبهه ملی ايران از مردم خواست تا روزنامه های اطلاعات و کيهان را تحريم کنند. دو ماه پس از اين فراخوان بورژوازی ليبرال ايران که نشانه کينه و بغض و نفرت سازشکاران جبهه ملی از خط صريح ضد ليبرالی اين دو روزنامه بود، دو جريان "چپ" دعوت جبهه ملی را لبيک گفته و بر پيشاهنگی آن در اين حرکت "دموکراتيک" صحه گذاردند. اقليت و راه کارگر نيز اخيراً حکم به تحريم اطلاعات و کيهان دادند. اين که اقليت و راه کارگر چه استدالال تئوريکی برای توجيه تحريم اين دو روزنامه دارند و هم چنين چه کوشش قطعاً مضحکی برای متمايز نمودن خود از جبهه ملی می تراشند، حداقل در شرايط کنونی مسأله ما نيست، مسأله عمق فاجعه ای است که جرياناتی نظير اقليت و راه کارگر را در عمل به دنبال بورژوازی روانه ساخته است. به راستی ريشه اين هم آوازی آشکار را در کجا بايد جستجو کرد؟ مگر جز اين است که اينان در حرف يک قدم از "موضع مستقل پرولتاريايی" پا پس نمی گذارند؟ مگر به جز اين است که اقليت و راه کارگر خواهان برچيدن بساط سرمايه داری و مدعی دشمنی آشکار با بورژوازی ليبرال اند؟ پس چه رخ داده است که زمان عمل، وقتی که جاذبه مغناطيسی مبارزه طبقاتی هر نيرويی را به سويی می کشاند، آنها دست در دست ليبرال ها سرود تحريم اين دو روزنامه را سر ميدهند؟ اين يک بام و دو هوايی از کجا نشأت ميگيرد و از کدام سر چشمه آلوده ای آب ميخورد؟ ديرگاهی از هشدارهای مکرر ما به اين دو نيرو ميگذرد. ديروز ما به آنها ميگفتيم که مقابله عنودانه و کينه توزانه با دولتی ضد امپرياليست دير يا زود شما را به دوستی ناخواسته با دشمنان مردم سوق خواهد داد. به آنها ميگفتيم که عينيت مبارزه طبقاتی ورای سخنان آتشين مبنی بر صداقت و دلسوزی برای طبقه کارگر، اتحاد با اين يا آن جبهه را به شما تحميل خواهد کرد و در چنان شرايطی موضع "مستقل" شما به حرافی های پوچ و کلمات ميان تهی بدل خواهد شد و امروز همداستانی با جبهه بورژوازی از سوی اينان گواه حقيقتی است که آنها هنوز بر آن چشم نگشوده اند. اقليت و راه کارگر متأسفانه در پاسخ به پرسش های هواداران کنجکاو خود به ما ناسزا ميدهند. اما آنچه از ورای اين قيل و قال های تکراری به مانند حقيقتی انکار نا پدير جلوه خواهد کرد، اين است که اقليت و راه کارگر به دنبال جبهه بورژوازی سينه ميزنند و اين حقيقت تلخ با خروارها نا سزا و ياوه مخدوش نخواهد شد!)) اين مطلب از چند نظر جالب است: اول اين که معيار اصلی اکثريت را در شناختن حق و نا حق نشان ميدهد. يعنی اين که دشمنی با "دولتی ضد امپرياليست" خواه نا خواه شما را در ميان دشمنان مردم قرار ميدهد. البته در بالا نشان داده ام که از نظر آنها عدم دشمنی با "دولت ضد امپرياليست" کافی نبود، بلکه ميبايست حتماً متحد اين دولت باشيد، در خدمت اش قرار بگيريد و برای اش پادويی هم بکنيد. دوم اين که نشان ميدهد که "موضع مستقل پرولتاريايی" برای اکثريت، حتی در دوره ای که خود را مدافع راستين سوسياليسم ميناميد، چقدر مسخره و بی معنا بود. سوم اين که تحريف گری و بی اعتنايی به واقعيت ها را که خصلت ثابت ادبيات اکثريت (و حزب توده) بود به نمايش ميگذارد. نوشته چنين القاء ميکند که گويا پيش از تحريم روزنامه های کيهان و اطلاعات از طرف جبهه ملي، اين دو روزنامه در ميان جريان های مترقی کشور مقبوليت داشتند. در حالی که همه کسانی که آن روزها را به ياد دارند، ميدانند که بعد از مسلط شدن چماقداران روحانيت حاکم بر روزنامه های روزانه کشور و قلع و قمع روزنامه نگاران آزادی خواه و مستقل، افکار عمومی مترقی کشور اين روزنامه ها را مبلغان تاريک انديشی حاکم و مراکز سازمان دهی دستجات چماقدار ميدانستند. تبليغاتچی های اکثريت که در آن روزها کالای قاچاق شان را زير پوشش دروغين ضديت با سرمايه داری می فروختند، احتياج داشتند جريان های چپ انقلابی را مدافعان سرمايه داری يا به قول خودشان "کلان سرمايه داران و بزرگ مالکان" قلمداد کنند و بنابراين با انگشت گذاشتن روی هم سويی اقليت و راه کارگر و جبهه ملي، ميکوشيدند اين سازمان ها را دنباله رو به اصطلاح "کلان سرمايه داران و بزرگ مالکان" معرفی کنند. در حالی که همان موقع همه ميدانستند که مخالفت اين سازمان ها با حکومت روحانيت بسيار زودتر از گسست جبهه ملی از اين حکومت شروع شده بود. مخصوصاً راه کارگر از همان آغاز موجوديت اش به عنوان يک سازمان، اعلام ميکرد که شکل گيری جمهوری اسلامی نقطه شکست انقلاب مردم ايران است و روحانيت حاکم در کار سازماندهی يک نوع نظام فاشيستی است. واين چيزی است که خود فرخ نگهدار نيز در نوشته اول اش (در جواب من) به آن اعتراف ميکند. در واقع راه کارگر هنگامی در باره چشم انداز فاشيسم هشدار ميداد که جبهه ملی هنوز در کابينه دولت روحانيت وزير داشت. نمونه سوم - شماره ١١٥ (٣ تير ١٣٦٠) مطلبی دارد با عنوان "آبستراکسيون ليبرال ها" که خصلت ضد دموکراتيک خط سياسی اکثريت را به نحو بسيار روشنی به نمايش ميگذارد: ((روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ماه يعنی يک روز پس از اين که فراکسيون ليبرال ها با ترک مجلس، جلسه را ازاکثريت انداختند "ميزان" ارگان ليبرال ها نوشت: "نام نمايندگانی که ديروز مجلس را به علامت اعتراض ترک کردند... به عنوان قهرمانانی در تاريخ اين جمهوری ثبت خواهد شد"! و بدين سان راه را بر "قهرمانی" های بزرگ گشود. درطول هفته گذشته ليبرال های "قهرمان" پرده ای چند از اين "قهرمان" بازی را به نمايش گذاشتند. آنها با عدم حضور در جلسه مربوط به تصويب يک فوريتی بودن طرح عدم کفايت سياسی رئيس جمهور و نيز تصويب آئين نامه مربوطه کوشيدند تا مجلس را از اکثريت بياندازند! به ديگر سخن حضرات ليبرال "حق" خود ميدانند که به هر نحو شده با قانون مخالفت ورزند. آنها نامه جمعی می نويسند که "تأمين جانی ندارند، حق سخن گفتن از آنها سلب شده است، مخالفت آنان به جايی نمی رسد"... و اين همه در شرايطی طرح می شود که قرار است در مجلس تکليف لوايح محوری نظير آئين نامه اجرايی بند "ج" و "د" قانون اصلاحات ارضي، قانون مربوط به تأمين آزادی های سياسی و خلاصه هر آن قانونی که به سود انقلاب و عليه ضدانقلاب و اين سازش کاران است، تعيين شود. ليبرال ها اينک استفاده از تريبون مجلس برای تبليغ و پيشبرد سياست های سازش کارانه شان را ناکافی ميدانند و مناسب ترين تاکتيک را در شرايط کنوني، تحريم عملی اين تريبون و به اصطلاح پارلمانتاريستي، از اکثريت انداختن مجلس می دانند. و با اين حساب برای مردم ما راه ديگری نمی ماند جز اين که يا ليبرال ها تا پايان اين دوره از مجلس ، ملزم به حضور در مجلس باشند و يا کرسی هايی را که به نا حق در اشغال خود گرفته اند ، از آنان پس بگيرند.)) سطوری که مورد تاکيد قرار داده ام،به حد کافی گويا هستند: رهبران اکثريت آخوندهای حاکم را تحريک ميکنند که نمايندگان قانونی و منتخب مردم را از مجلس بيرون بيندازند! آنها حتی حق استفاده از تريبون مجلس را برای نمايندگان مخالف زيادی می بينند! آيا آنها فکر ميکردند روحانيت حاکم بعداز قلع و قمع جريان های مخالف به موجوديت آنها احترام خواهد گذاشت؟ ارزيابی و پيش بينی آنها هر چه بوده باشد، ترديدی نميتوان داشت که آنها در تثبيت نظام ولايت فقيه، با تمام زورگويی ها و بی حقی های اش نقش غير قابل انکاری داشتند. نمونه چهارم- نشريه "کار" ارگان سازمان اکثريت در غالب شماره های سال ٦٠ ستون ثابتی داشت با عنوان "ضد انقلاب را افشاء کنيم" که در آن همه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی را به هم ميدوخت و همه آنها را هم به امريکا وصل ميکرد. در بخش ١٣ اين سری از افشاء گری ها، در شماره ١١٨ ( ٢٤ تير ١٣٦٠ ) مطلبی تحت عنوان "سران خائن بسيج عشايری را دستگير کنيد" آمده است که جاسوسی آشکار عليه نيروهای مخالف رژيم و پرونده سازی برای جبهه ملی و حزب رنجبران است: ((ليبرال های جبهه ملی و محافل رسوای وابسته به حزب امريکايی رنجبران به سرکردگی فرخ سنجابي، جلال حيدري، سيد حسن خاموشي، و همايون فرخي، تحت پوشش بسيج عشايری مشغول سازماندهی و تدارک توطئه های جديد عليه انقلابند. هدف اين مزدوران که ايجاد ارتباط بين کانون های شورش و جنگ ضد انقلابی است، در سخنان يکی از نمايندگان برجسته آنها به بهترين وجهی بيان شده است. فرخ خان سنجابی يکی از سران اصلی بسيج عشايری و نماينده بنی صدر در يکی از جلسات ضد انقلابي، توطئه خود را چنين تشريح کرده است: "مسلح شدن ما بايد ارتباط داشته باشد با مردم کردستان، لرستان، عشاير کاکاوند، جلال وند، تا به ايل بختياری و قشقايی وصل شود. قرار است ٢٠٠٠ نفر از ورزيده ترين افراد را آموزش بدهيم که در آينده کارهای زيادی داريم. اگر جنگ تمام بشود تازه کار ما آغاز خواهد شد." کيومرث يونسي، پرويز سپاس، و فريبرز فيروزان (منهوبی) از ديگر مزدورانی هستند که با ضد انقلابيون در کردستان ارتباط مستقيم دارند و اعلاميه های جبهه ملی و بختيار را تکثير و توزيع ميکنند. پس از عزل بی صدر، ردپای آنها در منطقه ديده شده که لازم است هر چه زودتر دستگير و محاکمه انقلابی شوند.)) از اين نوع جاسوسی عليه جريان های مختلف سياسی در شماره های مختلف "کار" فراوان است. مثلاً در شماره ١٢٢ (٢١ مرداد ٦٠) باز در رابطه با حزب رنجبران در همان ستون ثابت "ضد انقلاب را افشاء کنيم" (سری ) ميخوانيم: ((عناصری از گروهک امريکايی رنجبران نيز در بسيج عشايری نفوذ دارند که به جز سيد حسن خاموشی و سيد جمال حيدری (پسر سيد نصرالدين حيدری) اسامی بقيه عبارتنداز: ١- بهرام مهاجری از اعضای حزب امريکايی رنجبران است و بابت تکثير عکس شيخ نصرالدين حيدری توسط حزب رنجبران ١٠ هزار تومان پرداخت کرده است. ٢- فردی به نام سياوش که کردستانی است و در منطقه قليخانی فعاليت ميکند. از بسيج نيز سلاح دريافت کرده است. ٣- شهريار که او نيز کردستانی ميباشد. ٤- اورانوس مهاجری. ٥- همايون فرخی يکی از مسؤولين پايگاه بسيج. ٦- سوسن فرخی (خواهر همايون فرخی) ٧- فرهاد حيدری. ٨- سيروس مهاجری.)) و در قسمت پايانی در رابطه با "افراد باند ضدانقلابی پاليزبان بختيار در بسيج عشايری" ص 11 چنين می خوانيم: ((...طبق اخبار رسيده پس از عزل بنی صدر و تحت تعقيب قرار گرفتن فرخ سنجابي، وی در خانه شخصی به نام احمد اسدی که از ثروتمندان مشهد می باشد، مخفی شده است. فرخ سنجابی تصميم دارد که به خارج از کشور فرار کند. همچنين در منزل سيد حسن خاموشی مشاور سيد نصرالدين حيدری افرادی چون خسرو سليمي، رشيد سليمی اهل کلهر وگورگاه، جهانبخش اکبري، ايرج سنجابي، رضا خان و سليمان خان بهرامی نماينده سيد نصرالدين در بسيج عشايری جلسات توطئه آميزی عليه انقلاب تشکيل می دهد.)) اين نوشته ها از چند نظر جالب توجه اند: اول اين که با اسم و مشخصات، افرادی را نام ميبرد و خواهان دستگيری و محاکمه انقلابی سريع آنها ميشود. معنای "محاکمه انقلابی" هم در آن سال های خونين، همان بود که قضات ارشد رژيم، افرادی مانند محمدی گيلانی و ربانی املشی و ديگران، هر روزه از راديو و تلويزيون به تفصيل و با آب و تاب توضيح ميدادند، يعنی مرگ، آن هم نه مرگ سريع، بلکه مرگ از طريق "تمام کش کردن و زجر کش کردن"! دوم اين که مشخصاً برای جبهه ملی و حزب رنجبران پرونده سازی ميکند. چنين پرونده ای در آن سال ها ميتوانست غالب اعضاء و هواداران يک سازمان را جلو جوخه اعدام بفرستد. سوم اين که با تحريف گری بی شرمانه همه مخالفان رژيم را متحد با هم و دست نشاندگان و مزدوران امريکا معرفی ميکند. هر کس هر نظری که در باره جبهه ملی و حزب رنجبران و مواضع شان در آن سال ها داشته باشد، نميتواند منکر اين حقيقت باشد که اينها سازمان های "مزدور" نبودند و خط سياسی شان هم با سلطنت طلبان و طرفداران بختيار يکی نبود. و بالاخره، اينها نمونه هايی از جاسوسی های علنی اکثريتی ها (و توده ای ها) عليه نيروهای اپوزيسيون است. نمونه پنجم - همان شماره (١١٨) "کار" مطلبی دارد با عنوان "نهضت آزادی از پاسخ به سؤالات مردم طفره ميرود" که هدف آن آشکارا تحريک مقامات رژيم عليه نهضت آزادی است و در آن بعد از ابراز خوشحالی از غير قانونی شدن "دار و دسته امريکايی جبهه ملی... و پاره ای ديگر نظير حزب (ايضاً امريکايی) ايران که اينان نيز از سازندگان جبهه ورشکسته ملی بودند..." چنين گفته ميشود: ((اما دسته ای از ليبرال ها يعنی نهضت آزادی متعلق به مهندس بازرگان و شرکاء به اعتبار پاره ای اعتقادات مذهبی هنوز اميد دارند از اين ضربه هولناک جان سالم بدر برند. اين حضرات که امام خمينی به آنان تکليف کردند تا مواضع سياسی خود را به صراحت بيان دارند، روزهای دشوار و پر از بيم و اميدای رااز سر ميگذرانند! نهضت آزادی کوشيده است با پيچ و تابها و ناز و کرشمه هايی که ويژه "نرم تنانی" از نوع ليبرال هاست، خود را از اين مخمصه نجات دهد. برای اين کار مهندس بازرگان که زمانی در اين انقلاب برو و بيايی داشت، از روی ناچاری مجبور شده با صدور ٢ اطلاعيه ( به تاريخ ٢٧ خرداد و ١٢ تير) مواضع سياسی جريان خود را به اصطلاح روشن سازد. نهضت آزادی که رندانه جاسوسي، محاکمه و محکوميت امير انتظام و دفاع دوآتشه خود را از او هيچ به روی مبارک خود نمی آورد، هم چنان با کلی گويی و رديف کردن جملات انقلابی از موضع گيری صريح نسبت به سؤالات مردم طفره می رود... [و بعد خطاب به نهضت آزادی ميگويد] امام گفته است که شما جبهه ملی را محکوم کنيد و آن را مرتد اعلام داريد. چرا تنها به تکذيب شرکت خود در راه پيمايی ٢٥ خرداد پرداخته ايد؟ نظر صريح تان به جبهه ملی چيست؟ ... گفته ايد "توطئه خائنانه انفجار غير انسانی و ضد اسلامی ٧ تير ماه و دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی را شديداً محکوم ميکنيم." مسبب اصلی اين جنايت هولناک به نظر شما کيست؟ زمانی "مجاهدين خلق" را "فرزندان خود" خوانده ايد و زمانی اعلام کرده ايد که هيچگونه همکاری و ائتلافی با آنها نداريد. نظر صريح تان راجع به سازمان مجاهدين چيست؟)) ميبينيد، سازمانی که خودش را مارکسيست ميدانست، يقه حزب ديگری را گرفته است که چرا فلان حزب را "مرتد"اعلام نمی کنيد!! واين در حالی است که تبليغاتچی های اکثريت به خوبی ميدانستند که "مرتد" اعلام کردن يک حزب يعنی تأييد کردن حکم اعدام ده ها و شايد صدها انسان وابسته به آن که در دست دژخيمان رژيم اسيرند. آيا شرم آور و جنايت کارانه نيست؟! نمونه ششم - در شماره ١٢٠ (٧ مرداد ١٣٦٠)در مقاله ای با عنوان "رديابی تاکتيک های امپرياليسم" در باره سازمان های چپ چنين ميگويند: (( در تمام اين مدت گروههای چپ رو و چپ نما مانند اقليت و راه کارگر پا به پای سازمان امريکايی پيکار و شرکا عليه حزب جمهوری اسلامی (خط امامی ها) و عليه ليبرال ها گرد و خاک کردند. اين گروهها که تمايلات آنارشيستی گروههای اجتماعی در حال تعليق طبقاتی را سازمان ميدهند، در کشاکش ميان جناح های جمهوری اسلامی مواضعی درهم و برهم ، بی سرو ته و مغشوش داشته اند. آنها بر خلاف بقيه "به طور کلی" هر دو جناح را دشنام ميدادند. اما درست مثل بقيه در عمل "در هر مورد مشخص" جنون آميزترين حملات را متوجه خط امام کردند و صراحتاً حرف دل ليبرال ها و سلطنت طلبان را پاسخ گفتند. اغتشاش فکر و صراحت عمل اين گروهها که ساقط کردن خط امام است، تاکتيکی است که وظيفه مستقيم اش هموار کردن راه برای اجرای نقشه های امپرياليسم و جانشينی "دولت ميانه رو" بوده است. در تمام اين مدت تمام دشمنان اين جمهوری نه تنها نازک تر از گل به اينها نگفتند، بلکه هر کجا که فرصت کردند، دست دوستی و اتحاد عمل به سوی شان دراز کردند. با اوج گيری مبارزه عليه خط سازش و سقوط بنی صدر، اين گروهها در دشنام پراکنی عليه ليبرال ها هم تجديد نظر کردند. آنها در اين اواخر خط امام را دشمن اصلی قرار دادند و اکثريتی ها و توده ای ها را هم دشمنان فرعی! آنها اين طور "تحليل" می کردند که گويا اوج گيری و افسار گسيختگی ارتجاع به حدی رسيده است که حتی ليبرال ها را هم سرکوب! ميکند. سپس هراسان شعار ميدادند که پس بايد با تمام نيرو در برابر ارتجاع حاکم بايستيم. سرشت آنارشيستی اين گروهها مشتاق آنست که جناح های حاکم يک ديگر را بکوبند. آنها ظاهراً ميگويند ز هر طرف که شود کشته به سود ايشان است. اما در عمل از هيچ چيز به اندازه شکست جريان ليبرالی نمی ترسند. آنها حتی آماده اند روی اين شکست ها نام "غلبه لجام گسيخته فاشيسم" بگذارند. هيچ آرزويی برای آنها شيرين تر از اين نيست که جناح های حاکم آنقدر به هم ديگر مشغول باشند که آنها فرصت کنند تا ميتوانند شلوغ کاری کنند. بيهوده نيست که آنها اين همه از درهم شکسته شدن سنگرهای بسيار محکم بورژوازی در حکومت و گسترش قلمرو خط امام نگران شده اند... گفتنی پيرامون حال و روز اين گروهها زياد نيست. تنها بايد روی اين حقيقت تلخ انگشت گذاشت که متأسفانه در عمل می بينيم که روند تحول وتعميق انقلاب ما اين گروهها را از حالت بينابينی به سوی استقرار در مواضع ضد انقلابی رانده است. اين گروهها در روند آتی يا از بين ميروند و يا به سوی اتحاد عمل همه جانبه با نيروهای طبقات ارتجاعی و باندهای سر سپرده امپرياليسم، به سوی اجرای تبه کاريهايی که راه پيشرفت نقشه های جديدتر امپرياليسم را هموار ميکند، به سوی تبديل شدن به باندهای بی جيره مواجب و يا با جيره مواجب امپرياليسم سوق می يابند. آينده ای که سراسر تأسف بار است.)) جملاتی که مورد تاکيد قرار داده ام، به حد کافی گويا هستند. تبليغاتچی های اکثريت فتوا ميدهند که سازمان های ياد شده در صف ضد انقلاب قرار گرفته اند و خودشان هم بهتر ميدانند که اين حرف در آن سال های خونين جز تأييد حکم قتل اعضاء و هواداران اين سازمان ها معنای ديگری ندارد. مقايسه کار اينها با کار مهندس بازرگان واقعاً آموزنده است. در نمونه پيشين ديديم که به قول خود اکثريتی ها، او در حالی که از طرف خمينی زير فشار قرار گرفته بود که جبهه ملی را "مرتد" اعلام کند، حاضر نشد به اين کار تن بدهد. اما رهبران اکثريت با يک چرخش قلم "مهدور الدم" بودن هزاران عضو و هوادار سازمانهای چپ را تأييد ميکنند! حال ببينيد آن سخنان فرخ نگهدار در مصاحبه با مجله آرش ( شماره ٩٧) تا چه حد چندش آور است ، آنجا که ميگويد: ((ما خيلی از بچه ها ی مجاهد و راه کارگری و اقليتی و پيکاری و غيره را از نزديک می شناختيم، همه شان بچه های کاملا صادق و صميمی و از جان گذشته بودند و واقعا حاضر بودند برای خوشبختی مردم همه وجودشان را بدهند.)) نمونه هفتم - شماره ١٣٠ ( ١٥ مهر ١٣٦٠ ) با عنوان "آزموده را آزمودن خطا ست" مطلبی دارد که عمق سقوط و در عين حال ، بلاهت و درماندگی اينها را به نمايش ميگذارد: ((اخيرا گروهک ضد انقلابی "پيکار" که پس از دو سال ونيم دشمنی با انقلاب و جمهوری اسلامی ايران، در حال تلاشی کامل است، دست به تاکتيک جديدی عليه انقلاب زده است. از چندی پيش در شهر های تهران، تبريز، قزوين و پاره ای ديگر از شهر ها عناصر دستگير شده ای از اين گروهک، همراه مامورين به خيا بان ها می ايند و به بهانه معرفی "مخالفين" و"منحرفين"! هواداران سازمان و حزب توده ايران را شنا سايی و به کمک مامورين جمهوری اسلامی برای آنها پرونده جعلی می سازند. اين دسته ازاعضای "پيکار" در زندان ها، توده ای ها و اکثريتی ها را بازجويی می کنند. آنها تمام بحث های سالم و سازنده ای را که بين مسئولين زندان و هوا داران سازمان ما و حزب صورت می گيرد، تخريب می کنند به بيراه می کشانند و دشمنی نسبت به صديق ترين مدافعان انقلاب و جمهوری را در دل مسئولين زندان می کارند و دامن می زنند. علاوه بر اين تاکتيک خيانتکارانه، توطئه کثيف ديگری نيز توسط اين گروهک عليه پيروان سوسياليسم علمی (حزب و سازمان) تدارک ديده شده است. اين توطئه با کمک محافل تنگ نظر و قشری جمهوری اسلامی ايران پياده می شود که يک نمونه آن را در مصاحبه احمد راد منش از کادرهای درجه اول "پيکار" و مسئول انتشارات اين گروهک در روز هشتم شهريور ماه پس از پخش سرويس اخبار تلويزيون شاهد بوديم. کادر گروهک پيکار طی مصاحبه خود با کارکشتگی کوشيد: به ميليون ها بيننده تلويزيون القاء کند که باند های ترور و خرابکاری که هدفی غير ازبراندازی جمهوری اسلامی ايران ندارند "کمونيست" هستند! "پيکاری" کار کشته، در اجرای نقشه دستگاه های جاسوسی امپرياليسم چنين وا نمود کرد که گويا هر جنايتی که او و ديگر مائوئيست ها عليه جمهوری انجام می دهند، مطابق رهنمود های مارکسيسم - لنينيسم و آن هم مارکسيسم- لنينيسم خلاق است. بخش ديگر سخنان اين "پيکاری" متوجه انجام وظيفه ای بود که همه مائوئيست ها در دنيا به ايفا آن مشغولند. مائو ئيست ها می کوشند که از موضع تز "دو ابر قدرت" حرکت کنند و آرام آرام آمريکای جنايتکار را به دست فراموشی بسپارند و شوروی را به جای آمريکا بنشانند. "پيکاری" احمد راد منش ازتوده گير ترين وسيله ارتباط جمعی درست در لحظاتی برای امريکای جنايتکار شريک جرمی به نام شوروی تراشيد که مردم ايران از خبر توطئه آمريکايی انفجار بمب درنخست وزيری بشد ت خشمگين و نگران سرنوشت رئيس جمهور و نخست وزير منتخب خود بودند! و بالاخره اين "پيکار" ی رسوا در سؤال و جوابی که روشن بود به دقت در مصاحبه "جا سازی" شده، در پاسخ اين سؤال که: "در باره گروه های ديگر چه می گوئيد؟" به حمله به نيرو های راستين پيرو سوسياليسم علمی پرداخت. اين مائوئيست توطئه گر که در باره دهها گروه ضد انقلابی و ليبرال از قبيل "رنجبران"، "جبهه ملی" و "نهضت آزادی" و... يک کلمه هم نگفت، عليه سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) و حزب توده ايران به فحاشی و افترا زنی پرداخت. او که به جرم بر اندازی جمهوری اسلامی ايران به محاکمه کشيده شده نيرو های راستين مدافع انقلاب را "ريا کار" خواند و تمام نيروی دوزخی خود را بکار برد که با طرح مسئله "مذهب" بين نيرو های راستين پيرو سوسياليسم علمی و مسلمانان انقلا بی تفرقه بياندازد. او به گمان خودش کوشيد مردم را به سياست اصولی و انقلابی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) و حزب توده ايران بد بين کند. تا آنجا که مسئله مربوط به گروهک ضد انقلابی "پيکار" است، هيچ چيزعجيب وغيرمنتظره ای به چشم نمی خورد، طبيعت مائ ئيسم که سنگ بنای ايدئولوژيکی و سياسی اين جريان ضد انقلابی است، اقتضا می کند که گروهک پيکار به هر نحو و به هر شکل که شده با نيرو های انقلابی کينه توزانه بستيزد. آنچه که برای ما و همه نيرو های ترقی خواه ميهن که قاطعانه از انقلاب و جمهوری اسلامی پشتيبانی می کنند، مايه تاسف و سؤال است اين است که چگونه مسئولين صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران تا به اين پايه در دام گروهک امريکايی پيکار افتاده اند که عضو اين جريان احمد راد منش اجازه پيدا می کند که از فرا گير ترين وسيله ارتباط جمعی دو ساعت به نام به اصطلاح دفاع از انفلاب، عليه انقلاب و نيرو های انقلابی لجن پراکنی کند، شوروی را پيش کشد تا آمريکا منتفی شود وهم مسلکان آن در دادگاه ها وزندان ها همچنان تخم نفاق و پراکندگی بپاشند. مثلی است معروف که می گويد: "آزموده را آزمودن خطاست". مقامات جمهوری اسلامی پس از آن همه سيلی هايی که از مائوئيست های مسلمان نمای آمريکايی مثل سلا متيان ها و غضنفر پورها و رئيس شان بنی صدر خورده اند، هنوز هم اجازه ميدهند پيکاری ها خط و سياست بنی صدری ها را به کمک آنان پيش برند.)) اولين چيزی که در اين نوشته جلب توجه ميکند، بی رحمی شگفت انگيز تبليغاتچی های اکثريت است که يک زندانی درهم شکسته در دست دژخيمان جمهوری اسلامی را همچون يک جاسوس هفت خطی تصوير ميکنند که در مصاحبه تلويزيونی اش، مطالب را "به دقت جا سازی" ميکند و کلاه سر بازجوها و مسؤولان جمهوری اسلامی ميگذارد! در کشور استبداد زده ما هر چيزی هم که ناشناخته باشد، پديده زندانيان سياسی درهم شکسته ی به اصطلاح " نادم" يا "تواب" که زير فشار ماموران امنيتی رژيم های حاکم "حقيقت" رسمی را کشف ميکنند و "طوطی صفت" برای مردم بهت زده بازگو ميکنند، از شناخته ترين فتوحات حکومت ها، دست کم، در نيم قرن اخير تاريخ ماست. تبليغاتچی های اکثريت در اينجا احمد رادمنش را طوری تصوير ميکنند که گويا نه تنها اصلاً زندانی نيست و قاپ مسؤولان تلويزيون جمهوری اسلامی را دزديده و هر چه بخواهد ميتوانداز آنجا بگويد، بلکه دارد خط سازمان پيکار را پيش ميبرد! وارونه گويی آنها تا آنجاست که اصلاً خود احمد رادمنش راهم گذاشته اند و در باره "تاکتيک جديد" سازمان پيکار صحبت ميکنند! البته اين برخورد با شوهای تلويزيونی رژيم از طرف کسانی که ميگفتند: "ما پاسداران را زندانبان خود نمی بينيم. اينها برادران ما هستند" يا "شايعه" شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی را ساخته و پرداخته عوامل امپرياليسم برای تضعيف نظام قلمداد ميکردند، عجيب نيست. آنها شکنجه در زندان ها را هنگامی کشف کردند که نوبت خودشان رسيده بود و روحانيت حاکم ديگر خدمات شان را نمی پذيرفت. نکته تکان دهنده ديگری که در اين نوشته جلب توجه ميکند، صحبت از سازمان "در حال تلاشی کامل" پيکار است. ميدانيم که اين "تلاشی" از طريق قتل عام بی رحمانه صدها عضو و هوادار اين سازمان صورت گرفت. و در جريان تمام آن کشتارها، رهبران اکثريت برای آدم کشان رژيم هلهله ميکردند و ستايش نثار ميکردند. سومين نکته جالب اين است که رهبران اکثريت (خواه از سر بلاهت يا چاپلوسی بزدلانه) حتی هنگامی که می بينند مسؤولان رژيم در برنامه های تبليغاتی شان به صورتی کاملاً روشن، خود آنها را می کوبند، باز هم چشمان شان را می بندند که "انشاء الله گربه است"!حقيقت اين است که عليرغم همه پادويی ها و چاپلوسی های اکثريت و حزب توده در آن سال ها ، رهبران جمهوری اسلامی هرگز روی خوش به آنها نشان ندادند. و بالاخره چهارمين نکته جالب اين است که آنها خودشان از "بحث های سالم و سازنده" ميان رفقای زندانی شان و زندانبانان سخن ميگويند. موضوع اين بحث ها، آن هم در سال هايی که هر روزه، در همان محل " بحث های سالم و سازنده" دسته دسته زندانيان را به پای جوخه های تير ميفرستادند، چه ميتوانست باشد؟! نمونه هشتم - نگاهی به ادبيات اکثريت در آن سال ها نشان ميدهد که اينها تمام سازمان های (در آن موقع معروف به) "خط سه" را رسماً امريکايی مينامند. مثلاً در مطلب نقل شده از شماره ١٢٠ ( که زير عنوان "نمونه ششم" در بالا آورده ام) رسماً از "سازمان امريکايی پيکار" نام می برند. با اندکی دقت در موارد برخورد با سازمان های پيکار، اتحاديه کمونيست ها، رنجبران ، توفان و به طور کلی سازمان ها ی "خط سه" معلوم ميشود که رهبران اکثريت اصلاً هر نوع انديشه و گرايش سياسی تأ ثير گرفته از مائوئيسم را امريکايی مينامند. بنابراين است که آنها حتی سلامتيان و غضنفر پور و بنی صدر را هم "مائو ئيست های امريکايی مسلمان نما" معرفی ميکنند. و در همه جا وقتی از جبهه ضدانقلاب صحبت ميکنند، امپرياليسم امريکا، سلطنت طلبان ، ليبرال ها، مائوئيست ها، باند قاسملو در رأس فهرست و در يک بسته بندی واحد قرار دارند ( مثلاً در شماره ١٣٠ - ص١٠ ، َشماره ١٢٧ - ص ١٨ ، ١٢٩ - ص ١٤ ، شماره ١٤٧- ص ٣ ، شماره ١٢٢- ص ١٠ و ١١) توجيه آنها برای اين کار ظاهراً تز "سه جهان" مائوتسه تونگ بود که شوروی را هم در کنار امريکا برای خلق های جهان خطرناک معرفی ميکرد. اما حقيقت اين است که اولاً همه سازمان های "خط سه" در ايران به تز "سه جهان" معتقد نبودند، ثانياً تقريباً همه آنها ضد امريکايی بودند، ثالثاً بعضی از آنها (مثلاً حزب رنجبران و اتحاديه کمونيست ها) در اوايل انقلاب مانند اکثريت و حزب توده از جمهوری اسلامی حمايت ميکردند. در واقع موضع همه سازمان های "خط سه" نسبت به جمهوری اسلامي، نه فقط يک سان که حتی مشابه نيز نبود. با توجه به اين حقيقت، تلاش اکثريت وحزب توده در امريکايی قلمداد کردن مائوئيست ها بيش از هر چيز از منطق جنگ فرقه ای با آنها ناشی ميشد. نمونه نهم - در شماره ١١٥ (٣ تير ٦٠) مطلبی آمده است با عنوان "ضدانقلاب در کويت هار شده است" که بعد از آوردن خبرهايی در باره فعاليت های تبليغاتی مخالفان جمهوری اسلامی و مخصوصاً سلطنت طلبان در کويت و شيخ نشين های خليج فارس ، به طور ضمنی از رژيم ميخواهد که اين جريان ها را در خاک کويت سرکوب کند: ((...البته نيروهای مبارز مقيم کويت و از جمله هواداران سازمان فدائيان خلق"اکثريت" با تمام نيرو در برابر ضد انقلابيون ايستادگی ميکنند و اعمال آنها را زير نظر دارند. دولت جمهوری اسلامی وظيفه دارد اين توطئه ها را با دقت تعقيب نمايد و با اتخاذ سياست های روشن و سنجيده و ياری گرفتن از نيروهای انقلابی به مقابله با آن برخيزد.)) در اينجا می بينيم که تبليغات اکثريت عليه جريان های سياسی مخالف جمهوری اسلامی در آن سا ل ها آشکارا به همسويی و هم راهی با سياست های تروريستی رژيم در خارج از کشور کشيده می شود. اين توصيه تبليغاتچی های اکثريت، مخصوصاً در شيخ نشين های خليج فارس وکويت، در شرايط آن روز، قاعدتاً فقط از طريق اعزام تيم های ترور ميتوانست عملی شود، کاری که رهبران جمهوری اسلامی حداقل تا رسوائی شان در دادگاه "ميکو نوس" مرتباً در خاک کشورهای ديگر انجام ميدادند! *** در پايان اين نگاه به اسناد، بايد از آقای فرخ نگهدار سپاس گزار باشم که از طريق ستيز گستاخانه اش با حقيقت، مرا ناگزير ساخت به دنبال اين اسناد بگردم و همه آنها را به دقت بخوانم که برايم بسيار آموزنده بود. اعتراف ميکنم که گذشت ساليان خيلی چيز ها را در حافظه ام کم رنگ کرده بود، اعتراف ميکنم که حتی با تجربه بی واسطه ام از جهنم کشتارگاه های جمهوری اسلامي، باز هم نميدانستم همراهی اکثريت (و حزب توده) با جنايات جمهوری اسلامی تا اين حد عميق، تا اين حد علنی و تا اين حد همه جانبه بوده است. در اينجا ناگزيرم از فرخ نگهدار بپرسم راستی چه کسی با آرامش وجدان و کاملاً "عالمانه، عامدانه و ظالمانه، شک وشبهه پراکنی" ميکند، من يا شما؟! از آنجا که اين بخش از نوشته به حد کافی طولانی شده است، پرداختن به بخش های ديگر سخنان فرخ نگهدار را به بخش ديگری واميگذارم که اميدوارم هر چه زودتر به علاقه مندان پی گيری اين بحث تقديم کنم. اول شهريور ١٣٨٦ -------------------------------------------------------------------------------- منابع: برای مشاهده شماره های نشريه کار که در اين مقاله به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است، به لينک زير مراجعه کنيد: نشريه کار شماره 104 سال 1360 نشريه کار شماره 106 سال 1360 نشريه کار شماره 107 سال 1360 نشريه کار شماره 109 سال 1360 نشريه کار شماره 112 سال 1360 نشريه کار شماره 113 سال 1360 نشريه کار شماره 114 سال 1360 نشريه کار شماره 115 سال 1360 نشريه کار شماره 116 سال 1360 نشريه کار شماره 117 سال 1360 نشريه کار شماره 118 سال 1360 نشريه کار شماره 119 سال 1360 نشريه کار شماره 120 سال 1360 نشريه کار شماره 121 سال 1360 نشريه کار شماره 122 سال 1360 نشريه کار شماره 123 سال 1360 نشريه کار شماره 125 سال 1360 نشريه کار شماره 126 سال 1360 نشريه کار شماره 127 سال 1360 نشريه کار شماره 128 سال 1360 نشريه کار شماره 129 سال 1360 نشريه کار شماره 130 سال 1360 نشريه کار شماره 131 سال 1360 نشريه کار شماره 132 سال 1360 نشريه کار شماره 134 سال 1360 نشريه کار شماره 147 سال 1360 نشريه کار شماره 148 سال 1360 نشريه کار شماره 150 سال 1360 11:06 نظر شما نام: inteb ای-میل: 20:52 این مقاله بخوبی نشان میدهد که "اکثریت" یک تشکیلات ارتجاعی بود. آقای شالگونی با ارائه مدارک و اسناد کافی، لااقل در وجه سرکوبگر بودن این سازمان، این ادعا را اثبات می کند. متاسفانه مقاله سعی نمی کند رفتارهای این جریان را عمیق تر توضیح دهد. سیاست "اکثریت" تا قبل از سرنگونی حزب کمونیست شوروی (سرنگونی سرمایه داری دولتی و ارتجاعی روسیه و تبدیل سرمایه داری آن کشور به نوعی با راندمان بهتر برای حاکمان)، نوکری برای آن بود، حال داوطلبانه و یا بمثابه مامور، مهم نیست. رژیم اسلامی هم این را میدانست و هر دو با هم کنار می آمدند چون علیه استعمار غرب (آمریکا، انگلیس و ...) منافع داشتند. در این مورد بیشتر میتوان نوشت. اما "اکثریت" نمیدانست که رژیم به آنها احتیاج ندارد و بزودی کار آنها هم تمام می شود. حقیقت این است که ارتجاع اسلامی حاکم در استفاده از منابعش بسیار از جوجه سیاستمدارانی چون "اکثریت" زرنگ تر بود. بخش اسلامی طبقه حاکم در ایران قرنها در کنترل و سرکوب طبقات محکوم تجربه داشت و میدانست که چطور "اکثریت" را به گونه ای به خدمت بگیرد که خودش در خدمت آن قرار نگیرد. بهرحال، انقلابی آن است که کارگران و زحمتکشان را به خود-گردانی و تعیین-سرنوشت تشویق می کند، ارتجاعی آن است که از کارگران و زحمتکشان میخواهد منافع روزمره و دراز مدت خود را فدای سیاستهای ملی و ایدئولوژیک و دولت کند. این را باید از انقلابیون سوسیالیست قرن نوزده آموخت. اگر نیاموزیم، توانائی تشخیص انقلاب و ارتجاع را از دست داده و خود مرتجع می شویم و هر انقلابی علیه ما جایز خواهد بود. من فکر می کنم با این تعریف و منطق، "اکثریت" و بسیاری دیگر بهتر درک می شوند. نام: فرزين خوشچين ای-میل: 17:50 در جنبش انقلابی همهء کشورها مواردی از خيانت و واپس زدن را می توان پيدا کرد، ليکن در اينجا، پيش از آنکه به خود اين مطلب پرداخته شود، و بهتر بگويم، از طريق پرداختن به اين مطلب، بايد به متدولوژی انديشه و تاکتيکی رسيد، که فرخ نگهدارها را به اين ورطه کشانده است. اساس بحث را بايد بر اين پايه گذاشت، که آبشخور اينگونه کجرفتاری ها در کجاست. در فرصتی ديگر شايد اجازه داشته باشم، که به اين مساله اشاره ای بکنم، ليکن در کوتاه سخن، عرض می کنم، که کاوش در متدولوژی اين برخورد-توده ايسم- بسيار برای جنبش ما ضروری است و هيچ هم ,وقت تلف کنی, به شمار نمی آيد، زيرا سرزندگی و پويايی جنبش ما بستگی تامی به پرداختن به انحرافاتی از اين دست دارد. هيچ پديده ای بطور ناگهانی روی نمی دهد. هر چيزی دارای پيش زمينه هايی است و از تغييرات کمی نامحسوس آغاز شده و به تغييرات کيفی آشکار می رسد- از زلزله و باد و باران گرفته، تا پديده های اجتماعی-سياسی. هر پديدهء اجتماعی دارای ماموريتی تاريخی است. دسترسی به اين شناخت ما را به آيندهء تابناک اميدوار نموده و ما را در کوششهايمان برای دست يافتن به آن پيگيرتر می کند. نام: تینا ای-میل: 15:56 در جواب نظر زیرکه به لاتین نوشته شده می گویم.یکی از وظایف مهم مبارزین شناساندن خائنین به مردم وجدا کردن خائنین از صفوف مردم است.دراین امر ضروری هم باید وقت گذاشت وهم نیرو. نام: ای-میل: 13:48 ba salam,shoma inhame vaght kode tun ra ghozashtid barai in neveshteh,ce komaki be moshghelate mardom iran kardid? az roshanfekrhi iran bishtar entezar miraft? نام (اختیاری) ای-میل (اختیاری) متن آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى: آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد!(بخش اول)علی اکبر شالگونی*ناگزيرم از فرخ نگهدار بپرسم راستی چه کسی... -------------------------------------------------------------------------------- 2007‑08‑24 علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع می نويسم(2)فرخ نگهدار -------------------------------------------------------------------------------- 2007‑03‑14 آقای نگهدار، توضيح تان روشنگر بود!علی اکبر شالگونی -------------------------------------------------------------------------------- 2007‑01‑26 عذربدترازگناهفرخ قهرمانی -------------------------------------------------------------------------------- 2007‑01‑19 علی اکبر عزيز! جهت اطلاع می نويسم *پاسخ فرخ نگهدار به نقد علی اکبر شالگونی -------------------------------------------------------------------------------- |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |