| احضار روح/ رادیو زمانه | ||
| [خاطرات] شهرنوش پارسیپور جلسات در خانه قدیمیساز یک تیمسار بازنشسته ارتش که در جنوب شهر تهران قرار داشت، تشکیل میشد. در مقطعی از زمان، جمعی از خویشاوندان من، از جمله مادرم و خاله شوکت جذب پدیدهای به نام احضار ارواح شدند. آنان در آغاز به انجمنی به نام انجمن معرفتالروح ایران میرفتند و در جلسات احضار ارواح آنان شرکت میکردند. به خوبی به خاطر میآورم که من نیز در حدود سن ۱۵-۱۴ سالگی، دو باری در جلسات این انجمن معرفتالروح شرکت کردم. جلسات در خانه قدیمیساز یک تیمسار بازنشسته ارتش که در جنوب شهر تهران قرار داشت، تشکیل میشد. هیپنوتیزورهای معروفی در آنجا رفت و آمد داشتند. در یک جلسه به خاطر میآورم که شماری از خانمها را به خواب مصنوعی فرو بردند. من دچار یک تشنگی غریبی شدم که خودم نیز هر طور شده بخوابم. در جلسه بعد درخواست کردم اگر ممکن باشد مرا هم بخوابانند. یکی از آقایان هیپنوتیزورها مرا روی یک مبل نشاند و با چشمان نافذش در چشمان من خیره شد. حدود یک ربع ساعتی او به من نگاه میکرد و من نیز با تمام قوا میکوشیدم بخوابم؛ اما هیچ اتفاقی نمیافتاد. عاقبت به آن آقا گفتم دارم کوشش میکنم بخوابم. او گفت: «برعکس، کوشش کن نخوابی!» حالا آقا نگاه میکند و من نمیخوابم. او رفت و شخص دیگری آمد. او یک گوی بلورین را جلوی من گذاشت و دستور داد به داخل آن نگاه کنم. من نیز با دقت تمام مشغول تماشای داخل گوی شدم. آن قدر دلم میخواست بفهمم خواب مصنوعی چیست که با جدیت به تمام دستورها عمل میکردم. پس از ۲۰ دقیقه این شخص رفت و شخص سوم آمد. او نوک یک میله فلزی را روی پیشانی من گذاشت و در همان حال با نگاه نافذش به من خیره شد. من امواج خفیف برق را که از میله رد میشد، حس میکردم؛ اما باز هم خوابم نمیبرد. این آقا هم خسته شد و بعد گفت، «یا شما خیلی قوی هستی و به خواب نمیروی؛ یا برعکس دچار پریشانی روان هستی و چون روانت تکهپاره است، به دستورات عمل نمیکند.» آرزوی خواب مصنوعی تا این لحظه در دلم مانده است. چون افراد زیادی در مقابل من به خواب رفتهاند و بعد از عوالمی صحبت کردهاند. من داستانهای زیادی از اطلاعاتی که ارواح به مدیومها (واسطهها) دادهاند، شنیدهام که بسیار جالب هستند. به طور مثال مرد جوانی گم میشود. پدر او در به در به دنبال او میگردد. حتی از آنجایی که فکر میکرده شاید پسرش در سفارت شوروی محبوس است، هر روز به نزدیک آنجا میرفته و بوق ماشین را که پسر میشناخته، به صدا درمیآورده. عاقبت اهل احضار ارواح دور هم مینشینند و با این فرض که پسر مرده، روح او را احضار میکنند. روح حاضر میشود و میگوید که برادرش او را کشته و جسدش در فلان مکان قرار دارد. در تحقیقات بعدی جسد در همان جا پیدا میشود و بعد هم روشن میشود که برادر ازروی حسادت برادر را کشته است. حادثه دیگر مربوط به احضار روح خیام بود. این شاعر پس از آن که به کرات احضار شده بود، اشعار زیادی گفته بود که اعضای انجمن آنها را یادداشت کرده بودند. من این شعرها را خواندهام و به نظرم در مقایسه با اشعار خیام بسیار ضعیف میآمدند. اما کمکم خویشاوندان من چنان در امر احضار ارواح تبحر پیدا کردند که در هر نشستی و به هر مناسبتی، روحی احضار میکردند. روشهایی که من برای احضار ارواح دیدم، سه نوع بود: در نوع اول یک عامل یک مدیوم را به خواب مصنوعی میبرد و از طریق او با روحی تماس گرفته میشد. در نوع دوم میزی چوبی را که هیچ میخ آهنی در آن نبود، در میان میگذاشتند و چندین نفر دور آن مینشستند و با استفاده از حروف ابجد، روحی را احضار میکردند. در نوع سوم روی کاغذ سفیدی حروف الفبا و اعداد یک تا ده را مینوشتند و سپس با حرکت دادن یک پدیده رونده نوکتیز که نام آن پلانشت بود، روح احضار میکردند. آنچه که من کمکم از این جلسات احضار ارواح کشف میکردم این نکته بود که روح هیچ نکتهای بر زبان نمیآورد که از سطح معلومات افراد حاضر بیشتر باشد. مثلاً هرگز نشد روحی یک فرمول فیزیکی بر زبان بیاورد. دلیل این امر به راحتی این بود که در جمع روح احضارکنندگان فیزیکدانی وجود نداشت. اما بعد جلسات احضار ارواح خانوادگی جنبه وسیعی به خودش گرفت. هر هفته همه در خانهای جمع میشدند. بساط چای و شیرینی و میوه هم به راه بود. بعد یکی از اقوام که هیپنوتیزور بود، یکی دیگر را که مدیوم خوبی بود و به راحتی به خواب میرفت میخواباند و روحی احضار میشد. پس از مدتی روح معینی به نام «درویش» حاضر میشد. کمی بعد روشن شد که این درویش مرد وارستهای بوده که خاله شوکت ما در هنگام نوجوانی در شهر مشهد دیده بوده و از او وحشت داشته است. درویش عادت داشته شعری از ناصر خسرو را بخواند و در خیابانها راه برود. متأسفانه شعر را به خاطر نمیآورم؛ به جز نیمبیت آن: اینش میخواره بین و اینش میخوارگان یعنی ناصر خسرو به جمع مستی برخورد میکند که در گورستانی مشغول میخوارگی هستند و خلاصه در مقایسه زندگان و مردگان شعری میسراید. حالا این خویشاوند مدیوم ما نیز این شعر را خواند و ناگهان خاله به یاد آورد که چنین درویشی وجود داشته و ولولهای در جمع افتاد. از آن پس، هر هفته این درویش در جلسه ظاهر میشد تا در یکی از جلسات درویش میگوید خانواده آبروداری در معرض گرفتاری مالی ترسناکی هستند و داستانی در باره این خانواده فقیر تعریف میکند و این که اگر همین امشب به آنها پول نرسد، فاجعه بزرگی رخ خواهد داد. بعد هم میگوید که برای خانم شوکت در مقبره فلان در گورستان بهمان هدیهای منظور شده. پس از پایان جلسه خواتین حاضر در جلسه به شدت به هیجان آمده و به همراه آقایان محترم حاضر در همین جلسه، پول قابل تأملی را جمع میکنند و بنا میشود که خاله شوکت برود به در خانهای که درویش نشانی داده و پول را به پرویز نامی برساند که ظاهراً ساکن این خانه است. خاله و مادر من دو نفری شال و کلاه کرده و به در آن خانه میروند و به محض این که در میزنند، مرد جوانی در را باز میکند. آنها میگویند با پرویز کار دارند و مرد جوان بیدرنگ میگوید من پرویز هستم. آنها هم پول کلان را به مرد جوان داده و میگویند هدیهای از طرف «درویش» است. هنگامی که مادر من به خانه آمد و ماجرا را با هیجان تعریف کرد، برادرم گفت: «باباجان این پرویز دوست نزدیک همان مدیوم شماست و خانهشان هم در فلان جاست.» آه از نهاد مادر من در آمد. تلفنها به کار افتاد. اما به هرحال خا له به گورستانی که نشانی داده بودند رفت و در تاقچه مقبره، یک تسبیح گلی پیدا کرد. البته این آخرین باری بود که این مدیوم در این خانه ظاهر شد و پس از آن هم این جلسات تق و لق شد. چرا که به راستی به روان جمعی احضار کنندگان روح توهین شده بود. اما من در جلسهای که جمعیت دوباره قصد احضار ارواح کرده بودند، گفتم من از روح شما سؤال سادهای میپرسم که جوابش را هیچ یک از حاضران نداند. از خود روح هم میپرسیم که آیا حاضر است به این سؤال جواب بدهد یا نه. روح حاضر به پاسخگویی شد. من پرسیدم پدر الهه (یکی از دوستان که در جلسه حاضر نبود) نامش چیست. روح پاسخ داد محمد. من از روح تشکر کردم و بعد به جمع اعلام کردم که اگر وقتی رفتیم و از الهه پرسیدیم که نام پدرش چیست و او گفت محمود یا حامد یا حمید، من باز هم حاضرم بپذیرم که روح خودش جواب داده؛ چرا که این نامها از نظر حروف به هم شباهت دارند. الهه تلفن نداشت. دو نفر سوار ماشین شدند و به خانه او رفتند و نام پدر را پرسیدند. معلوم شد که نام آن مرحوم زکریا بوده. من گفتم «دیدید دوستان؟ ما در حقیقت خودمان را احضار میکنیم و نه روح را.» البته بدبختانه حرف من به گوش کسی فرو نرفت و جلسات احضار روح ادامه پیدا کرد. |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |