English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


گفت‌وگوی دکتر احکامی با دکتر پرویز رجبی/ بلاگ نیوز
[گفت‌وگو] بخش یکم گفت‌وگوی دکتر احکامی، یاران دبستانی دکتر پرویز رجبی و مدیر نشریه‌ی الکترونیکی" میراث ایران" در گذشته در بلاگ نیوز خوانده‌ایم. اما چون مدت زیادی از نشر آن بخش از گفت‌وگو می‌گذرد بهتر دیدم که تمام گفت‌وگو بازنشر دهم.

مصاحبه

احکامی: پیش از هر چیز می‌خواهم که از خودت بگویی. از زادگاهت، از کودکی‌ات و از مدرسه‌هایت.

رجبی: امان! پاسخ به این پرسش چقدر دشوار است. مخصوصا هنگامی که بسیار تکراریست. لابد می‌خواهند مطمئن شوند که آدم از زیر بُته در نیامده باشد. اتفاقا من از اهالی زیر بُته‌ام! از خانواده‌ی پدرم فقط پدرم را می شناسم و دیگر هیچ. تازه او را هم با چند خاطره‌ی بسیار کمرنگ. مثلا فقط با خاطره‌ی بوی سیگار دهاهنش! من او را در هفت‌سالگی از دست دادم. یعنی رفت که دیگر نیاید!
او اهل میانه بود. در اداره‌ی راه کار می‌کرد. محل کارش در قوچان بود. راه قدیم قوچان به باجگیران را او ساخته است. در قوچان با مادرم ازدواج کرده بود و من در اردیبهشت ۱۳۱۸ در راه قوچان به باجگیران، در امام‌قلی، به دنیا آمده بودم. خانواده‌ی مادرم هم مهاجر بودند. از باکو و از راه عشق آباد به قوچان آمده بودند و ماندگار شده بودند. چهار ساله بودم که فعالیت دموکرات‌ها به رهبری پیشه‌وری در آذربایجان شکل گرفت و پدرم کار و زندگی را رها کرد و ما را به میانه برد و به دموکرات‌ها پیوست.
در آذرماه ۱۳۲۱ که دموکرات‌ها از ارتش شکست خوردند. من در میانه و در کلاس اول ابتدایی بودم که پدرم به خانه بر نگشت. روز ۲۱ آدر خانه‌ی ما را تا بیخ و بن غارت کردند و مادرم با دست خالی من و دو خواهر کوچکترم را، که متولد میانه بودند و برادر ناتنی ام را، که سه چهار سال از من بزرگ تر بود، برداشت و به قوچان، پیش خانواده اش فرار کرد. دایی ام مرا گذاشت مدرسه. در حالی که یک کلمه فارسی بلد نبودم. ما کلاس اول را در میانه به ترکی می خواندیم. حالا من در قوچان رسما از زیر بته آمدم بیرون. بچه‌ها درس می‌خواندن و بازی می‌کردند و من یک کلمه نمی‌فهمیدم. زنگ‌های تفریح کنار «بته» می‌ایستادم و با حسرت بچه‌ها را تماشا می‌کردم.

احکامی: از پدرت دیگر خبری نشد؟

رجبی: صبر می‌کردی می گفتم.

احکامی: می‌خواهم اول داستان کودکی‌ات را تمام کنیم!

رجبی: بیست‌وسه سال بعد. وقتی که سی‌ساله بودم! داستانش مفصل است.

احکامی: بالاخره این داستان‌ها بخشی از تاریخ اوضاع اجتماعی ما ایرانیان است.

رجبی: بله. همین داستان ها هستند که مایه‌ی کارهای بزرگ نویسندگان بزرگی مانند همینگوی، اشتاین بک، مارک تواین و فاکنر شده اند. از درون جنگ جهانی دوم رمان های بزرگی آمد بیرون. ما هم کوشیدیم پس از جنگ ایران و عراق کارهایی بکنیم. اما هم ناشی بودیم و هم به دام تبلیغ و شعار افتادیم و نخواستیم که خیلی خالص به مشکل انسان بپردازیم. داستان من هم زاییده‌ی جنگ جهانی دوم است.

احکامی: مگر پدرت در جنگ شرکت کرده بود؟

رجبی: نه! جنگ جهانی دوم شریک زندگی ما شده بود. و شریک زندگی میلیون‌ها انسان دیگر دور از جنگ! ویرانی‌های جانبی جنگ ها حکایتی است برای خودش. درباره‌اش کتابی می‌توان نوشت. جنگ ویتنام یکی از این حکایت‌هاست. فرقه‌ی دموکرات آذربایجان هم یکی دیگر. پدرم عضو خود خوانده‌ی این فرقه بود و پس از شکست فرقه در ۲۱ آذر ۱۳۲۵، همراه فرقه گم‌شده بود! من هفت‌ساله بودم. بعد ۲۳ سال تمام ما فکر کردیم که او کشته شده است. تا این‌که در سال ۱۹۶۸ در آلمان با بزرگ علوی دوست شدم. او ساکن برلین شرقی بود و من دانشجویی در آلمان غربی. به وسیله‌ی او فهمیدم که پدرم زنده و در گنجه است.
بزرگ علوی و همسرش در ایستگاه راه آهن برلین شرقی بدرقه‌ام کردند. وقتی که قطار از جایش کنده شد، دل من هم به سنگینی یک قطار از جایش کنده شد. حالا به پدری که از هفت‌سالگی فقط بوی سیگار دهانش را به یاد داشتم نزدیک می‌شدم. احساس می‌کردم که قهرمان یک رمان هستم. بیشتر از پنج‌هزارکیلومتر تا باکو راه بود و در سراسر این راه من لبخند کودکانه‌ای بر لب داشتم. جوانی بودم که ۲۳ سال پدر نداشتم و حالا صاحب یک پدرغیرمترقبه شده بودم!
امروز هرچه به خودم فشار می‌آورم، حتی نمی‌توانم تصویری مات را از راه مسکو به باکو را به یاد بیاورم. تصویری‌که در ذهنم از پدرم مونتاژ کرده بودم، تصویری متعارفی بود. اما خود پدرم، پدری متعارف نبود. خود پدرم تکه‌های پازلی بود درهم ریخته و پاشیده.

احکامی: کمی کوتاه‌تر کن!

رجبی: دارم همین‌کار را می‌کنم! قطار به ایستگاه راه آهن باکو نزدیک شد. از پنجره‌ی قطار، صفی از مردان مسن را دیدم که از بازوهای مردی درمیان گرفته‌اند. او حتما خود پدرم بود و آن‌های دیگر حتما آن‌هایی بودند که می‌توانستند به حال پدرم غبطه بخورند.
قطار ایستاد. پدرم، که دیگر پدرم بود، مانند قهرمانان فیلم‌های وسترن از صف جدا شد تا خودش را به من برساند. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که درهم شکست و روی خودش فروریخت. من میخکوب شدم. جوانی ۲۱ساله، با دسته گلی در دست، از صف جدا شد و راست آمد به طرف من. روبوسی کردیم. آهسته گفتم:
برادرمی؟
برادرم بود.
اسمش را پرسیدم. گفت:
البرز.
همه‌ی این‌ها در عرض ۳۰ ثانیه. پدری ۳۰ ثانیهای. برادری ۳۰ ثانیه‌ای. خاطره‌ای ۳۰ ثانیهایو چه ظلم بیدرنگی! مگر پدر یا برادر ۳۰ ثانیهای را می‌توان دوست داشت؟ برادری غیرمترقبه به نام البرز. ناگهان احساس آرامش کردم. پس در طول همه‌ی این سال ها پدرم تنها نبوده است و بی پسری نمی کشیده است!
رفتیم به هتل. هتلی که من در آلمان رزرو کرده بودم. اتاق کوچکم در، هتل پُر بود از مهاجران گریانی که پدرم را همراهی کرده بودند.

احکامی: از شخصیت‌های معروف هم کسی به دیدنت آمد؟ و یا تو به دیدنشان رفتی؟

رجبی: نیم ساعت پس از ورودم غلام یحیی دانشیان، دبیر کل وقت حرب دموکرات ایران، تلفن زد:
می‌خواستم به احترام پدرت همین الان به دیدنت بیایم. اما فکرکردم که آمدن من به هتل صلاح نیست. من می‌دانم که برنامه‌ی سفر تو سیاسی نیست و فقط شوق دیدار پدر ترا به این دیار کشانده است. بنابراین ضرورتی ندارد که ترا به هنگام بازگشت به ایران به سبب ملاقات با من زیر سؤال ببرند. پدرت را ببین و هشیار باش که بهانه‌ای برای کسی فراهم نیاوری و بعد با خیالی آسوده برگرد به آلمان و به درست ادامه بده! بعد دانشیان با صدایی لرزان و پدرانه، توصیه کرد که که پیرامون ماجراجویی نگردم و از سرنوشت مردانی که به دیدنم آمده‌اند و خواهند آمد درس بگیرم. و فراموش نکنم که در هیچ جای دنیا هزاران نفر هم‌شهری و هم‌ولایتی آزاده، به سبب عضویت در تشکیلاتی سیاسی در جوانی، تا پایان عمر خود در تبعید گروهی به سر نمی‌برند و در تبعید نمی‌میرند.

احکامی: از دیدنی‌های باکو چیزی به یادت هست؟

رجبی: چهارده روز اقامت در باکو به سرعت برق سپری شد. فقط گور پیشه وری در یادم مانده. تندیس سنگی ایستاده‌ی او در کنار گورش بود و بر روی سنگ گور، نه به ترکی و نه به روسی، بلکه با خط خوش فارسی نوشته بودند:
شهید راه وطن میرجعفر پیشه وری.

احکامی: از پدرت چه برای گفتن داری؟

رجبی: یک شب دیر وقت برگشتیم به هتل. من بی‌درنگ خوابم برد. نمی‌دانم که چند ساعت خوابیده بودم که به صدای شُرشُر آب دستشویی ازخواب بیدارشدم. فورا فکر کردم که حال پدرم به خاطر مشروب زیادی که خورده بود خوب نیست. آرام به او نزدیک شدم. دیدم در حالی‌که در تاریکی اتاقک جلو مشغول شستن چیزی است و آهسته گریه می کند. تا مرا دید، به صدای بلند به هق‌هق افتاد. پرسیدم، چه می‌کند و چرا نخوابیده است؟ گفت:
هرچه کوشش کردم خوابم نبرد. فکرکردم بیشتر از بیست‌سال از انجام هر کاری برای تو محروم بوده‌ام ودر این‌مدت حتی یکی از نیازهایت را برنیاورده‌ام. بعد تصمیم گرفتم که جوراب‌هایت را که روی صندلی گذاشته بودی بشویم.

احکامی: برگردیم به قوچان و مدرسه و دبیرستان.

رجبی: بعد از رفتن پدرم، مادرم در زمستان سخت ۱۳۲۵ ما را آورد به قوچان. پیش برادرش. من یک کلمه فارسی بلد نبودم. رفتم دبستان حافظ. بچه‌ها بازی می‌کردند و حرف می‌زدند و می‌خندیدند و من در کلاس و در زنگ تفریح مبهوت بودم. فارسی را یاد گرفتم و ابتدایی را تمام کردم و وارد تنها دبیرستان شهر شدم که تو هم در آن بودی. دبیرستان جوینی. همان‌سال اول معلم انگیسی آمد به قوچان. من کلاس انگلیسی را انتخاب کردم و تو در کلاس فرانسه ماندی.

احکامی: امرار معاشتان از کجا بود؟

رجبی: مادرم فوری دست به کار شد و یک سالی نگذشت که بهترین خیاط قوچان شد. درباره‌ی او می‌‌توانی از مادر خودت بپرسی.
اما همان‌طور که بارها گفته‌ام، تو در سرنوشت من و پیشه‌ی امروزی‌ام بزرگ‌ترین نقش را داشته‌ای. در کلاس دوم دبیرستان یک‌روز در زنگ تفریح دیدم که بچه‌ها در راهرو جمع شده‌اند وهمه چشم‌هایشان را دوخته‌اند به دیوار. تو اولین روزنامه‌ی دیواری دبیرستان را یک‌تنه تهیه کرده بودی و زده بودی به دیوار. و خودت با قامتی کشیده، مغرور و مثل همیشه ساکت و مؤدب ایستاده بودی درچند متری. عکس‌العمل بچه‌ها را فراموش کرده‌ام. یادم می‌آید که کمی حیرت‌زده بودند.اما من آکنده از غبطه‌ای نزدیک به حسادت بودم. چرا من جای شاهرخ نیستم؟ من که انشایم توی کلاس از همه بهتر است و از همه‌ی بچه‌ها بیشتر با کتاب و مجله سر و کار دارم! کارم را ساخته بودی! بی‌درنگ شغل سراسرعمرم را انتخاب کردم: قلم‌زدن.
فورا دست به کار شدم و چند روز بعد با دوست هم کلاسی‌ام منوچهر یزدی که امروز مرد اول پان ایرانیست‌ها است، روزنامه‌ی دیواری دوم رفت بالای دیوار. از آن‌روز کششم به طرف تو روز به روز بیشترشد و به زودی با این که هم‌کلاس نبودیم دوست هم شدیم. بیشتر و ظاهرا برای بازی. اما من می کوشیدم که سجایای اخلاقی و رفتاری تو را الگوی خودم قرار بدهم و از تو بزنم جلو، که هرگز موفق نشدم. البته خودت را نگیر! من یک دهم امکانات خانوادگی تو را نداشتم. بالاتراز همه، مثل تو یکی از انسان‌ترین و بهترین پدرهای شهر، بالای سرم نبود. ومادر تو رئیس تنها دبیرستان دخترانه‌ی شهر بود و مادر من شب و روز مشغول خیاطی. تو عضو بزرگ‌ترین و با سوادترین خانواده‌ی شهر بودی و من تازه از زیر بُته سرک می کشیدم.

احکامی: تعارف نکن بعد چه شد؟

رجبی: اگر یادت باشد، ما که آمدیم به کلاس چهارم، از کلاس چهارم درس رشته‌ای شد. ریاضی، طبیعی و ادبی. تکلیف من روشن بود. باید به کلاس ادبی می رفتم. اما هیچ‌کس جزمنوچهریزدی ومن رشته‌ی ادبی را انتخاب نکرد. ما هم ناچار رفتیم مشهد.
کلاس پنجم را که تمام کردم و به اصطلاح دیپلم ناقص شدم، از روی نیاز در فرهنگ قوچان استخدام شدم و شدم آموزگار روستایی در شیروان با ماهی ۲۲۵ تومن حقوق. سال بعد در دادگستری قوچان استخدام شدم. حقوقش بیشتر بود. ۳۸۵ تومن. در یک‌سالی که در دادگستری بودم، در امتحانات داوطلبان شرکت کردم و دیپلم کامل را گرفتم. بعد روی آوردم به تهران تا ضمن کار امکان رفتن به دانشگاه را بیابم. تو در تهران بودی و پزشکی می‌خواندی. به تو پناه آوردم. و به کمک دائی‌ات که از صاحب منصبان بانک صادرات بود، در بانک صادرات استخدام شدم. چهار سال در بانک بودم و امکان تحصیل نیافتم. اما دوستی با تو در این سال‌ها از زیباترین خاطره‌های من است. تو حالا برای من الگوی کامل بودی. مهربان، باسواد، سربه زیر و هشیار و البته بسیار مؤدب. خودت را نگیر! تو هم همشهری مهربانمان هوشنگ بافکر گل را داشتی که الان در تهران – از چشم تو دور – بهترین یار من است.

احکامی: بعد چه شد؟ البته من می‌دانم. اما خوب است که خودت تعریف کنی.

رجبی: بعد زدم به سیم آخر! رفتم به آلمان. برای به دست آوردن امکان تحصیل. با هفت سال تاخیر. در آلمان هم، کار کردم وهم درس خواندم. آن وقت‌ها امکانات بیشتر بود. خیلی بیشتر از حالا.

احکامی: چه خواندی و چرا؟

رجبی: من شیفته‌ی تاریخ و ادب بودم. اول سه ترم فلسفه خواندم، بعد روی آوردم به ایران شناسی. در شهر گوتینگن در آلمان. نزد روان‌شاد پروفسور والترهینتس یکی از بزرگ‌ترین ایران‌شناسان جهان.

احکامی: چرا تاریخ را انتخاب کردی؟ چرا شیفته بودی؟ بیشتر توضیح بده!

رجبی: چون زندگیم را تاریخ دگرگون کرده بود. پدرم را تاریخ گرفته بود. خیلی زود به این فکر افتاده بودم که ببینم آن‌هایی‌که سرنوشت مردم را به دست می‌گیرند و خانواده‌ها را به هم می‌ریزند و دنیا را جابه‌جا می‌کنند و مرزهای سیاسی وعاطفی را می‌شکنند، چه کسانی هستند. و این یعنی تاریخ. تاریخ را باید با همه‌ی تلخی‌هایش شناخت. شناخت تاریخ گذشته، کار شناخت پیرامون امروز را آسان تر می کند.

احکامی: به تاریخ چقدر اعتماد داری؟

رجبی: سؤال خوبی است! پای اعتماد در میان نیست. من به مار اعتماد ندارم. ولی مار وجود دارد. یا عقرب. تاریخ بد هم، خود تاریخ است. مهم این است که بدانی مار وجود دارد و شیوه‌ی زندگی با مار را یاد بگیری. امروز خطرناک‌ترین مارهای جهان در خدمت سلامت مردم هستند. تو پزشکی و بهتر می دانی.

احکامی: وقتی که برگشتی به ایران چه کردی؟

رجبی: سال ۵۰ بود. در دانشگاه اصفهان شروع به کار کردم. در گروه تاریخ. یک‌سال بسیار سختی را پشت سرگذاشتم. دستم خالی بود. دو دختر شش ماه و سه‌سال‌ونیمه داشتم. خواهر کوچک از اثاث خانه‌ی خودش جهازی کوچک برایم درست کرده بود تا موقتا سامانی داشته باشم. سیزده ماه کارکردم و هر روز منتظر مجوز ساواک برای استخدام بودم. سرانجام مجوزنیامد. من موجود خطرناکی بودم. موجودی که به شوروی رفته بود و با پدر پیر خطرناکش تماس گرفته بود.
با شوق به کلاس درس می‌رفتم و شرمنده با دست خالی به خانه برمی گشتم. نه، سال بسیارسختی بود. ماردرچند قدمی بود. هنگامی که مدیر گروه تاریخ گفت که به دستور ساواک از روز بعد حق ورود به دانشگاه را ندارم، ناگهان احساس کردم که مار به دور گردنم پی‌چیده است. یادم می‌آید، یک‌هفته رنگم را که باخته بودم بازنمی‌یافتم. یادم می‌آید ازاین‌که رنگم مثل گچ بود، خجالت می‌کشیدم. دکتر قاسم معتمدی رئیس دانشگاه بود. انسان فهیمی بود. به کوشش او چند روز بعد به صورت تبعیدی در وزارت علوم مشغول به کار شدم. مساله این بود که با دانشجو تماس نداشته باشم. عجیب است. برای دانشگاه مار بودم و برای وزارتخانه بره. نوعی جانور دوزیستی. در حقیقت اعتماد جامعه به من شناور بود. مثل نوع اعتمادی که به تاریخ وجود دارد.

احکامی: چه مدت وزارت علوم بودی؟

رجبی: سه سال. قرار دادی بودم. سالی یک‌بار، با اجازه‌ی ساواک قراردادم را تمدید می‌کردند. سال چهارم، دوباره من برای ساواک مار شدم و ساواک برای من. از وزارتخانه آمدم بیرون. یعنی گفتند که دیگر به آنجا نروم.

احکامی: در وزارت علوم کارت چه بود؟

رجبی: قهوه می خوردم. پرویز شهریاری هم وضعیت مرا داشت. من می‌رفتم اتاق او قهوه می‌خوردم و او می‌آمد اتاق من قهوه می‌خورد. من اسم وزارتخانه را گذاشته بودم گورستان مطبق. چند نفر دیگر هم مثل ما بودند. اما راستش را بخواهی برای دلم هیچ جای دیگر دنیا به اندازه‌ی این گورستان مطبق تنگ نشده است.

احکامی: بعد چه کردی؟

رجبی: سفارش مولانا را به کار بستم "در سرزمین نی سواران، سوار نی باید شد"! یه کمک دوستی متنفذ که می‌توانست بگوید که من مار نیشدار نیستم، سوار نی شدم و سر از دانشگاه ملی درآوردم.

احکامی: چه جالب! بعد؟

رجبی: قرار شد با دانشجو تماس نداشته باشم. شدم رئیس مرکز تحقیقات ایران‌شناسی. خودم راه انداختم‌اش. اما زود فهمیدم که از تحقیق خبری نیست. فقط اسمی است دهن پرکن. مثل دیگر کارهای دانشگاه. در حقیقت یک آخور بود!. حالا به جای مار، شده بودم خر! تعارف نمی کنم. یک حقیقت تاریخی است. در سرزمین تاریخی ایران.
البته در چهار سالی که در این کار بودم خیلی کار کردم. برای خودم. و یا برای تاریخ ایران. بی‌کار بودم و سرم توی آخور بود. کسی کارم نداشت و من‌هم، کارهای علمی مورد نظرم را می‌کردم. چند تا از کارهای ماندگارم حاصل این دوره است.

احکامی: تا کی در این سمت بودی؟

رجبی: تا انقلاب، که مشتاقانه در انتظار پیروزی‌اش بودم. اما ازهمان روزاول پیروزی، گویا دوباره شدم مار. این‌بار خیلی خطرناک تر. تا این زمان هرگز متوجه نشده بودم که تا این اندازه خطرناکم!

احکامی: لابد دوباره برای امرار معاش افتادی تو درد سر؟

رجبی: نه! عادت کرده بودم. رفتم یک مهد کودک باز کردم. بزرگ‌ترین مهد کودک ایران. خانمم مهد کودک را اداره می‌کرد و من رانندگی سرویس را می‌کردم. ده سال تمام بچه‌ها را؛ صبح‌ها جمع می‌کردم و بعد از ظهرها می‌رساندم به خانه‌هایشان. بعد می‌نشستم و می‌نوشتم و تالیف می‌کردم. سه سال هم ماهنامه‌ی فردای ایران را منتشر کردم. اما جنگ این کار را هم به تعطیل کشاند.
ناچار دوباره راه آلمان را پیش کشیدم. شش‌سال در دانشگاه‌های ماربورگ و گوتینگن تدریس و تحقیق کردم. در این شش‌سال خیلی دل‌تنگ ایران بودم. سرانجام خانواده را برداشتم و به ایران پناه آوردم. این کارم را بهترین کار سراسر عمرم می‌دانم. غربت برای من کشنده بود. تحقیر می‌شدم. دلم برای کثیف‌ترین خیابان‌های ایران و تمام ده‌کوره‌ها تنگ شده بود. الان هر روز شکر می‌کنم که در ایران هستم.

احکامی: در ایران کار پیدا کردی؟

رجبی: از بخت خوب همان روز دوم. در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی رئیس بحش ایران‌شناسی دانشنامه‌ی بزرگ ایران شدم. شش‌سال کار کردم. حدود ۲۵۰ مقاله نوشتم که به تدریج چاپ می‌شدند. سال چهارم کار در دائرةالمعارف، پشت میز کارم سکته‌ی مغزی کردم. نیمی از تنم فلج شد. اما از شدت کارم نکاستم و باعشقی عمیق بخشم را اداره می‌کردم.

احکامی: پس چرا آمدی بیرون؟

رجبی: خودم نیامدم. گفتند نیا! این‌بار به سعایت ناشی از حسادت دانشمندی خبیث. خانه‌نشین شدم. روزی چند بار گریه می‌کردم و الان هم گریه می‌کنم برای از دست دادن کاری که دوست داشتم. اما خوشبختانه فلج بودنم یک موهبت بزرگ بود. نشستم خانه و گذاشتم پشت کار. حسابی! کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. الان هم روزی هفده ساعت کار می‌کنم. چون یا باید بخوابم و یا بنشینم و روبه رویم را نگاه کنم. پس بهتر که کار کنم.

احکامی: من هم می‌دانم که تاریخ را نباید به دست فراموشی سپرد. اما می‌خواهم از زبان تو به نام مورخ از اهمیت تاریخ بشنوم.

رجبی: ببین! مگر همه‌ی حرف‌هایی که تا این‌جا زدیم. چیزی جز تاریخ بود؟ مگر هردوی ما که پدرهایمان مرده‌اند، فراموششان کرده‌ایم؟ ما گاهی نیاز داریم که همه‌ی رفتارهای آن‌ها را به یاد بیاوریم. حالا من کم و تو زیاد. همه‌ی ما عکس‌های زیادی در خانه داریم. ازخودمان و از نزدیکانمان و دوستانمان. این‌عکس‌ها تاریخ مصور هستند. با هزار نوشته‌ی پنهان. اگر این میل در انسان نمی‌بود، منظورم میل به فکر کردن درباره‌ی گذشته است، حتی یک گام به جلو برداشته نمی شد. میل و علاقه هم مثل گیاه ریشه دارد و نیاز به تغذیه و پرستاری، چرا؟ نمی دانم. اما می‌دانم که به هیچ‌کس نمی‌توان گفت، همین امروز که به خانه رفتی همه‌ی آلبوم‌هایت را بسوزان! زیبایی شعر کوچه‌ی مشیری در این است که برگی از تاریخ نزدیک به هرانسان است.

احکامی: بعضی‌ها از درس‌های بزرگ تاریخ حرف می‌زنند. چه عاملی درس تاریخ را بزرگ می کند؟

رجبی: به نظر من درس تاریخ بزرگ و کوچک ندارد. درس‌ها در کنار هم که قرار گرفتند، می‌توانند مجموعه‌ی بزرگ یا کوچکی را درست کنند. جنگ جهانی دوم هم، یک مجموعه است. اما برای من به اندازه‌ی داستان پدرم بزرگ‌تر. جنگ میلیون‌ها پدر را کشت. اما از هر نفر یک پدر کشت. بعضی‌ها هم پدرشان را از دست ندادند. می‌بینی این اصطلاح «بزرگ» چقدر متغیر است. برج‌های دوقلو واقعا بزرگ بودند. اما نه بزرگ‌تر از کلبه‌ای یا سنگری که خوراک یک لحظه‌ی یک گلوله‌ی توپ است. می‌خواهم بگویم که «بزرگ» فقط به تفهیم و تفاهم سطحی کمک می‌کند. نه به عیان کردن عمق رنج یک انسان.
ما با تاریخ فقط می‌سنجیم. اگر میزانی در دست نمی‌بود، مردم روزگار یاردان‌ قلی‌بیکی مثل محمدعلی شاه قاجار فکر می‌کردند که فرمانروا یعنی او. تاریخ امکان مقایسه‌ی خاصیت‌ها را فراهم می‌آورد. بزرگی تاریخ در این است.
حدود ۴۵ سال پیش، یک‌روز در بیمارستان فیروزآبادی تهران که محل کار تو بود، میهمان تو بودم. پاییز بود و حرارت آفتاب خیلی دل‌چسب بود. باهم نشستیم جلو پنجره و دو نفری سه پرس چلوکباب کوبیده خوردیم. این خاطره هم برای من کبیر است. من حتی کلاغ‌های پاییزی باغ بیمارستان را از این خاطره‌ی «تاریخی» حدف نمی‌کنم.

احکامی: نظرت درباره‌ی غرور تاریخی ملت‌ها چیست؟

رجبی: جای دیگری هم گفته‌ام. غرور، غرور است. من هروقت این اصطلاح «غرور ملی» را می‌شنوم از درک معنای آن عاجز می‌شوم. اما این اصطلاح «از فضل پدر تو را چه حاصل» هم کمی غیر منصفانه است! چرا نباید به فضل پدر خود ببالیم؟ مگر همین بالیدن حاصل خوبی نیست؟ مسلما فضل کورش بزرگ و ابن‌سینا هم حاصلی دارد. من وقتی که می‌بالم، ناگزیرم درارتقای خودم هم بکوشم. بالیدن بر فضیلت‌های هم‌میهنان هم، همین‌گونه است. نقش شناخت فضیلت‌ها را نباید کوچک انگاشت. حالا اگر فضیلت از آن نیاکان باشد چه بهتر. کم، پیش می‌آید که خبیث‌ها به خبیث‌های کبیرببالند! پس هرچه در میان نیاکانمان فاضلان بیشتری داشته باشیم، پیداست که گرایش به فضیلت رونق بیشتری می‌یابد. همین گونه است نشانه‌هایی که نیاکانمان از فضیلت خود برجای گذاشته‌اند. فرهنگ و مدنیت حاصل فضیلت است. پس باید به آن بالید. فرهنگ و مدنیت پدیده‌هایی غیرمترقبه نیستند که نتوان در آن‌ها تکامل فضیلت را پی‌گیری کرد. به گنبد قابوس رعنا و بلندبالا، که پس از گذشت هزارسال در گوشه‌ای منزوی، هنوز خم به ابرو نیاورده است، همان‌قدر می‌توان بالید که به تخت جمشید که طعمه‌ی لهیب آتش مقدونیان مبهوت شد. اگر غرور ملی برای کارهای ناشی از فضیلت باشد و برای ابوریحان‌ها و حافظ‌ها، خوب و سازنده است. نادر برای بیرون راندن بیگانگان از ایران غرورآفرین است و هنگامی که در دهلی و در درون کشور خون برپا می‌کند و چشم درمی‌آورد، نفرت انگیز است و باعث سرافکندگی.

احکامی: متاسفانه خود ایرانی ها برای یافتن فضیلت‌های مورد نظر تو چندان کوششی نکرده‌اند.

رجبی: و متاسفانه همواره جفا می‌کنند در حق بی‌گانگانی که در بیرون از کشور کارهای عظیمی برای ما انجام داده‌اند و می‌دهند. البته نه به این معنی که هیچ خباثتی وجود نداشته است. اما حقیقت این‌است که ما اغلب در قضاوت شتاب می‌کنیم. پیشنهاد می کنم، پیش از هر انتقادی، دست کم برای زمانی کوتاه، نفرت را تبعید کنیم و بعد ببینیم که هنوز هم میلی به انتقاد داریم، یانه... سپس اگر همچنان بر سر رای خود هستیم، ببینیم واقعا صاحب رای هستیم، یا تنها از شوق رسیدن به حقیقت کلافه هستیم!
یکی از نشانه های صاحب رای بودن، بردباری در تحمل برداشت دیگران است و شکیبایی به هنگام شنیدن اشاره ای به نقص خط ابروی یار!...
پیشنهاد می کنم، پیش از هر انتقادی، دست کم برای زمانی کوتاه، نفرت را تبعید کنیم د ببینیم که هنوز هم میلی به انتقاد داریم، یانه...
سپس اگر همچنان بر سر رای خود هستیم، ببینیم واقعا صاحب رای هستیم، یا تنها از شوق رسیدن به حقیقت کلافه هستیم!
احکامی: یکی از نشانه‌های صاحب‌رای بودن، بردباری در تحمل برداشت دیگران است. از اول صحبتمان منتظر فرصت بودم که دراین باره توضیح بیشتری بخواهم.

رجبی: در این‌باره که دغدغه‌ی همیشگی من است بارها گفته‌ام و نوشته‌ام. در مغرب زمین هنگامی‌که ار فیزیک‌دانی درباره‌ی ساده‌ترین روی‌داد تاریخی می‌پرسی، تقریبا جواب چنین است:
متاسفم من فیزیک خوانده‌ام و پرسش شما بیرون از حوزه‌ی دانش من است.
من آگاهم که مغربی نمی‌تواند برای هر کاری الگوی ما باشد. ما خودمان هویتی و فرهنگی جاافتاده داریم و همواره باید که بکوشیم تا الگوهای رفتاری‌وکرداری خودمان را در میان خود بیابیم. البته با رعایت خط‌های قرمز. اصطلاحی که این روزها گویا به مذاق همه خوش آمده است!
ما هنگامی‌که به مجلسی و جمعی درمی‌آییم، کافی است که سینه‌مان را صاف کنیم. فوری همه‌ی حاضران طبیب می‌شوند و هریک نسخه‌ای می‌پیچند و حتی برخی دارویی حی و حاضر از جیب بیرون می‌آورند و حکیمانه و آمرانه در کف دستمان می گذارند. با این روی‌کرد همگان چنان آشنا هستند که نیازی به توضیحی بیشتر نیست. اما در دهه‌های اخیر، هنجاری دیگر با شتابی روزافزون دارد همه‌گیر می‌شود. مانند ویروسی واگیر و چاره ناپذیر.
همه مورخ مادر زاد هستند و حتی در عروسی پدر و مادرشان نیز شرکت کرده‌اند و خود شاهد عقد آن‌ها بوده‌اند و چنین می‌نماید که، آنان پیشه‌شان تاریخ است باید کم کم زحمت حضورشان را کم کنند و دست به کاری دیگر بزنند.
برکت اینترنت هم امکان حضور «مورخانه‌ی» همگان را چنان آسان کرده است که دیگر نیازی نیز به کشیدن ناز ناشران نیست.
این هنجار نو را کسانی، که پیش‌تر مورخ بوده‌اند و اینک مانند همگان هستند، هنوز بیشتر از دیگران (مورخان تازه به میدان درآمده) با رگ و پوست احساس می‌کنند و شتاب این روند چنان زیاد است که حتی فرصت چاره‌اندیشی نیست!
خیل مورخان تازه به میدان درآمده حتی قادرند در پیچیده‌ترین هزارتوی تاریخ به آسانی «شلنگ تخته» بیاندازند و بی آن که به مانعی بربخورند همه‌ی دالان‌ها را درنوردند. حتی به تازگی دیده‌ام که تکلیف زبان‌های باستانی نیز روشن شده است: «دانشمندان به اصطلاح زبان‌شناس، واژه‌ها را به دل‌خواه معنی کرده‌اند و از خود زبان‌هایی باستان ساخته اند» (منبع محفوظ)!
قدیم‌ها می‌گفتیم:
مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست.
اما امروز نیازی به اتفاق هم نیست. اصلا اتفاق و اجماع دست و پاگیر است! هیاهو سبب می‌شود که خود شیر ژیان داوطلبانه اعتراف کند که اصلا از مادر بی‌پوست زاده شده است!
برای «نومورخان» سن و سال هم مطرح نیست. توجه به سال از اختراعات مورخان از خودراضی قدیم است! برای این مورخان سند و منبع هم مطرح نیست. سند و منبع را مخاطبان پیرامون پس از شنیدن نظری تاریخی، خود به ذهن خود متبادر می کنند.
البته منصفانه که بیاندیشیم این مورخان این شانس را هم دارند که در برابر «احسن التواریخ‌ها» و «جامع التوارخ‌ها»ی قدما، با «چه‌چه التواریخ‌ها» و «به‌به التواریخ‌ها»ی خود بایستند و جامعه‌ی ناراضی را که از طرف قدیم طرفی نبسته است، به مخاطبان بالقوه‌ی خود تبدیل کنند!
امروز به خود گفتم: کاشکی از نخست همه طبیب و مورخ می بودیم! این همه درس و کتاب چرا؟ ما که می توانیم مکتب نرفته مدرس شویم!

احکامی: این ها همه درست. چه باید کرد؟

رجبی: کاش می‌دانستم. شاید باید برای انصاف اعتبار بیشتری قائل باشیم.

احکامی: تو که خودت دست به قلم داری، چرا گاهی ترجمه می کنی؟

رجبی: کاش چنین نیازی وجود نمی‌داشت. کسانی که با رشته‌ی ما بی‌گانه‌اند، نمی‌دانند که مغربی‌ها چه کار عظیمی را درباره‌ی تاریخ ما انجام داده‌اند. خط‌های باستانی ما را مغربی‌ها خوانده‌اند. ادب پهلوی ما را برای نخستین‌بار مغربی‌ها خوانده‌اند و مغربی‌ها بودند که دو سده‌ی پیش با خواندن اوستا، دنیای جدید و پرشکوه ایران‌شناسی را به وجود آوردند و هزاران کتاب و مقاله در باره‌ی تاریخ، فرهنگ و مدنیت ما به زبان های گوناگون نوشتند. ما اگر همین امروز هزار کتاب را یکجا ترجمه و منتشر بکنیم، هنوز از قافله‌ی ایران شناسی عقب هستیم. باور می کنی که هنوز از تاریخ هرودت ترجمه‌ی علمی خوبی در دست نداریم و هنوز پلوتارخ را ترجمه نکرده‌ایم. خوب طبیعی است که در چنین روزگاری اگر زبان می‌دانی و با اصطلاحات تاریخی آشنا هستی، باید به سهم خودت گامی برداری.

احکامی: به شرط این‌که ترجمه دقیق باشند. از چند مترجم خوب می‌توانی نام ببری؟

رجبی: اجازه بده صحبت را عوض کنیم، تا کسی را آزار ندهیم!

احکامی: ایران‌شناس غربی ناباب هم داریم. مثل مادام دیولافوا.

رجبی: درست است. از نمونه‌ی خوبی نام بردی. اگر بخواهم داستان نابابی او را بگویم سخن به درازا می کشد.

احکامی: اگر لازم باشد، چرا که نه؟

رجبی: ایران‌شناسی درحال شكوفایی خود، خاطره‌های ناخوشایندی را نیز به ثبت رسانده است‌. این خاطره‌ها، همراه حیله و تزویر سفیران و سیاستمداران غربی و غارت‌های آنان‌، سبب شده است كه ایرانیان به حق‌، به ویژه آنان كه آشنایی كمتری با كوشش‌های ایران‌شناسان پاك‌باخته دارند، تصویری بد از ایران‌شناسان داشته باشند. یكی از این خاطره‌ها، همان‌طور که اشاره کردی، مربوط است به مارسل دیولافوآ و همسرش كه به راستی تكان‌دهنده و نفرت انگیز است‌: مارسل دیولافوآ و همسرش ژان سرپرست نخستین هیات باستان‌شناسی بودند، كه با عقد قرار داد با دربار ایران در تپه‌های باستانی ایران دست به یک حفاری علمی و دقیق زدند. مادام دیولافوآ قدم‌به‌قدم كار هیات حفاری را گزارش كرده است و ما از طریق گزارش‌های این زن فرانسوی‌، ضمن آشنایی با چگونگی نخستین حفاری علمی در ایران‌، با تاریخ نخستن غارت آثار باستانی ایران نیز رویارو می‌شویم‌.
هیات دیولافوآ با دو فصل حفاری و با به روشنایی كشانیدن آپادانای‌ِ كاخ‌های زمستانی هخامنشیان درشوش‌، به نتیجه‌های بسیارخوبی رسید، ولی متاسفانه این هیات‌، به طوری كه از یادداشت‌های خانم دیولافوآ برمی‌آید، اندیشه‌ای جز غارت و چپاول آثار باستانی ایران در سر نداشت‌. «دیولافوآ»ها هر وقت كه كشف تازه‌ای می‌كردند، اگر امكان حمل یافتة خود به لوور در پاریس را نمی‌دیدند، اندوهگین می‌شدند:
«كشف این مجسمة گاو باعث خوشحالی شوهرم می‌شود، ولی در عین‌حال اورا اندوهگین می‌كند. چون هر یك متر مكعب مرمر تقریباً سه تن وزن دارد و شترهای بومی بیش از ۲۰۰ كیلو بار نمی‌توانند حمل كنند».
این باستان شناسان ذوق‌زده و پر آز، آن‌چنان تصمیم به غارت حتی آخرین‌ِ قطعات باستانی شوش گرفته بودند، كه وقتی كه روز ۲۶ ماه مه ۱۸۸۵، ایران را از طریق بصره با ۵۵ صندوق اثر باستانی ترك می‌كردند، در این اندیشه بودند كه به زودی به ایران باز خواهند گشت و آنچه را كه در زیر خاك پنهان كرده‌اند با خود خواهند برد: "روز دوازدهم ماه مه ۱۸۸۵ من و شوهرم از تپه‌ها خداحافظی خواهیم كرد. جرات نمی‌كنیم حمل بسته‌های قیمتی‌مان را، كه باید به موزة لوور برسند، به كسی دیگری واگذار بكنیم‌.
۱۳ مه‌، دیروز هنگام غروب آفتاب ۵۵ صندوق تپه‌های باستانی را ترك كردند. نقش دیواری شیرها و جان‌پناه پلكان در این صندوق‌ها بسته‌بندی شده‌اند. اشیایی كه به سبب نبودن وسیله‌ی حمل و یا نداشتن اجازه حمل نشده‌‌اند، در یك ترانشه دفن و نقشة آن‌ها كشیده شده است".
این ایران‌شناس خود از هیچ‌نوع دروغ‌گویی و كلاه‌برداری روی‌گردان نبود: "...سه لنگه بار كه به عنوان لوازم شخصی اظهار شده از زیر دست كج گمرگچی‌ها سالم به در رفته است‌. یكی از آن‌ها محتوی آجرهای سر شیر است‌، كه من با یك نوع احساس قلبی بسته‌بندی كرده بودم‌. دو بستة‌ی دیگر مجسمه‌های گل پخته یا برنز، شیشه‌ها و مهرهای استوانه‌ای و اشیای كوچك دیگری است كه در مدت اقامت در شوش كشف كرده‌ایم قرار دارند".
«دیولافوآ»ها در ماه دسامبر ۱۸۵۵ دوباره‌، اما مجهزتر و پر آزتر از پیش‌، به ایران بازگشتند و حفاری در تپه‌های شوش را از سر گرفتند. آن‌ها در این سفر توانستند، با به كار گرفتن كارگران بیشتری‌، لنگرگاه بوشهر را، در حالی كه ۳۲۷ صندوق‌، به وزن تقریباً ۵۰۰ تن در انبار ناو «سانه‌» جای داده بودند، ایران را ترك كنند. آن‌ها حتی خودخواهی را به جایی رسانیدند كه از نابود كردن اثری گران‌بها، اما سنگین وزن و غیر قابل حمل‌، خودداری نكردند:
"...این كشف بسیار جالب در عین حال موجب نگرانی و تاسف است‌. زیرا بدن گاو كه از یك قطعه سنگ مرمر تراشیده شده است‌، وزنی بیش از ۱۲ هزار كیلو دارد. ما هنوز وزن ساقة ستون آن را تخمین نزده‌ایم و نمی‌دانیم‌، كه چگونه موفق خواهیم شد این قطعات سنگین را با وسایل ناچیز حمل و نقل كه در اختیار داریم‌، تا ساحل دریا برسانیم‌». متاسفانه خانم دیولافوآ قادر به كشیدن لجام گسیختة آز و خودخواهی خود نمی‌شود و سرانجام روز هفتم فوریة 1885 یكی از زیباترین آثار هنری ایران و متعلق به جهان را درهم می‌شكند:
«دیروز گاو سنگی بزرگی را كه در روزهای اخیر پیدا شده است با تاسف تماشا می‌كردم‌. در حدود 12 هزار كیلو وزن دارد. تكان دادن چنین تودة عظیمی غیر ممكن است‌. بالأخره نتوانستم به خشم خود مسلط شوم‌. پتكی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم‌. ضرباتی وحشیانه به او زدم‌. سر ستون در نتیجة ضربات مثل میوة رسیده از هم شكافت‌...به این ترتیب بدون آنكه انتظار داشته باشیم‌، 12 هزار كیلو به بارهای ما اضافه شد".

احکامی: دل آدم به درد می آید.

رجبی: خودت گفتی اگر لازم است بگویم.

احکامی: حالا برویم سر نکته‌ای دیگر. چرا در ایران نقد اصولی نداریم؟ نقدهایی را که می بینیم، یا تعارف هستند و یا دشمنی.

رجبی: در ایران هیچ‌کس از نقد خوشش نمی‌آید. نه دولت، نه نویسندگان و نه حتی خوانندگان. وقتی نقد می‌کنی حتما یکی وجود دارد که به تریش قبایش بربخورد. هنوز که هنوزاست، نقد در ایران کوره راه منطقی و جهانیِ خوش را بازنکرده است. در نتیجه چاپلوسی و دشمنی میدان پیدا می‌کنند. نکته‌ی مهم دیگر این‌که هر ناوارد تازه‌واردی خودش را مرد میدان می‌بیند. چون معیار وجود ندارد. در این میان تاریخ بیشترین زیان را از مدعیان ناآشنا با تاریخ می بیند.

احکامی: فراموش نکنیم که به رفتار خوب و والای ایرانی‌ها بعضی از حکومت‌ها، مثل حکومت بی‌هوده‌ی قاجارها، آسیب فراوانی زده است. به نظر من بر روشنفکران ایرانی است که برای بازگشت مردم به آزادگی و خردورزی دست به کار شوند. مردمی را که قرن‌ها خردپیشه بوده است و زندگی فرهنگی و مدنی خود را با کردار نیک، پندار نیک و گفتار نیک شروع کرده است، آسان‌تر به «خود» راستینش بازگرداند. ایرانی‌ها ثابت کرده‌اند که فرهنگ گریز نیستند.

رجبی: درست است. من در "ترازوی هزارکفه" کوشیده‌ام همه‌ی آبشخورهای تاریخی فرهنگی و مدنی ایرانی‌ها را متبلور کنم و آبشخورهای فساد را هم نشان دهم. به خدا شاهرخ جان اگر پول می‌داشتم یک میلیون از این کتاب را چاپ می‌کردم و به رایگان برای همه‌ی معلمان و کارمندان دولت می فرستادم. از دست ناتوان من جز این برنمی‌آمد. نیمی از هزینه‌ی چاپ اول این کتاب را" گفت‌وگوی تمدن‌ها" پرداخت کرد. اما خریداران بازهم به بهانه‌ی گران بودن کتاب آن را به چاپ بعدی نکشاندند.
البته فراموش نکنیم که کم خواندن هم یکی از آسیب‌های بزرگی است که مردم ما به سبب از دست دادن باورهای خود دیده‌اند. ما در میان همه‌ی مردم جهان از نظر کم‌خوانی مقام اول یا دوم را داریم. گرانی و بی پولی بهانه است. در همین تهران روزی میلیون‌ها بسته خوراکی تفننی و به حساب «قاقا‌ لی‌لی» مصرف می‌شود و یا میلیون‌ها خرج نوشابه و ... می‌شود. عوامل دیگری هم وجود دارند که بحثی مفصل را می‌طلبد.

احکامی: حالا برگردیم به خودت. کدام کارت را بیشتر دوست داری؟

رجبی: اگرعصبانی نشوی، رمان سیمرغ که آن را سه چهار روزه نوشته‌ام.

احکامی: از کارهای تاریخی چه؟

رجبی: دوره‌ی ۱۵ جلدی هزاره ی سده‌های گمشده. برای نخستین‌بار است که همه‌ی تاریخ ایرانِ تاریخی در یکجا فراهم می‌آید. این کار حاصل سی‌سال کار پنهان من است. و امیدوارم اندکی از دین خودم را به هم میهنانم ادا کرده باشم. و به تو که نخستین انگیزنده‌ی من برای نوشتن بودی. اشاره‌ام به آن روز تاریخی است که روزنامه‌ی دیواری‌ات مبهوتم کرد و به شوق نوشتنم انداخت. حتما در این‌جا، در نیویورک و در نیوجرسی کسی نمی‌داند که چه روز با شکوهی بود آن روز در راهروی دبیرستان ما. بیش از نیم قرن گذشته است. بچه‌ها مبهوت روزنامه‌ی دیواری تو بودند و تو با غروری نهفته غرق لذت بودی. شاید لذتی که در آن روز بردی بیشتر از لدتی باشد که امروز با تحمل زحمت و هزینه، میراث ایران در می‌آوری. نخستین مجله و روزنامه‌ی ایرانی در خارج از ایران که نه چاپلوس است و نه عصبی و نه ستیزه جو.

احکامی: حالا زیباترین خاطره‌ات را بگو!

رجبی: زندگی زیباترین خاطره‌ی من است.

احکامی: تلخ ترین خاطره‌ات؟

رجبی: آن هم زندگی!

احکامی: بهترین دوستت کیست؟

رجبی: اگر نرنجی و حسودی نکنی، دوست تو هوشنگ بافکر. چهل‌وپنج سال پرویز شهریاری بود. پیری و کم حوصلگی او میان ما فاصله انداخت. اما حضور حسن زرهی را با هیچ حضوری نمی‌توانم عوض کنم. هرلحظه از حضور حسن زرهی یک دوست است. با هوشنگ نتوانستم درباره‌ی همه چیز حرف بزنم. در کنار تو مثل قدیم‌ها احساس آرامش می‌کنم. راستش می‌خواستم و می‌خواهم که بهترین دوستم همسرم لیلی می‌بود، اما مشکلاتی که بیماری من و کلا شیوه‌ی نگاه من به جهان پیرامون به او تحمیل کرد، او را از شعشعه انداخت. با این همه فکر می‌کنم، بی او زندگی برایم معنی ندارد. او شریف‌ترین انسانی است که تا کنون شناخته‌ام. او به عبارتی دین و خداوندگار من است. با صداقتش و نهاد بی مانندش...


احکامی: بهترین رمانی که خوانده‌ای کدام است؟

رجبی: «سیمرغ» از خودم! بعد، «همه می‌میرند» از سیمون دوبوار، «بلندی‌های توفان‌خیز» از امیلی برونته، «مرشد و مارگریتا» از میخاییل بولگاکف و «لبه‌ی تیغ» از سامرست موام...

احکامی: در سیمرغ جز یخ و مرگ چیزی نبود.

رجبی: من در این رمان جز از حرارت و زندگی چیزی ننوشته‌ام! سیمرغ سرشار از گرما و عشق است! من هروقت سردم می شود و یا می‌خواهم عشق بکنم سیمرغ را می‌خوانم! رمان‌هایی که نام بردم همه آکنده از گرما وعشق هستند. یادم می‌آید یک روز از تو پرسیدم خسته هستی؟ گفتی، وقتی که موجود زنده‌ای را از رحم مادری بیرون می‌آوری و به آغوش او می‌سپاری، دیگر احساس خستگی نمی‌کنی. این‌هم شکل دیگری از حرارت و عشق است. سیمرغ تعبیری از تولد دوباره‌ی حرارت و عشق است. در دنیای یخ!

اضافه شده توسط عمو اروند | ۰:۲۰ ۸۶/۱۲/۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر