English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مهوش و تختی و طالقانی/ فرشته مولوی
[نگاه] فرشته مولوی با دیدی جامعه شناسانه نگاهی کرده است به واکنش مردم ایران نسبت به سه رخداد در جامعه‌ی ایران در سه دهه‌ی متفاوت، مرگ بانو مهوش، مرگ جهان پهلوان تختی و مرگ آیت‌الله طالقانی.

هوش و تختی و طالقانی

کنار هم نشاندن این سه نام شاید مایه‌ی شگفتی یا حتا خشم برخی بشود؛ اما برای آن‌هایی که مرگ بانو مهوش، جهان پهلوان تختی، و آیت الله طالقانی را دیده‌اند یا حال و هوای این سه مرگ را تجربه کرده‌اند، این ‌هم‌نشینی حسی آشنا را زنده می‌کند. این حس بیش و پیش از هر چیز از خاطره‌ی سوگ مردم برای آن‌ها سرچشمه می‌گیرد. سوگواری مردم کوچه و بازار در وقت از دست رفتن این سه تن چنان سترگ، طبیعی، خودجوش، و صمیمانه بوده است که سبب تمایزش از دیگر سوگ‌های عمومی می‌شود. چه بسا اگر خبر مرگ مصدق در بیرون از چنگه‌‌ی مهار ترسناک حکومت شاهنشاهی اعلام می شد، سوگ او هم همین ویژگی را نشان می‌داد. با این همه نمی‌شود این را نادیده گرفت که محبوبیت مصدق از زمان زمامداری تا دم مرگ و حتا پس از آن تا اکنون به تناسب اوضاع و احوال سیاسی-اجتماعی افت وخیز داشته است . از این گذشته دوستداران مصدق را در اساس باید در میان روشنفکران و تحصیل کرده‌ها یافت تا در میان مردم کوچه و خیابان. سوگواری برای خمینی و سحر و افسون خمینی هم چون از خمیره‌ی دیگری بود، نمی‌تواند به رشته‌ی پرداخته‌ی این نوشته بپیوندد.

مرگ مهوش در جا و زمانی رخ داد که من شش هفت ساله‌ی دور از تهران را از دیدن واکنش خاکسپاران او محروم می‌کرد. با این حال یکی از روشن‌ترین یاد مانده‌‌های آن دوره از کودکی من "مهوشی" است. در آن زمان در آن شهر کوچک شمالی که پدر کارمند دولت من از تهران به آن منتقل شده بود، فقط یک سینما بود که هم تفریح‌گاه سینما دوستان بود وهم هر روز سر راه مدرسه از کنار آن می‌گذشتم. آگهی‌‌های بزرگ سینمایی با آن نقاشی‌های خام و رنگ‌های تند که هنرپیشه‌ها را غول پیکر می‌نمود، شاید تنها نشان غریب و توجه برانگیز شهر بود که خبر از دنیایی دیگر و یکسره ناهمانند با دنیای دور و بر می‌داد. گمان کنم جان وین کابوی و مهوش خواننده بیش از دیگران بر این آگهی‌های دیواری می‌درخشیدند. به خلاف این تصویرهای عجیب، عکس‌‌های سیاه وسفید مهوش بر صحنه‌ی کاباره و در محاصره‌ی کلاه مخملی‌های هوادارش در جعبه‌آینه‌‌های دیواری سالن انتظار سینما به چشم من تهرانی واقعی و آشنا می‌نمودند. اما عکس‌های مهوش نه تنها در سینما، که در ‌کارت پستال‌های خرازی‌ها و بر بساط روزنامه فروشی‌ها وبیش از این‌ها در خانه در "تهران مصور" و "سپید و سیاه" و "کیهان" و "اطلاعات" که جزیی اساسی از خانه بودند و هم‌چنین در آلبومی از هنرپیشه‌ها که پدر سینماپرست من برای سرگرمی خودش درست کرده بود هم دیده می‌شدند. سوای عکس، صحنه‌های پریده رنگی هم از رقص و آواز مهوش در فیلم‌ها یادم می‌آید. چون در میان فیلم‌های دیده شده در آن سینما تارزان و شاباجی خانوم را خوب یادم است، چه بسا صحنه‌های مهوشی به یاد مانده از فیلم شاباجی خانوم باشد؛ یا از تکه‌‌های سر هم شده‌ای که در پی نمایش فیلم تارزان به نمایش گذاشته می‌‌شد و در حکم جایزه‌ای بس دلپذیر برای تماشاچی آمده به تماشای فیلم خارجی بود. گفتن ندارد که ذهن و پسند من در آن وقت در درک چند وچون جاذبه‌ی بانو مهوش، چه در عکس‌هایش با ژست‌های کلیشه‌ای آن روزگار و چه در رقص و آواز و ادا و اطوارش بر روی سن و بر پرده‌ی سینما، در می‌ماند. اما این جاذبه چندان پرقوت بود که حضور خود را به رخ من کودک هم می‌کشید. اندکی بعد بهت و اندوه همگانی برخاسته از خبر رکورد شکن مرگ ناگهانی مهوش بر قطعیت افسون او مهر تایید زد.

از مراسم خاکسپاری تختی، هر چند در تهران بودم، خاطره‌ی روشنی ندارم. اما سنگینی بهت و اندوه همگان را از خبر مرگ ناگهانی و مرموز او خوب به یاد می‌آورم. بی تردید همان چنگه‌‌ی مهار حکومت بر سوگ مصدق به نوعی دیگر در سوگ تختی در کار بود و مردم در بیرون ریختن غم از دست دادن جهان پهلوانشان در قید بودند. با این همه مهرمردم به تختی و سهمگینی داغ او بر دل ملت بی نیاز از نمایش عمومی و آشکار بود. عکس‌های او بر دیوار خانه‌ها و دکان‌ها و در روزنامه‌ها و مجله‌ها و بر صفحه‌ی تلویزیون، همراه با نقل حرف‌ها و حکایت‌های پیرامونش، و بیش و پیش از این‌ها آن لبخند نجیب شرمگینانه در آن صورت درشت یاد مانده‌ای است از دوره‌ی کودکی و نوجوانی من که هم‌چنان خوش می‌درخشد.

به خلاف دو خاکسپاری اشاره شده، دست بر قضا در سوگ آیت الله طالقانی حضور داشتم و شاید از همین روست که یاد روز مرگ او در میان انبوه یاد‌های کم کمک غبار گرفته‌ی پس و پیش انقلاب پررنگ مانده است. باز هم خبر غافلگیر کننده بود و ناگهان بانگی برآمد که طالقانی از دست رفت. من آن روز باید بچه به بغل از خانه‌ی مادرم به خانه خودمان در یکی از خیابان‌های فرعی حول و حوش خیابان تازه نام "انقلاب" می‌رفتم و گرچه خبر را شنیده بودم، از فکر رفتن منصرف نشدم. من البته در آن وقت هم از میزان محبوبیت طالقانی که از حد هواداران مجاهدین و فداییان و نیز عوام ملاپرست فراتر می‌رفت خبر داشتم، و هم از میل به خیابان ریزی مردم که بعد از بیست و پنج سال چپیدن به کنج خانه به یمن انقلاب بدعادت شده بودند تا تقی به توقی می‌خورد به کوچه و برزن بزنند و احساساتشان را بروز بدهند. با این حال فکر نمی‌کردم که سوگواری برای این پیرمردی که تصویر سردرگریبانش در مجلس بیش از هر شرح و سخنی گویای آشوب درون و بیرون او و آشفته بازار انقلاب بود، چنان سیلی از همگان را سرازیر خیابان‌ها کند که رهگذرانی مثل من را هم ساعت‌ها با خود بکشاند.

در هر سه‌ی این سوگواری‌ها وخاکسپاری‌ها، مردم به شکلی و به میزانی در بند ملاحظه‌هایی بودند که پنهان و آشکار آنان را از بروز آزادانه‌ی احساسشان برحذر می‌داشت. در مورد مهوش ملاحظه‌ای سیاسی در کار نبود اما قید و بند عرف و شرع بسیاری را از شرکت در مراسم خاکسپاری و یا ابراز آشکار اندوه از دست رفتن بانو مهوش، ستاره‌ی لاله‌زار و کافه‌ جمشید و نگین محفل کلاه ‌مخملی‌ها، بازمی‌داشت. زندگی تختی، برخلاف زندگی مهوش، چنان روشن ومنزه بود که نه بهانه به دست عرف و شرع می‌داد، نه دست حکومت را که از این همه روشنی و پاکی در گفتار و کردار و رفتار پهلوان مردم در عذاب بود، باز می‌گذاشت تا ناخرسندی خود را آشکار کند. با این همه مرگ اسرارآمیز تختی زمانی رخ داد که قدرت حاکم میخش را کوبیده بود و آب‌های مصدق گرایی هم از آسیاب افتاده بود و مردم که گمان می‌کردند دوام حکومت ابدی‌‌ست، در سوگواری دست‌بسته بودند. سوگ طالقانی به برکت حال و هوای انقلاب در روز خاکسپاری بازتاب عمومی کم و بیش فارغ از واهمه یافت اما بی‌درنگ در چنگه‌ی مهار حکومت نوپای اسلامی که تاب دیدن حریفی چون طالقانی را برای رهبر نداشت، گرفتار آمد. به رغم این گیر و گره‌ها، سوگواری انکار ناپذیر مردم برای این سه تن، که این همه با هم تفاوت دارند، گویای چیزی است که این نوشته در پی آن است.

روشن است که مراد از مردم در این جا معنای گسترده‌ی این کلمه است. این هم ناگفته پیداست که مردم زمانه‌های گوناگون یکسان نیستند، یا به بیان درست‌تر یکسان رفتار نمی‌کنند. اما گستره‌ی زمانی زندگی و مرگ این سه نفر تاریخ معاصر ایران و گستره‌ی فرهنگی‌شان هم فرهنگ مردم ایران در دوره‌ی پهلوی‌ست. در این چارچوب زمانی و با این بافت فرهنگی می‌شود به موضوع مورد بحث از زاویه‌ی خاصی نگریست و آن را در محدوده‌ی علوم اجتماعی بررسی کرد. در این صورت شاید به این نتیجه برسیم که هر یک از این سه تن را می‌توان یا باید "بت‌‌ مردمی" یا "بت‌ توده‌ها" (pop icon) نامید. اما این نوشته سر اثبات این حرف و پرداختن به تعریف‌های گوناگون از فرهنگ مردمی و تفاوت‌ ظریف میان فرهنگ مردمی (pop culture) و فرهنگ توده‌ای یا توده‌ها (mass culture) و شرح معنا و مفهوم بت توده‌ها را ندارد. بنابراین به همین اشاره بسنده می‌کنم که کند و کاو اصولی در چند و چون روند "بت توده‌‌ها" شدن و بررسی چرایی دلبستگی مردم به بت‌هاشان یکی از شمار انبوه مسائل چشم انتظار پژوهش است که تحلیلشان به درک فرهنگ ایران معاصر یاری می‌رساند. به بیان دیگر شناخت "بت‌های توده‌ها" و چرایی بت شدنشان ما را به ویژگی‌های فرهنگی جامعه‌مان آگاه می‌کند.

گمان می‌کنم فکر پیوند میان مهوش و تختی و طالقانی پس از حیرت غافلگیر شدن در برابر سیل سوگواران آیت الله طالقانی به سراغم آمد و مرا به آن‌جا رساند که رشته‌ی پیوندشان را در مهر ستایش‌آمیز مردم کوچه و بازار به آن‌ها ببینم. روشن است که این سه تن از چنین مهر و مدحی یکسان سهم نبردند. از این گذشته به خلاف مهوش و تختی که فرصت برخوداری دراز مدت از توجه و ابراز مهر مردم را یافتند، روزگار به آیت الله طالقانی مجالی چنین نداد. این را هم نباید نادیده گرفت که با بلبشوی پیامد انقلاب و جنگ، و نیز استحاله‌ی مجاهدین خلق به منافقین خلق در کنار دگردیسی پرشتاب دولت انقلاب به حکومت سرکوب و وحشت، چه بسا که مرگ ناهنگام همانا عین رحمت الاهی بود. نکته‌ی دیگر آن که بخشی از محبوبیت آیت الله طالقانی، دست کم در دوره‌ی کوتاه میان اول انقلاب تا زمان مرگش، برخاسته از سنجش خواسته ناخواسته‌ی او با رهبری انقلاب و اقمار پیرامونش بود که ارزش فاصله گیری او را از منظومه‌ی خمینی برجسته می‌کرد.

در نگاه به این سه تن بیش و پیش از هر چیز تفاوت آن‌ها توجه برانگیزست. نگریستن به این تفاوت، هم‌چنان که پرداختن به این سه چهره، در این‌جا از روزنه‌ای است که فقط یک چشم‌انداز از میان بسیارچشم‌اندازهای ممکن را پیش چشم ما عیان می‌کند. به بیان روشن‌تر تفاوت میان بانو مهوش، جهان پهلوان تختی، و آیت الله طالقانی مرا به تنوع خواسته‌های توده‌ها و سپس به هم‌سازی خواسته‌های ناهم‌خوان نما می‌رساند. از یاد نبریم که نگاهی به بت‌های مردمی جهانی یا غربی هم روشنگر تفاوت یاد شده و ناهم‌خوانی بت‌ها با یکدیگرست؛ چنان که، مثلاً، در فهرست آن‌ها نام آلبرت آینشتین را در کنار نام الویس پریسلی می‌بینیم. به این روال ناهم‌خوانی میان بت‌ها و تفاوت‌ آشکارشان با یکدیگر پدیده‌ای جهانی‌ست و گرچه چشمگیرست، شگفتی برانگیز نیست.

راز بت شدن مهوش و تختی و طالقانی را باید در پیوند آن‌ها با دل‌خواسته‌های مردم دید. به بیان روشن‌تر می‌توان آن‌ها را نماد یا نشانه‌ی دلخواه‌های توده‌ای مردم ایران در یک دوره‌ی خاص دانست. پیداست که این دلخواه‌های همگانی گونه‌گونند و همین گونه‌‌گونی است که تفاوت بارز میان بت‌‌ها را هم تبیین پذیر می‌کند. هریک از این سه تن در مقام یک بت توده‌ای یکی از دلخواسته‌ها را در قالب هیئتی انسانی به نمایش می‌گذارد و به یکی از نیازهای توده‌ها پاسخ می‌دهد. به همین سبب است که پرداختن به آن‌ها گوشه و کنار خلق و خو و روح همگانی توده‌ها را روشن می‌کند و به شکلی ارزش‌های چیره‌ی این توده‌ها را نشان می‌دهد.

دوره‌ی پهلوی دوره‌ی سرریزی بی حساب و کتاب ارزش‌‌ها، رسم وقاعده‌ها، هنجار‌ها، انگاره‌ها، و سرمشق‌های جهان غربی مدرن به ایران سنت‌زده است. کافه یا کاباره به عنوان بزمگاه عمومی و عیان در ملاعام یکی از بی شمار وارداتی بود که در دگرگون کردن شیوه‌ی زندگی سنتی و کشاندن آن به سوی آنچه "تجدد" خوانده می‌شد، سهمی داشت. با فراهم شدن اسباب طرب در کافه‌های لاله زاری دیگر برای عیش و نوش نیازی به فراخواندن مطربان به خلوت اندرونی و یا خزیدن پنهانی به خلوتگاه می‌فروشی نامسلمان در کوچه و پس کوچه‌ای نبود. حالا دیگر کار نوازنده و خواننده و رقاصی که در یک دسته‌ی مطربی کار می‌کردند، حرفه‌ای به شمار می‌آمد که جدا از ارزش‌گذاری‌های شرعی یا عرفی یا اخلاقی نوعی مشروعیت قانونی و عرفی داشت. این دگرگونی و این مشروعیت به کار بردن لقب "بانو" را برای خواننده و رقاص کافه‌ای، درسطح آگهی‌های دیواری و روزنامه‌ای و در مطبوعات، روا می‌دارد. به این ترتیب نخستین کاباره تهران به نام کافه جمشید ستاره‌ای به نام "بانو مهوش" پیدا می‌کند. اما این دگرگونی‌ها در بافت اجتماعی-فرهنگی زندگی شهری تهران قدیم صورت می‌گیرد و بنابراین کافه جمشید پاتوق لوطیان وجاهلان و کلاه مخملی‌های شهر می‌شود که از مشتریان پر و پا قرص بزم مطربی هستند. پس بانو مهوش و دیگر بانوهای طربخانه‌های مدرن هم‌چنان در چنبره‌ی زیرساخت‌های جامعه‌ی سنتی گرفتارند. از سوی دیگر در آش درهم جوش سنت و تجدد، ابزار وارداتی بسیار نیرومندی به نام رسانه‌های جمعی با شتابی مهارناپذیر در کار چیرگی بر روش‌های قدیمی ارتباط میان مردم است. در این میان حضور سینما هم روز به روز جدی‌تر و چشمگیر تر می‌شود و تولید فیلم‌فارسی رونق می‌گیرد. هر چند خود بانو مهوش و زندگی‌اش در انحصار دور و بری‌های کلاه مخملی‌اش می‌ماند، رقص و آوازش از این تنگنا بیرون می‌زند و به توده‌‌ای که به هر سبب پایشان به کافه و کاباره نمی‌رسد، فیض می‌رساند. در این زمان تصنیف‌های کافه‌ای آشکارا در کنار تصنیف‌های رادیویی عرض اندام می‌کند و حضور خود را به رخ می‌کشد. هم‌چنین، این رواج خواننده‌های کافه‌ای را وادار به رقابت با حریفان هم‌ردیف خود می‌کند و در این میان بانو مهوش گوی سبقت را از رقیبان خود، بانو آفت و بانو شهپر، می‌رباید. چرایی برد مهوش در این رقابت در حوصله‌ی این نوشته نیست. آن‌چه در اینجا اهمیت دارد این‌است که توده‌‌ها در آن هنگام به او به چشم تجسمی مادی و ملموس و زنده از جاذبه‌ی جنسی زنانه می‌نگریستند. به بیان عامیانه او را "بمب جاذبه‌ی جنسی" می‌دانستند، گرچه که شاید هیچ‌گاه چنین لقبی برای او بر زبان نیامده باشد. از یاد نباید برد که در همان دوره هنرپیشه‌ی مشهوری چون مریلین مونرو در امریکا که کعبه‌ی آمال بسیاری بود، آشکارا "بمب جاذبه‌ی جنسی" نامیده می‌شد. به هر حال بانو مهوش را باید نخستین "بت توده‌ای" مردم ایران به شمار آورد که چهره و اندام و اداهایش در ذهن توده‌ها جاذبه‌ی جنسی زنانه را به نمایش می‌گذاشت و سرآمدی‌اش در رقص و آواز به شیوه‌ی کافه‌های ساز و ضربی بر جذابیتش می‌افزود. آن‌چه که در منش و رفتار شخصی او دیده و یا گفته می‌شد، از پردلی‌اش بر روی صحنه و خواندن تصنیفی چون "کی میگه کجه؟" گرفته تا روایت‌های نیکوکاری‌هایش که به ویژه بعد از مرگش بازتاب بسیار یافت، همه و همه، دانسته نادانسته در خدمت توجیه و مشروعیت بخشیدن به محبوبیت انکارناپذیر او بودند. نیکوکاری مهوش را می‌شود نشانه‌ای از حضور فرهنگ سنتی در زندگی متجدد نمای آن زمان به شمار آورد. به این معنی که "بت توده‌ای" ایران، به رغم نان خوردن از راه قر کمر و خشنود کردن مشتی اوباش و بزن بهادر مست و خراب و یا حتا دست داشتن در نشر کتابی خلاف "شئون اخلاقی"، متاثر از معرفت و اخلاق رایج در میان عوام، به یاری تنگدستان و بی‌کسان می‌شتابد و درآمد به دست آمده از کسب "حرام" را صرف راه "ثواب" می‌کند. اما آن‌چه از منظر این نوشته اهمیت دارد این است که نخستین بمب جاذبه‌ی جنسی ملت ایران می‌بایست در هاله‌ای از روایات یتیم پروری و مسکین نوازی، از همان نوع که مثلاً برای حضرت علی گفته می‌شود، پوشانده شود تا عرف ستایشش را روا دارد. به بیان دیگر شهرت بانو مهوش به نیکوکاری در نزد همگان ضرورتی است که دلخواسته‌ی دنیوی توده‌ها را در متن فرهنگی در قید شرع "حلال" می‌کند.

جهان پهلوان تختی برخلاف بانو مهوش مردم کوچه و بازار را به دردسر نمی‌اندازد. از دید مردم آن‌چه خوبان همه دارند یک‌جا در او جمع بود. تختی فرزند خلف ملتی است که در بطن اسلامی هزار وچهار صد ساله هم‌چنان به آرش کمانگیر و کاوه آهنگرش می‌بالد و رستم و سهراب و اسفندیار و سیاوشش را می‌ستاید. تختی برای ایران نام و افتخار و اعتبار می‌آورد و مردم هم به قدردانی کار کارستان او لقب رستم یگانه‌شان را به این جوان فروتن اهل خانی‌آباد که به نیروی اراده و پشتکار خود را به سکوی قهرمانی کشور و جهان رساند، می‌بخشند. اما فضیلت غلامرضا تختی بسیار فراتر از مدال آوری قهرمانان ورزشی است. او اگر زور بازوی رستم را دارد، در اخلاق و رفتار و کردار تالی پوریای ولی است. تختی نماد ارزش‌های والای مردم ایران است. شخصیت و زندگی او هم نمونه‌ای تمام عیار از "پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک" زمان زردشت ایران را به نمایش می‌گذارد، هم به آیین پهلوانی و رسم جوانمردی‌ دوره‌ی اسلام ایران جانی تازه می‌دهد. مردم آن‌چه را که در داستان‌های رستم دستان و روایت‌های مولا علی و افسانه‌های پوریای ولی می‌نهادند و می‌یافتند، در پهلوان محبوبشان می‌جستند و می‌دیدند.

آیت الله طالقانی گرچه از مهوش و تختی بیشتر زیست، عمر رفته بر سر سیاست و سال‌های سپری شده در زندانش چندان فرصتی به او و به مردم نداد تا محبوبیتش به آزمون زمانه گذاشته شود. با این همه در برهه‌ی کوتاه حول و حوش اول انقلاب روحیه‌ی مردمی و انقلابی و رفتار و گفتار متفاوت طالقانی چندان بود که گستره‌ی هواداران و دوستدارانش را از حد هم‌‌فکرهایش فراتر بکشاند. زندگی او، صرفنظر از درستی یا نادرستی آرای سیاسی-اجتماعی‌‌اش، با گفتارش هم‌خوان بود و این هم‌خوانی بیانگر صداقتی بود که به او اعتباری می‌داد که از دیده پنهان نمی‌ماند.از این گذشته این سید اولاد پیغمبر به یمن عمامه و عبای آخوندی‌اش در نگاه مردم کوچه و خیابان مرد خدا هم به دیده می‌آمد. به بیان روشن‌تر،شهامت و صداقت فردی طالقانی همراه با اندیشه‌های رادیکال او زمینه ساز پایگاهی مردمی بود، اما آن‌چه محبوبیت طالقانی را تضمین می‌کرد، جمع شدن این ویژگی‌ها در قالب یک روحانی بود. به این ترتیب در دوره‌ای که کبوتر بخت و اقبال دور سر صاحبان عمامه و عبا می‌چرخید و توده‌ها رهبران و سرمشق‌های خود را در میان آنان می‌جستند، از میان خیل هر دم فزون این گروه فقط طالقانی بود که اگر نه در زندگی، که در مرگ خویش، به درجه‌ای از ستایش رسید که نام او را در میان "بت‌های مردم" رقم زد.

چه بسا برخی مردمی را که دردهه‌ی سی ستایشگر مهوش بودند متفاوت از مردمی که در دهه‌ی چهل پهلوانشان را ارج می‌نهادند و یا در دهه‌ی پنجاه در سوگ طالقانی می‌گریستند بدانند. یا شاید برخی بر این باور باشند که مردم در گذر این سه دهه یکسره تغییر کردند. من اما بی آن که منکر دگرگونی‌های این دوره باشم، بر پایه‌ی یادمانده‌های شخصی‌ام و به ویژه به اتکای سه سوگ بزرگی که در خاطرم مانده است، گوهر مردم زمانه‌ی محمد رضا پهلوی را یکپارچه می‌بینم. این نگاه هم‌نشینی مهوش و تختی و طالقانی را که نماد دلخواه‌های گونه‌گون توده‌های این دوره هستند، امکان پذیر می‌کند. اگر بانو مهوش خواسته‌های جسمانی توده‌ها را تجسم می‌بخشید، جهان پهلوان تختی آیت اخلاق ومعرفت انسانی آن‌ها بود و آیت الله طالقانی هم برگزیده‌ی آن‌ها در میان "علمای دین". بر این روال گویا این توده‌ها در هر کجا که خطا کرده‌ باشند، در گزینش بت‌های خود راه خطا نرفته‌اند که گمان نمی‌کنم کسانی دیگر می‌توانستند بهتر و برتر از این سه تن تثلیث دلخواه‌های دنیوی و اخروی و انسانی را در نگاه توده‌ها برقرار بدارند.

تورتتو، اسفند 1386 بالای صفحه

دو گانگی های ما و جنگ نهان و عیان

از زمره ویژگی های تمدن ایران باستان باور به دوگانگی یا ثنویت است که به پیدایش،پرورش، و گسترش آیین هایی چون آیین زردشت، زروانیه، مانویه، و مزدکیه انجامیده است. هرچند این نظام های فلسفی و دینی با یکدیگر تفاوت هایی دارند و در کارکرد اجتماعی پیروان خود در بستر تاریخی از یکدیگر متمایزند، در بنیاد بر جدایی دو اصل خیر و شر، نور وظلمت، یا دو نیروی ازلی ابدی ناهمساز با یکدیگر استوارند.این که ،برای نمونه ،تفاوت میان دوگانه انگاری زردشت با دو گانه انگاری مانی دراین است که در نخستین دو گانگی میان دو روح و در دومین دو گانگی میان ماده و روح مد نظر است، گرچه که در عمل به گرایش یکی به تلاش و کوشش و رویکرد دیگری به زهد و ریاضت می رسد، در اینجا کانون توجه نیست. همچنین چرایی پدیدار شدن و رواج این آیین ها در فلات ایران در این مجال نمی گنجد. آنچه آغاز اندیشیدن در باره موضوع این نوشته است، این است که ایران زمین گویا از دیر باز به هر دلیل توان و گنجایشی چشمگیر برای دو گانگی و دو گانه باوری داشته است. در حالی که تمدن و فرهنگ یونان، یا بابل، یا مصر رو به گستره خدایان بسیار داشت، تمدن و فرهنگ ایران بذر دو گانگی را پروراند.

اسلامی که با حمله اعراب بر ایران وارد شد، ریشه در خاکی یکسره متفاوت داشت و در مقام دینی ابراهیمی بر توحید و یگانگی ذات الاهی مطلق و بی بدیل استواربود. زمینه ساز سلطه اسلام و اعراب مسلمان بر ایران و ایرانیان و غلبه نظام توحیدی بر ثنویت هرچه بود، تاثیر چنین دگرگونی ای بر روح و ذهن اهالی این سرزمین نمی توانست سترگ نباشد. مردمی که به زور یا به میل به آیین نو گرویدند، خواه ناخواه دلبستگی ها و وابستگی هایی پنهان و آشکار به آیین کهنه را در خود نگهداشتند و بار امانت پدران را در بسته حافظه جمعی به پسران سپردند. بر این روال درگذر سال های پس از این رویداد، فرهنگی پا گرفت که دیگر نه ایرانی، که ایرانی اسلامی بود. بر بستر این فرهنگ ایرانی اسلامی آن دوگانگی فلسفی دینی ای که سرچشمه نظام اندیشگی ایرانی و وحدت آفرین بود، کنار گذاشته شد، اما، دوگانگی ژرف و ناهمسازی در عمل و زندگی ایرانیان پدیدار شد.

این دوگانگی تازه نه ناشی از روزگار گذراندن زیرسیطره فاتحان و حاکمان عرب، که پیامد آن بود. در زمانه ای که یورش به سرزمین ها ی دیگر و به انقیاد کشاندن اقوام مغلوب به دست اقوام غالب رسم روز بود، زیستن در سایه فرمانروایی بیگانگان ، برای آریاییانی که خود هم زمانی مهاجم بودند، برغم سختی های گرانبارش، به خودی خود شقاقی ببار نمی آورد.حکایت آن بود که این بار قومی بدوی به اعتبار آیینی نو بر دستگاه عریض و طویل امپراتوری ای کهن با نطام دینی پیچیده و سلطه گر چیره شده بود و نطمی بر پایه باور به قادری مطلق و یگانه و کتابی با زبانی بیگانه را جایگزین آن کرده بود. جدا از آشنا شدن با قاعده و قانون فرمانبرداری از حکمرانان تازه و سازگاری و یا ستیز با آن، آنچه که عجم شکست خورده از عرب را گرفتار دو گانگی و تضاد می کرد این بود که به هر حال و به هر دلیل دین و آیین تازی مهاجم را دین و آیین خود کرده بود. به این ترتیب رابطه مغلوب با غالب ازچارچوب روشن بازی قدرت بر زمینه ستیز و دشمنی فراتر رفته و در گستره ای پیچیده قرار می گرفت که عشق و نفرت را در کنار هم می نشاند. از نگاه مغلوب غالب ازیک سو تازی بیابان نشین تجاوزگری بود که اعمال زور می کرد، از سوی دیگر عربی از تبار پیامبر برگزیده خدای احد و واحد بود که به زبان او و کتاب او و خدای او تکلم می کرد.

از زمان یورش اعراب به بعد، فلات ایران بار ها و بارها گرفتار تاخت وتاز اقوام بیگانه دیگر، از مغولان گرفته تا ترکان، شده و همواره از استبداد و جور و ستم فرمانروایان خودی و بیگانه در عذاب بوده است. با اینهمه نه مغولان که به دلیل دوری و نا منتطر بودنشان بلای آسمانی می نمودند، و نه ترکان که به سبب نزدیکی و محتمل بودنشان بلای زمینی انگاشته می شدند، هیچیک،مانند اعراب، ارمغانی گیج کننده برای ایرانیان نیاوردند. مغولان و ترکان در هجوم به ایران و حکمرانی بر ناحیه های گوناگون آن از منطق ساده و بدوی قبایل و همسایه های شهرنشین نشده، یعنی چیرگی زورمند بر ناتوان، پیروی کردند و افزون بر فرمانروایی زورمدارانه خود و همه تبعات مادی و روحی آن چیز دیگری بر ایران تحمیل نکردند. آنان مدعی دعوت به دین و آیینی تازه و برقرار کردن آن نبودند. همین هم بود که ،تکیه بر تخت، در اساس رتق و فتق امور ممالک محروسه را به وزیران و مشاوران ایرانی، یا به بیان دقیقتر بومی، سپردند.

در میان واکنش ها و چاره اندیشی های ایرانیان پس از شکست سرنوشت سازشان در جنگ قادسیه و در گذر چالش با اعراب فاتح، رخنه به بارگاه خلفا و دریار سلاطین در مقام وزیر و مشاور و به این ترتیب دخالت و شرکت کار آمد در مملکت داری یکی از کارساز ترین درس هایی بود که از آن پس در دوره های سلطه ترکان و مغولان نیز به کار آمد. حکمرانان مغول نه در اندیشه تحمیل زبان بودند و نه نیازی به آن داشتند. همین هم بود که دربار برخی از آنان به رونق شعر و ادب زبان فارسی خدمت کرد. شاهان ترک یا ترک زبان هم، از غزنویان گرفته تا قاجار، به دلایلی که از حوصله این نوشته بیرون است، برتری زبان فارسی را بر دیگر زبان های رایج، از جمله زبان ترکی رایج در دربار، به رسمیت می شناختند، هرچند که زبان ترکی در نتیجه یورش های مکرر و حکمرانی های فاتحان ترک در بخش هایی از ایران زبان مردم شد.

داستان زبان عربی از مقوله ای دیگر بود. حتا اگر اعراب مفتخر به تنها تکخالشان ، زبان عربی، در پی تحمیل زبان خود نبودند، باز ایرانیان نو مسلمان – اگر نه عوام که دست کم خواص -- به دانستن زبان قران نیاز داشتند. نو مسلمانان عرب در کشور گشایی های خود، افزون بر رهاورد های معمول تهاجم، خواه ناخواه،اسلام را یکپارچه و همراه با عربی وارد سرز مینهای فتح شده، از جمله ایران کردند. در حالی که چنین چیزی در مصر، برای نمونه، نه تنها به دگرگونی دین و آیین و زبان که به عرب گرداندن مصریان انجامید، در ایران تکان فرهنگی سترگی به بار آورد که در پی سکوتی مرگبار و دردناک به نوزایی فرهنگ ایرانی در هیئتی تازه رسید. ایرانیان راه و رسم ویژه خود را در رویارویی با سلطه بیگانگان و چیرگی دین و زبان تازه یافتند و توان خود را در سازش و مدارا با بیگانگان مسلط و نفوذ یافتن بر آنان، ارائه برداشت و تفسیر خود از اسلام، و راه دادن زبان عربی به گستره فارسی و در عین حال نگهداری زبان فارسی و نیرو بخشی به آن آزمودند و به این شیوه سهمی بزرگ در پی ریزی فرهنگ اسلامی برعهده گرفتند.

سهم ایران در فرهنگ اسلامی هرچه باشد، در گذر چهارده قرن گذشته ایرانیان گرفتار تنش و کشاکش ناشی از دو گانگی هویت ایرانی اسلامی خود بوده اند: هویتی ترکیب یافته از دو فرهنگ اساساً متفاوت و ناهمساز که به مرور زمان در ترکیب نهایی در جا ها و گاه هایی همساز و همخوان شده اند. نمونه ای از به بار نشستن این همزیستی به ناچار را می توان در هنر معماری ایرانی اسلامی و یا در ادبیات عرفانی ایران دید. با اینهمه نا همنوایی بنیادین هم هراز گاه در شکل های افراط و تفریطی ایران پرستی و اسلام پرستی بروز کرده و می کند و هم در روال عمومی و عادی زندگی مردم در جلوه هایی غریب از همنشینی و همکناری عناصر ناهمخوان آشکار می شود. بیتی از بهار که می گوید، "گرچه عرب زد به حرامی به ما داد یکی دین گرامی به ما" به ایجاز احساس عمومی و غالب ایرانیان را باز می گو ید.

با شکل گیری جنبش مشروطه ایران در برابر دو راهه تازه ای قرار گرفت: در یک سو چشم انداز دلفریب جهان غرب و مدرنیته اش عیان بود و در سوی دیگر سنتی استوار بر تاریخی کهن سال با فرهنگ ایرانی اسلامی جان سختی می کرد . ورود ناگزیر تمدن و فرهنگ غربی به قلمرو ذهن و زندگی ایرانیان و توانمندی و چیرگی بی چون وچرای آن بر جهان معاصر سبب افزوده شدن عنصر غربی به مجموعه فرهنگی ایران و هویت کنونی ایرانیان شد. از آن هنگام به بعد رویکرد به غرب و گرایش به همه جلوه های زندگی غربی در گستره اندیشه و عمل چنان پر توان شده است که در صد سال پس از مشروطه تاکنون بجث و گفتگو پیرامون رویارویی سنت و مدرنیته در حکم گفتمان مادر بوده و هر گفتمان دیگری به میزانی فراخور ویژگی های خود با آن پیوند می خورد.

در این نوشته توجه و اشاره به سنت و مدرنیته هم به دلیل اهمیت آن در مقام گفتمان مادر است و هم به سبب آن که نمونه ای برجسته از دو گانگی هایی است که ما ایرانیان به آن گرفتاریم. از یاد نباید برد که دو گانگی سنت و مدرنیته و دو گانگی فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی، هر یک به شیوه خود و در زمان خود، تقدیر تاریخی ایران و ایرانیان بوده و هستند.از همین رو هم هست شاید که اندیشه ورزان و فرهیختگان در پی راه برونشدی از بحران گزینش سنت و مدرنیته و یا ترکیب و تلفیق این و آن بوده اند و عامه مردم هم به شیوه خود ناگزیر به روبرو شدن با آن هستند. در همین حال شاهد دو جریان سیاسی اجتماعی برجسته و ضد و نقیض یکدیگر هم بوده ایم: یکی تلاش ناکام پهلوی ها در غربی کردن ایران به شیوه ای مناسب با اهداف سیاسی سلطنت خاندان پهلوی، و دیگری کوشش شگفت انگیز آیت الله خمینی در بازگرداندن زمان به زمانه صدر اسلام و تبدیل ملت ایران به امت اسلامی رمه ولی فقیه. روشن است که هردو جریان بسته به نیات خود تعبیری خاص از غربی گرایی و اسلام گرایی را مد نظر داشته اند و هر دو بیانگر رویکرد های افراطی آلوده به اغراض گروهی و دور از رای و خرد جمعی و منافع ملت ایران بوده اند.

بر بستر دوگانگی های "هویت ایرانی اسلامی" و " سنت در برابر مدرنیته" که ناگزیر و تقدیری تاریخی اند، با دو گانگی ها و دو پارگی های دیگری هم، در وجوه گوناگون زندگی جمعی و فردی مان، درگیریم. در میان این ها شاید هیچ دو گانگی ای به اندازه دو گانگی میان زندگی اجتماعی و زندگی خصوصی مردم ایران آشکار ، غریب، شگفت انگیز، بی خردانه، و بحران آفرین نباشد. تفاوت و ناهمسازی تکان دهنده میان این دو پاره از زندگی ایرانیانی که در ایران زندگی می کنند، و نیز زیانباری پیامد های اجتماعی فرهنگی و آسیب های روانی آن چندان است که تقابل و تضاد این دو را به یکی از گفتمان های کلیدی عرصه های فرهنگ امروز ایران بدل می کند. اما از آنجا که بروز تباین و تناقض در این دو وجه از زندگی در اساس نتیجه ولایت فقیه و تحمیل حکومت اسلامی است، طرح آشکار آن و بحث پیرامون آن از زمره موارد ممنوع است و، بنابر این چه بسا، بار اصلی کنکاش در چند و چون آن و رهیافت به رهایی از آن بر دوش اندیشه ورزان، پژوهشگران، و نویسندگان و هنرمندان بیرون از ایران باشد.

پیش از پرداختن به سهم رژیم اسلامی، باید به سهم سنت شرقی در تفکیک بی چون وچرای حیطه زندگی خصوصی از صحنه زندگی عمومی و تاثیر میراث تاریخی و عادتهای فرهنگی اشاره کرد. در نگرش ما ایرانیان به این دو وجه از زندگی، آنچه از گذشته تاریخی مذهبی به ما رسیده است نشان از تاکید بر جدا نگهداشتن این دو قلمرو از یکدیگر و پافشاری بر پوشیده داشتن خلوت از دید رس عام دارد. رویهمرفته، زندگی قبیله ای قومی بر بنیاد خط کشی میان خودی و بیگانه استوار بوده و بافت درهم تنیده شرع و عرف در چارچوب سنت قائل به تمیز و تشخیص اندرونی و بیرونی است. همین است که حتا در خانه هم فضای ویژه محارم از فضای ویژه غریبه ها جدا بوده است. پیداست که در نظام سنتی فردباوری و فردیت محلی از اعراب نداشته و هر کس در حکم عضو ی از قوم و قبیله و به تناسب موقع و مقام خود دارای حقوقی بوده است. در چنین نظامی نه فرد مطرح است ، نه حقوق فرد، و نه زندگی خصوصی فرد. پس دو پهنه زندگی نه در چارچوب های زندگی فردی و زندگی اجتماعی، که در قالب های زندگی در خلوت و زندگی در جمع به دیده می آیند. اما سنت، همچون هر نظام دیگری، برای دوام و بقا نیازمند هماهنگی و همخوانی سازه ها ی گوناگون خود بوده است و از این رو برغم تفاوت آشکار میان زندگی در خلوت با زندگی در جمع، این دو وجه با یکدیگر تضادی حل نشدنی نداشتند و مردم را به تنگنا نمی انداختند. در عین حال تفاوت بسیار میان این دو پهنه در متن جامعه ای غرق در باید و نبایدها به گرایش به پنهانکاری و عادت به دورویی دامن می زده و در نهایت ناهماهنگی میان ظاهر و باطن افراد را مرسوم می کرده است. شماره بالای بیتهای دیوان حافظ در نکوهش سالوس و ریای زاهدان و متشرعان نشان از دامنه رواج آن دارد؛ و نیازی به گفتن نیست که در ادبیات کلاسیک ایران شکوه از این ریاکاری ها که بیشتر در حلقه خواص دیده می شده است تا در زندگی عوام، بسیار است.

مرده ریگ میل به دو رویی در شکل یک عادت فرهنگی بی تردید زمینه را برای پذیرش آسانتر، یا دست بالا سوختن و ساختن با دو پاره گی ناشی از داشتن دو زندگی یکسره ناهمخوان باهم در وضعیت امروزی ایران فراهم می کند. از این گذشته کنده نشدن از جزم ها و کلیشه های سنتی در عین میل بسیار به زیستن در متن زندگی مدرن که کم و بیش گریبانگیر همگان ، از مردم عادی گرفته تا روشنفکران، است راه را برای ادامه یافتن زندگی دو گانه و متناقض و تن دادن به تحمیل دستور های مبتنی بر نادیده گرفتن مطلق حقوق فرد و آزادی های فردی از سوی حکومت اسلامی هموار می کند. دوام و بقای بسیاری از تابو های سنتی در گستره زندگی امروزی، از جمله و به ویژه تابوهای مربوط به رابطه میان زن و مرد، که در ادبیات داستانی و سینما بیشتر از هر کجای دیگر بازتابانده می شوند، دلیلی بر این مدعاست.

در حول و حوش زمانی که جنون خود ستایی و قدرت طلبی شاه در هیئت خود کورش بینی بروز کرده بود، خمینی خیال رجعت به صدر اسلام و نشاندن ولی فقیه بر مسند رسالت را در سر می پروراند. درک همزمانی و همنشینی این دو حد نهایی در بافت سرزمین و فرهنگی واحد جز با توجه به ترکیب ناهمگون و در اساس ناهمساز دو عنصر ایرانی و اسلامی در یک مجموعه ممکن نیست. در حالی که نمایش پرکبکبه و دبدبه زنده گردانی 2500 سال پیش در جلب نگاه خریدار ملت در ماند، شور حسینی گارگر افتاد و فقیه ای بر صدر نشست که حد نطارتش بر دقایق و جزییات اعمال و افعال و اقوال امت با حد نطارت باریتعالی برابری می کرد و حد دخالتش در امور عمومی و خصوصی امت از حد دخالت قادر متعال فراتر می رفت. بر این روال بنیاد نخستین جمهوری اسلامی در عالم، در روزگاری که جدایی دین از سیاست امری بدیهی است، در کشوری غیر عرب بر پایه ملغمه جمهوری با اسلام یا به بیان دقیق تر همکناری قانون اساسی و دیگر قوانین مدنی با توضیح المسائل و همکاری مجلس و مسجد و حوزه و دانشگاه پی ریخته شد، و رژیم شتر گاو پلنگی سر کار آمد که نه تنها برای امور اجتماعی مردم که برای امور فردی و شخصی آنان قاعده و قانون داشت.

وجوه نظارت حکومت اسلامی بر زندگی مردم و دخالتش در آن بسیار است. این نوشته اما فقط به برخی از آن ها که در دو گانه گرداندن زندگی خصوصی و زندگی اجتماعی مردم و در وافع دو زیست کردن افراد جامعه سهم چشمگیری دارند، می پردازد. نخستین وجه در واقع سیاسی است و همه حکومت های خود کامه جهان با هر ایدئولوژی به میزانی آن را به کار می گیرند. جمهوری اسلامی همچون هر رژیم مغایر و مخالف دموکراسی، برغم آن که بنیانگذارش پیش از پیروزی انقلاب مدام دم از آزادی و حقوق حقه مردم می زد، بیش و پیش از هر چیز حق آزادی بیان را از همگان سلب کرد. اگر در رژیم پهلوی مردم می بایست در زمینه سلطنت و سیاست مهر بر دهان می زدند، در حکومت اسلامی به دلیل یک کاسه شدن دین و سیاست فهرست موضوعهای ممنوع کم و بیش همه زمینه ها را در بر می گرفت، و از آن شگفت تر آن که دامنه اش از مرزهای ملی مذهبی هم فراتر می رفت. فتوای آیت الله خمینی بر روا بودن قتل سلمان رشدی نشانه ای آشکار از این فراگیری جهانی بود. به این ترتیب از آغاز استقرار رژیم تا آغاز جنبش اصلاح طلبی هرگونه حرف و سخنی بر دهان یا کاغذ یا پرده سینما که رنگ و بویی از مخالف خوانی با کل نظام یا حتا گوشه ای از آن داشت، ممنوع و محکوم بود. نتیجه چنین وضعیتی جز این نمی توانست باشد که مردم حرف هایشان را در گوشی و یا در خلوت و دور از گوش اغیار بزنند. این اغیار که از دید عمومی خبرچینان حکومت بودند و می توانستند با گزارش خود دردسر آفرین باشند، با نام "حزب اللهی" مشخص می شدند و اعم از این که به راستی خبرچینی می کردند و یا فقط مسلمان دو آتشه بودند، محرم به شمار نمی آمدند تا اسرار نیوش باشند. اسرار البته همه گونه چیزی را در بر می گرفت: از شکایت از گرانی و جنگ و بی کفایتی دولت و بی لیاقتی دولتمردان و هجو و ذم آخوند ها و شک در کائنات گرفته تا جزییات پیش پا افتاده حکایتهای شخصی پبرامون ارتکاب به گناهان کبیره و صغیره در خفا. در قلمرو فلم سلطه سانسور رسمی و غیر رسمی نویسندگان را به سوی یافتن و ساختن انواع و اقسام ترفند های ادبی و غیر ادبی، به کار گرفتن زبان رمز و اشاره، پرهیز از دنیای بیرون و رو آوردن به پیچیدگی های فرمی و نیز جهان درونی کشاند. سینماگران هم، ناگزیر از تن دادن به باید ها و نبایدها، به پشتوانه توانمندی ها و جاذبه های سینما در پی چشم انداز های بکری رفتنند که سینمای ایران را به صحنه جهانی کشاند. پس از شکل گیری و عیان شدن جنبش اصلاح طلبی، چه در کوچه و بازار و در زندگی روزمره و چه در گستر ه نشریه ها و نشر کتاب و سینما و تئاتر، حق بیان از تنگنای مرگبار بیرون آمد و گفتگو در باره برخی چیز ها از جمله گرفتاری های روزمره و نقد کمی و کاستی های گوناگون اجتماعی اقتصادی و کژاندیشی های سیاسی و مذهبی، گیرم گاه به بهای گزاف مرگ و حبس و شکنجه، رواج یافت. با این همه برغم چنین گشایش ناگزیر و چشمگیر بدنه اصلی فهرست موضوع های ممنوع به یاری ابزار های سرکوب رژیم دست نخورده مانده است.

اگر آزادی بیان را ویژگی جامعه ای دموکراتیک بدانیم، طبعا توقع برخورداری از آن در سیطره حکومتی مستبد بیجا می نماید. از این گذشته آزادی بیان در سرزمینی که هرگز و هنوز دموکراسی را تجربه نکرده است، بیشتر دغدغه اهل اندیشه و هنر است تا مردم کوچه و بازار. رژیم اسلامی برای بی نصیب نگذاشتن همگان از شر دخالت و نطارت،خود دامنه تجاوز را به همه گوشه و کنار های زندگی شخصی مردم کشانده است. بر این روال، به خواست رهبر ، امت مکلف است خوردن و نوشیدن و پوشیدن و عشق ورزیدن را بنابر نسخه های تجویز شده علما و فقها انجام دهد. پیداست که اجرای چنین دستورهای اکیدی نه تنها از عهده مردم این زمانه بر نمی آید ، که حتا مردمان چشم و گوش بسته عهد دقیانوس هم بنا به طبیعت بشر از گردن نهادن به اوامری این چنین عاجز بودند و ظهور پی درپی پیامبران هم به همین سبب روی می داده است. این ناتوانی و نافرمانی دایره دوزیستی در ملاعام و در خلوت را به نهایت وسعت رسانده است. نه تنها گفتار، که رفتار و کردار مردم ایران در بیرون از چاردیواری های امن و در درون آنها به میزان فشار و تحمیل حکومت از یکدیگر فاصله گرفته و به تمامی در دو سوی مخالف و متضاد جریان دارند. هر قدر همگان در مکان های عمومی و در زندگی اجتماعی بیشتر وادار به تظاهر به اسلامداری می شوند، در نهان بیشتر به دنیاداری ای مغایر با اسلام، یا به بیان ملایان "فسق و فجور"، کشانده می شوند.عرق کشی و شراب اندازی خانگی ، مصرف فزاینده انواع مواد مخدر، از جمله و به ویژه تریاک که به نوعی "اسلامی" شده به شمار می آید، رواج روابط جنسی "نامشروع"، و افراط در پیروی از مد های رایج در غرب تنها پاره ای از نمونه های واکنش مردم به "بکن نکن" های منحصر به نوشیدن و کشیدن و پوشیدن و عشق ورزیدن است. در گستره عام طیف واکنش های مردم در برابر تحمیل الگو های رفتاری از سوی رژیم رشته ای دراز از مخالف خوانی های پوشیده و عیان را در بر می گیرد که بیشتر در شکل گرایش به غرب و مظاهر رایج آن که از برکت ماهواره و اینترنت در دسترس است،بروز می کند.

روشن است که روز به روز سهم و نقش نسل جوان در کشاکش بناچار کج دار و مریز مردم با منهیات و منکرات جمهوری اسلامی بیشتر می شود. "بچه های انقلاب" که از کودکی با شیوه زندگی دوگانه بزرگ شده اند و الفبای دو زیستی و در واقع دو رویی را به ناگزیر آموخته اند، در چالش خود با زورمداری رژیم شیوه ای متفاوت با نسل گذشته را پیش گرفته اند. تفاوت رفتاری نسلها که به خودی خود امری طبیعی است، در ایران امروز به دلیل انقلاب و جابجایی ارزشها از یکسو و خودکامگی و خشونت رژیم در سرکوب از سوی دیگر برجستگی ویژه ای یافته است. به سبب نبودن راه های مدنی برای ابراز رای و مخالفت و همچنین پرورش در فضای خفقان آوری که در آن صراحت بی معنی و یا مرگبار و پرده پوشی و تظاهر و تقیه رسم روز است، دلسردی، نومیدی، بدبینی، و مخالف خوانی های در پرده بیش از روش های روشن و سرراست که ناممکن می نمایند، هوادار می یابد. گزینش بدحجابی به مثابه روش مخالفت با حجاب اجباری نمونه ای از این دست مخالف خوانی هاست.

برغم حیرت برانگیزی تضاد گفتاری خمینی در روز های پیش از پیروزی انقلاب و پس از آن، درک این که مدعیان اسلام ناب محمدی با بی بهره بودن از هر گونه دانش و تجربه مملکت داری به جد تمام خواستار پیاده کردن قواعد صدر اسلام شدند، دشوار نیست. اماچگونه است که هنوز، بعد از اعتیاد به قدرت و سیاست، به بهای منفور شدن فزاینده خود، نهایت زور را به کار می گیرند تا مردم را در یوغ آداب و رسوم 14 قرن پیش نگهدارند؟ پاسخ این پرسش را آیا باید در بلاهت شان جستجو کرد، یا در بیماری مردم آزاری ، یا در آلودگی شان به فریب و ریا؟ نگاهی از بیرون به معرکه کشاکشهای هر روزه رژیم اسلامی با مردم، شاهد مضحکه ای است از جنگ و گریز موش و گربه که به بازی بدل شده است. چرخه امر به معروف، نهی از منکر، و تعزیز مدام در چرخش است بی آن که دوطرف بخواهند و یا بتوانند ترفند تازه ای بزنند. حکومت در اوج رواج اعتیاد و بیماریهای مقاربتی، فحشا، "زنا"، میگساری، "بد حجابی" و دیگر رفتار ها و کردارهای "غیر اسلامی" در کنار انواع فساد های سیاسی اقتصادی در مدح "تقوای اسلامی" ساخته و پرداخته فقها درکوس و کرنا می دمد و برای گناهکاران و مفسدان عالم خط و نشان می کشد. چنین روش و منشی را آیا به چیزی جز ابتلا به بیماری درمان ناپذبر دروغ و ریا می توان تعبیر کرد؟

ادبیات کلاسیک و فرهنگ عامه ایران سرشار از نقد و نکوهش و استهزای سالوس واعظ و مفتی و متشرع و ملاست و طرفه آن که همیشه اینان، چه در وقت سلطنت شاهان وچه در زمان جلوس خود بر مسند قدرت، شبانی رمه را در کف با کفایت خود داشته اند. کارنامه جمهوری اسلامی در 28 سالی که از استقرارش می گذرد افزون بر همه جنایت هایش از بار گناهی جبران ناپذیر سنگین است: گناه آلوده کردن مردم به تزویر و ریایی که در گذشته انگی بر پیشانی ملایان بود. اگر در زمانه حافظ واعظان و زاهد نمایان وقت رفتن به خلوت "آن کار دیگر" می کردند، به یمن سلطه ملایان بر مملکت حالا همه در خلوت "آن کار دیگر" می کنند.

بازنگری رویداد ها و دگرگونی های گستره فرهنگی ایران در دوره پس از انقلاب پرسش هایی از این دست را پیش می کشد که چرا و چگونه مردم توانسته اند در 28 سال گذشته سنگینی حضور چنین تضاد تکاندهنده ای میان زندگی خصوصی و زندگی اجتماعی را تاب بیاورند؟ چرا و چگونه مغایرت رفتار و گفتار و کردار ما در نهان و در عیان، برغم آسیب های روانی و زیان های فردی و اجتماعی آن، دوام می آورد و دو پارگی و ناهنجاری شخصیت و هویت به مثابه وجهی از وجوه فرهنگی ما تلقی می شود؟ آیا به تفاوت میان مدارا و مماشات آگاهیم ؟ آیا بار گناه این دورویی و ریاکاری گسترده در تمام جوانب زندگی یکسره بر عهده مستبدان و جبر تاریخی است؟ آیا این سیاست و سیاستمداران هستند که فرهنگ را می سازند، یا این فرهنگ است که سیاست را شکل می دهد و سیاست پیشه گان زور مدار را به قدرت می رساند؟ آیا به همان آسانی که اختلاف رای سیاسی و اجتماعی حاکمان و محکومان را تشخیص می دهیم، می توانیم همانندی های فرهنگی این دو گروه را مشخص کنیم؟ آیا بدون درک اهمیت فرد و فردیت و آگاهی و باور به سهم و نقش هر فرد در شکل دادن و ساختن زندگی فردی و اجتماعی می توانیم امید به برخورداری از دموکراسی را در دل بپرورانیم؟ و سر انجام این که، دم زدن از یک جامعه مدنی امروزی آیا مستلزم صراحتی بیرحمانه در عریان کردن کاستی ها و کژی های فرهنگی مان، در دیدن و جدی گرفتن تابو های فردی و گروهی، و در عیانرسوایی های در نهان مانده مان نیست؟ این گونه پرسش ها و زیر سوال بردن بازدارنده های فرهنگی اگر هیچ سودی نداشته باشد، دست کم ذهن را برای نزدیک شدن به خودنگری و تامل در ریشه های گرفتاری مان در تنگنای خفقان و استبداد آماده می کند. مادامی که نتوانیم جنگ میان نهان وعیان مان را روایت کنیم، بعید می نماید که از برزخ دو پارگی برهیم.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۲:۰۸ ۸۷/۱/۷


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر