| تولد / دهم فروردین | ||
| [تولد] مبارک، مبارک تولدت مبارک. عمو شست و نُه ساله شد. کدام عمو؟ عمو اروند دیگه. کلیک کنید مشروح خبر را ... بعد از اسد و سعید، تمام بار وبلاگ نیوز بهدوش عمو است. و چه خوب اداره میکند. باو جودیکه به هفتاد سالگی نزدیک میشود ولی ماشاالله هنوز قلبی پرشور و جوان دارد قلچماق است و گردناش را تبر نمیزند. آقا جان روغن کرمانشاهی خورده است. ممد جان تولدت مبارک. همیشه شاد و خوش باشی دهم فروردین توی دکان کوچک پدر که چسبیده به خانهی پدر بود و دریچهای بدرون داشت، نشسته بودم و با خواهرم که چند سالی از من بزرگتر است، البته او در پشت در بود و بدور از دید نامحرمان، گپ میزدیم که صدای آواز "درویش بیغیرته" توی خیابان پیچید. دنیا نیارزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی و بعد جلوی دکان ظاهر شد و مرا مورد خطاب قرار داد: به حاجی گفتم که زندهگی ارزش کار کردن و زحمت کشیدن را ندارد. حبیب عربزاده با دو متر قد که تبر گردنش را نمیزد، سکته کرد و مرد. گفتم: دروغ میگی. آقا حبیب را مریض نبود. درویش گفت: برو نگاه کن! هنوز تابوت روی زمین است. از بس درشت هیکل بود، بزور توی تابوت جایش کردند. درویش "بیغیرته" خود نیز هیکلی داشت بلند بلا و بس خوشرو با صدائی آسمانی. چون کار نمیکرد به او لقب بیغیرت داده بودند. درویش تکانی به تبر زیناش داد، دستی به روی کشکولش کشید، سری به عنوان افسوس تکان داد و صدایش بالا گرفت: به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کلهای با خاک میگفت که این دنیا نمیارزد به کاهی. آقا حبیب از بستهگان دور ما بود. مادرش" خاتونی" در زمانهائی دور، زنِ عمویِ بزرگ من بود. هیچیک از ما او را ندیده بود. پسرش عمو اوقلی طاهر، دو سالی از پدر بزرگتر بود و بس مهربان. کوچکتر که بودم، پیش از شروع دبستان، خاتونی و سه پسرش، باقر و حبیب و عزیز با ما همخانه بودند. از عزیز که بعدها جاه و مقامی یافت، چیزی در ذهنم نیست. ولی دو پسر دیگرش باقر و حبیب بس با من مهربان بودند و خود خاتونی نیز. حالا "درویش بیغیرته" میگوید که آقا حبیب سکته کردهاست. درویش که رفت از خواهرم پرسیدم: آقا حبیب پیر بود؟ او فکر یکرد و گفت: نه! او کامل بود. نزدیک به چهل سالش میشد، شاید هم کمتر. از شصت سال به بالا پیر آدم پیر به حساب میآید. چهل سال! باور کردن حرف خواهر برایم مشکل بود. چهل سال، چهار برابر سن من بود. در آن سنین همهی بزرگترها به نظر ما پیر بودند، ولی خوب سکینه است و هفت سالی از من بزرگتر. پس آقا حبیب پیر نبود. من هم حرفش را پذیرفتم. بعد از او خواهش کردم تا در دکان را از داخل به بندد، تا من بروم و سرو گوشی آب دهم. خودم را به خانهی آقا حبیب که نزدیک قبر پلوئی بود رسانیدم. تابوت هنوز توی کوچه بود. قطعه فرشی رویش را پوشانیده بود. آقا حبیب را باید آن تو میبود، همانگونه که درویش گفته بود. همسرش سخت گریه میکرد. دیگران نیز. به آقا باقر سلام کردم. او جواب سلامم را داد و گفت: ممدجان بهتر است برگردی خانه. پرسیدم راسته که آقا حبیب مرده؟ گفت: ممدجان برو. حاج عمو و بگم آقا نگران میشن، برو جانوم. برو! اینجا جای بچا نیس. و با دستمالی که دستش بود اشکهایش را پاک کرد. دلم میخواست که رضا را هم به میدیدم و خواهرش را نیز. ولی از بچهها کسی آنجا نبود. در راه بازگشت به خانه به یاد روزی افتادم که سخت آزرده خاطر بودم. چهار یا پنج سالم بیشتر نبود. رفته بودم آنور حیاط ، پشت تلمبهی خاتونی، مثل همیشه کز کرده و هایهای گریه میکردم. یادم نیست چرا. دلم خیلی گرفته بود. حرف مادر و خواهرها تسکینم نمیداد. پشت تلمبه خاتونی مامنی بود برای گریههای من. علتش شاید همان مهربانیهای خاتونی میبود. آقا حبیب از در وارد شد. بغلم کرد و به بیرون برد. سوار درشگه شدیم و تمام شهر را گشتیم. ولی من ساکت نشدم. تمام مدت راه گریه میکردم. حال به فکر رضا و فخری و پسر تازه متولد شدهاش افتاده بودم، که از مهر چنین پدری محروم شدهاند و حرف سکینه که آقا حبیب کامله مرد بود. پیر نبود. شصت سالهها و هفتاد سالهها پیر به حساب میآیند. از آن روز باید حدود شصت سالی گذشته باشد. پس به گفتهی سکینه من امروز در شمار پیران باید به حساب آیم. برابر یادداشتی که در آخرین برگ قرآنی پدر که روزانه میخواندش، چنین نوشته بود: دهم فروردین سال ۱۳۱۸هجری شمسی برابر با ...هجری قمری. تولد نورچشمی محمد. امروز دهم فروردین است و باید زاد روز من باشد گرچه در شناسنامهام دهم خرداد ذکر شده است. میپرسی چرا؟ چون روال کار ما ایرانیها در ثبت وقایع تاریخی از ازل چنین بودهاست. |
||
|
| عموی عزیزی تولدتان مبارک ، امید آنکه سلامتی و شادی همیشه همراه شما باشند. |
| توسط farhadheyrani در تاریخ ۱۱ فروردين ۱۳۸۷ ۰۱:۲۰ ق.ظ |
| تولدت مبارک عمو اروند. ارادتمندیم. |
| توسط postchi در تاریخ ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ۰۸:۳۸ ب.ظ |
| راستش حمیدجان بیشتر بار بلاگنیوز بر دوش آقای افراسیابی است. من بیشتر مواقع بویژه تعطیلات آخر هفته از ایشان مرخصی میگیرم. همینجا هم عرض کنم از دوشنبه تا آخر هفته با اجازه ایشان میروم شمال دانمارک، امیدوارم با مرخصی ما (بیلی را هم میبرم) موافقت کنند. |
| توسط assad در تاریخ ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ۰۵:۴۱ ب.ظ |
| سلام، آقا تولد مبارک! بقول دانمارکیها هورا هورا هورا |
| توسط assad در تاریخ ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ۰۵:۳۳ ب.ظ |
| متشکر حمید جان! همدانیها به آب الوند خورده مشهورند. ضمنن چون دخترم تمایلی به نمایش عکس پسرش در وب ندارد، من عکس را حذف کردم. |
| توسط Amoo Arvand در تاریخ ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ۰۵:۰۰ ب.ظ |
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |