English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خزر برای رفتن به کابل روزشماری می‌کند/ بلاگ نیوز
[] نهم اکتبر ۲۰۰۸
نه روز به آغاز سفر/ با هم و در کنار هم
امروز به دیدار پدر و مادرم به یوله آمده‌ام. سفر این بارم دیگرگونه است و عجیب می‌نماید. دلیل‌اش شاید این باشد که این دیدار، آخرین دیدار پیش از آغاز سفرم است.
ناگهان متوجه می‌شوم که تمام روز در پی پدرم، اتاق، اتاق ناخواسته او را دنبال کرده‌ام.

در این چند روزی که در یوله هستم دوست دارم با او و در کنار او باشم. در کنارش نشسته‌ام. او به Andrea Bocceli نگاه می‌کند و من محو تماشای او هستم و بغض در گلویم پیچیده است. با وجودی که در کنار بابا نشسته‌ام، بیش از هرزمان کمبود‌اش را احساس می‌کنم

۸ اکتبر ۲۰۰۸
هشت روز به آغاز سفر / واقعیت
بعد از واکنش‌های دایه، تلاشم براین است که از بازگو کردن نقشه‌‌هایم در سفر به افغانستان پرهیز کنم. قبلن تلفنی کرده و جویای سلامتی من شده بود. حالا تلفنی می‌پرسد که کارها به چه منوال پیش می‌رود؟ و مرا زیر رگبار سوالات خویش قرار می‌دهد.
هفته پیش، بهر حال روز و ساعت پرواز هواپیما را گفتم. او با شنیدن خبر ، به یکباره دچار سکوتی مطلق شد. بعد پرسید:
دیدار بعدی ما کی خواهد بود؟
امروز بدون اینکه به عاقبت آن فکر کرده باشم برایش می‌گویم که با سفارت افغانستان صحبت کرده‌ام و ویزایم صادر شده است. و حالا من برای اولین بار، واقعیت را در چشمان او می‌بینم. چیزی که من بارها در رویاهایم به آن اندیشیده بودم و نقشه‌هایی برای بواقعیت پیوستن‌ آن‌ها کشیده بودم. و این دایه بود که مسبب پیدایی این چنین نگرشی در من شده بود.

هفت روز به آغاز سفر / اسمارتیز
هفته‌ی دیگر در چنین زمانی در کابل خواهم بود. از فرودگاه کابل که در سال‌های دهه‌ی ۸۰ میلادی، آن‌جا را ترک کردم، چیزی بیاد ندارم. اما آن‌گاه که دایه، من و بابا را در کابل تنها گذاشت و خود بسوی مسکو پرواز کرد، دریادمانم زنده‌ است. پنج یا شش سالم بودم. بابا و من تنها مانده بودیم. یادم نیست دلتنگ دایه بودم یا نه. با رفتن دایه، رابطه‌ی من و بابا بهتر و تنگ‌تر شد.
او در دفتر روزنامه‌ای کار می‌کرد. از این‌رو صبح‌های زود که من در خواب بودم، خانه را ترک می‌گفت. او عادت داشت همیشه مقداری اسمارتیز را جایی در اتاق پنهان «پنهان که نه، چون اسمارتیزها همیشه در یک جا گذاشته می‌شد» کند و من به محض بیداری دنبال اسمارتیزها را می‌گرفتم. شوق پیدا کردن اسمارتیزها موجب فراموشی تنهایی‌ام می‌شد و از گریه زاریم جلوگیری می‌کرد
چهار سال پیش، زمانی که من تازه با دوست پسر امروزی‌ام آشنا شده بودم، مثل دفعات پیش در فروشگاه پمپ بنزینی مشغول خرید بودیم. اما این بار اوضاع فرق می‌کرد. پس از مدتی او متوجه شد که من در جلوی قفسه‌ی "قاقا لی‌لی‌ها" گریان، بسته‌ی اسمارتیزی را در دستانم گرفته‌ام.
او خودش را بمن نزدیک کرده و با لحنی شوخی‌آمیز گفت:
هه‌هه‌هه! نمی‌تونم جلوی خنده‌مو بگیرم!
او فکر کرده بود که من هوس خوردن اسمارتیز را کرده‌ام اما بدلیل گرفتن رژیم غذایی از خوردن پرهیز دارم و نمی‌خواهم به آن لب بزنم.
طفلک! و این اولین یا آخرین باری نبود که او مرا در چنین مواردی دل‌داری می‌داد. دلداری در موردی چیزی که از علت واقعی آن نا‌آگاه بود. هفتم اکتبر ۲۰۰۸

اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۳:۳۴ ۸۷/۸/۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر