English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خزر به دنبال هویت خویش بخش ۳/ بلاگ نیوز
[] ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸
۵ روز مانده به آغاز سفر
امشب اولین کابوس مسافرت به سراغم آمده بود، کابوسی نه چندان وحشتناک اما خسته‌کننده و شامل سه بخش جداگانه بود و هر بخشی خسته‌کننده‌تر از بخش پیشین‌اش.

۱ـ در فرودگاه آرلاندا (استکهلم) هستم. همه‌گی بارهایمان را تحویل داده‌ایم. چنین می‌نماید که من همه‌ی لوازم مورد نیازم را برنداشته‌ام. کلیه‌ی برنامه‌هایم اشتباهی برنامه‌ریزی شده‌است. همه چیز اشتباه است. هواپیما بیشتر شبیه یک اسباب بازی است تا یک هواپیمای واقعی. و فقط گنجایش ده مسافر را دارد. من سخت از این حادثه غم‌گین هستم ولی ترسی در دلم نیست. به این ور و آن‌ور می‌دوم و از همه سراغ قرص ضد استفراغ می‌گیرم. (شما چه فکر می‌کنید؟ آیا این حالت نتیجه‌ی اضطراب نیست؟)
۲ـ بخش دوم کابوس مربوط به همسفرانم می‌شود. یکی از دختران سرش را از ته تراشیده است و دومی تمامی صورتش را با سیخ‌ و میخهPiercing تزیین کرده است. و من در آن میان ایستاده‌‌ام و موهای بلوندم، قهوه‌ای کرده‌ام تا با محیط اطرافم بیشتر هم‌خوانی داشته‌باشد. چیزی‌که موجب عصبانیت من شده است. داوطلبی که قصد همراهی با ما را داشت و درخواستش، رد شده بود، حالا اجازه یافته است که با ما باشد.
دو ماهی و اندی پیش ملاقاتی بین ما انجام شده بود، او دلیل تمایلش به همراهی‌ با ما را چنین بیان کرده بود که "افغانستان یکی از پر خطرترین مناطق جهان است". من دقیقن به یاد می‌آورم که با شنیدن این حرف، به صندلی‌ام تکیه داده و وارفتم. آرزویم این بود که که حرف او را درست نشنیده بودم. او خیلی جوان بود. دیپلم‌اش بتازه‌گی گرفته بود و من دوست نداشتم با کسی هم‌سفر باشم که دلیل مسافرتش فقط سفر به "خطرناک‌ترین" کشور جهان باشد. من از چنین انسان‌هایی که خود را به خطر می‌اندازند وحشت دارم.
۳ـ از بیان این بخش معذورم هم چرند است و هم شخصی. هه‌هه‌هه!


۲۱ اکتبر ۲۰۰۸
۴( روز به آغاز سفر (تفاهم
هرگز از اطرافیانم، چیزی بدی در مورد مردم افغان نشنیده‌ام، از آن نوع پیش‌داوری‌ها که متاسفانه در مورد دیگر اقوام بسیار گفته می‌شود. بی‌شک من و پدرومادرم، تجربه‌ی دیگری از افغان‌ها داریم. برای نمونه‌ می‌توانم از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ سخن بمیان آورم. آن‌روز، من دانش‌آموز دبیرستانی بودم و برخی از همکلاسی‌هایم می‌دانستند که من در افغانستان بزرگ شده‌ام. از آنجایی‌که جمعیت طالبان مسئولیت انفجار و قتل را بگردن گرفتند، بعضی از هم‌کلاسانم در میانه‌ی راهروی دبیرستان، به هنگام برخورد با من فریاد می‌‌زدند "خزر! به بین! عمو زاده‌های تو چه بر سر ما آورده‌اند! افغانستان برابر است با طالبان. طالبان یعنی تروریست‌ها و تروریست‌ها یعنی آدم‌کشان". شیوه‌ی اعتراض آنان برای من بعید نمی‌نمود.
واکنش پدرومادرم را در مقابل این گونه پیش‌داوری‌ها، لبخندی تلخ بر لبانشان که نشانی داشت از غم و درد خفته در سینه‌هایشان.
زمانی‌که از مردم افغان سخنی به میان می‌آمد. همیشه در تفسیر این واقعه با مشکلی مواجه بودم ولی طولی نکشید تا قضیه‌ی برایم واضح و واضح‌تر شد و آن چند روزی بعد از ماجرای یازده سپتامبر بود. بابا، با سفیر افغانستان در اوسلو (نروژ) مکالمه‌ای تلفنی داشت. پیش از اینکه او گوشی را بگذارد شنیدم که لحن صحبت‌اش دگرگون شد. بابا برای زنی در آن‌سوی خط توضیح می‌داد که "او آرزو دارد کسی را نیازی به تجربه‌ی آن‌چه بر مردم افغان گذشته است، نباشد". من به سختی او را می‌شناختم. بعدها او مطلبی را بیان داشت که من نیز، امروز احساس چنان مسئولیتی می‌نمایم. او ‌گغت" علی‌رغم این که شما غذایی در سفره نداشتید، با این وجود هر‌چه را داشتید سال‌ها آن را با با ما تقسیم کردید".
شنیدن این موضوع راز لبخند تلخ آشکار شده بر لبان والدینم به هنگام شنیدن آن پیش‌داوری‌ها در مورد مردم افغانستان بر من آشکار نمود.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۶:۱۷ ۸۷/۸/۱۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر