English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


بدنبال هویت گم گشته‌/ بلاگ نیوز
[] خزر راهی افغانستان است . پیش از آغاز سفر نشستی با هم داشتیم. خزر دانشجوی خبرنگاری است و تابستان گذشته دو ماهی در تلویزیون دولتی سوئد مشغول بکار بود. زمانی که چهره‌اش روی صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شد بی‌اختیار شماره‌ی مادرش گرفتم و خبرش کردم که خزر خبری را گزارش می‌کند. البته خود او نیز شاهد صحنه بود. خزر فارسی و کردی را خوب و بدون لهجه حرف می‌زند. خودش می‌گوید که درخواندن و نوشتن فارسی کند است

من به او قول داده‌ام که سفرنامه‌اش را به فارسی برگردانم و در بلاگ نیوز منتشر کنم. داستان سرنوشت او، می‌تواند داستان نسل دومی‌‌های ما مهاجران باشد. موضوعی که بارها از من خواسته شده‌است تا به آن بپردازم. پس چه بهتر که این داستان را از زبان یک مهاجر نسل دومی بشنویم، نسل دومی که موفق شده است با حفظ هویت خویش، خودش را با فرهنگ جامعه‌ی تازه تطبیق دهد نه اینکه در فرهنگ آن جامعه‌ تحلیل رود.
خزر، بدنبال هویت خویش راهی کابل می‌شود/ بلاگ نیوز
[او اولین پست وبلاگش را با این جمله آغاز می‌کند
. "بدون شک می‌توانم بگویم که «از کجا آمده‌ای» معمولی‌ترین سوالی است که من مرتب با آن مواجه می‌شوم". من هرگز واکنشی در مقابل این سوال نشان نداده‌ام اما جواب به آن سوال است که بر من سنگینی می‌کند.
بنا بر این من کجایی هستم؟در ایران متولد شده‌ام ولی چیزی از آن‌جا بخاطر ندارم چرا که چند ماهی از تولدم نگذشته بود که ایران را ترک کردیم. فارسی را خوب صحبت می‌کنم. پس از چند ماهی فراری بودن از افغانستان سر بدر آوردیم که مبدل به سرزمین کودکی من شد.
پس راستی من کجایی‌ام؟
زمانی که سر از سوئد بدر آوردیم و اجازه اقامت گرفتیم، دریافتم که والدینم کرد هستند و از آن رو من نیز کرد محسوب می‌شوم. بعد شانس آن را یافتم که بدانم اسم واقعی آنان چیست و امروزه روز من در خانه فقط به کردی با آنان صحبت می‌کنم.
راستی من کجایی هستم؟
بیش از نیمی از عمرم را در سوئد گذرانیده‌ام، کشوری که وطن احساس‌اش می‌کنم.
بسیاری می‌پرسند که چرا من اینقدر بخودم سخت می‌گیرم. برای من مسئله‌ی هویت اهمیت بسزایی یافته است. روی این اصل است که می‌خواهم راه باز آمده از کابل را دو باره طی کنم و به آنجا بروم. یک هویت بهم ریخته، شخصیتی در هم ریخته را سبب می‌شود. من همانم که هستم بدلیل پس‌زمینه‌های زندگی‌ام، از آن‌جا که پس‌زمینه‌های زنده‌گی‌ام را درک می‌کنم پس هم خودم قبول دارم و هم درک می‌کنم. افغانستان بخشی از زندگی گذشته‌ی من است و من بر آنم که خودم را در مکانی صحیح قرار دهم.

بخش دوم
خزر برای رفتن به کابل روزشماری می‌کند
نهم اکتبر ۲۰۰۸

نه روز به آغاز سفر/ با هم و در کنار هم
امروز به دیدار پدر و مادرم به یوله آمده‌ام. سفر این بارم دیگرگونه است و عجیب می‌نماید. دلیل‌اش شاید این باشد که این دیدار، آخرین دیدار پیش از آغاز سفرم است.
ناگهان متوجه می‌شوم که تمام روز در پی پدرم، اتاق، اتاق ناخواسته او را دنبال کرده‌ام.
در این چند روزی که در یوله هستم دوست دارم با او و در کنار او باشم. در کنارش نشسته‌ام. او به Andrea Bocceli نگاه می‌کند و من محو تماشای او هستم و بغض در گلویم پیچیده است. با وجودی که در کنار بابا نشسته‌ام، بیش از هرزمان کمبود‌اش را احساس می‌کنم

۸ اکتبر ۲۰۰۸
هشت روز به آغاز سفر / واقعیت
بعد از واکنش‌های دایه، تلاشم براین است که از بازگو کردن نقشه‌‌هایم در سفر به افغانستان پرهیز کنم. قبلن تلفنی کرده و جویای سلامتی من شده بود. حالا تلفنی می‌پرسد که کارها به چه منوال پیش می‌رود؟ و مرا زیر رگبار سوالات خویش قرار می‌دهد.
هفته پیش، بهر حال روز و ساعت پرواز هواپیما را گفتم. او با شنیدن خبر ، به یکباره دچار سکوتی مطلق شد. بعد پرسید:
دیدار بعدی ما کی خواهد بود؟
امروز بدون اینکه به عاقبت آن فکر کرده باشم برایش می‌گویم که با سفارت افغانستان صحبت کرده‌ام و ویزایم صادر شده است. و حالا من برای اولین بار، واقعیت را در چشمان او می‌بینم. چیزی که من بارها در رویاهایم به آن اندیشیده بودم و نقشه‌هایی برای بواقعیت پیوستن‌ آن‌ها کشیده بودم. و این دایه بود که مسبب پیدایی این چنین نگرشی در من شده بود.


بخش سوم
هفت روز به آغاز سفر / اسمارتیز
هفته‌ی دیگر در چنین زمانی در کابل خواهم بود. از فرودگاه کابل که در سال‌های دهه‌ی ۸۰ میلادی، آن‌جا را ترک کردم، چیزی بیاد ندارم. اما آن‌گاه که دایه، من و بابا را در کابل تنها گذاشت و خود بسوی مسکو پرواز کرد، دریادمانم زنده‌ است. پنج یا شش سالم بودم. بابا و من تنها مانده بودیم. یادم نیست دلتنگ دایه بودم یا نه. با رفتن دایه، رابطه‌ی من و بابا بهتر و تنگ‌تر شد.
او در دفتر روزنامه‌ای کار می‌کرد. از این‌رو صبح‌های زود که من در خواب بودم، خانه را ترک می‌گفت. او عادت داشت همیشه مقداری اسمارتیز را جایی در اتاق پنهان «پنهان که نه، چون اسمارتیزها همیشه در یک جا گذاشته می‌شد» کند و من به محض بیداری دنبال اسمارتیزها را می‌گرفتم. شوق پیدا کردن اسمارتیزها موجب فراموشی تنهایی‌ام می‌شد و از گریه زاریم جلوگیری می‌کرد
چهار سال پیش، زمانی که من تازه با دوست پسر امروزی‌ام آشنا شده بودم، مثل دفعات پیش در فروشگاه پمپ بنزینی مشغول خرید بودیم. اما این بار اوضاع فرق می‌کرد. پس از مدتی او متوجه شد که من در جلوی قفسه‌ی "قاقا لی‌لی‌ها" گریان، بسته‌ی اسمارتیزی را در دستانم گرفته‌ام.
او خودش را بمن نزدیک کرده و با لحنی شوخی‌آمیز گفت:
هه‌هه‌هه! نمی‌تونم جلوی خنده‌مو بگیرم!
او فکر کرده بود که من هوس خوردن اسمارتیز را کرده‌ام اما بدلیل گرفتن رژیم غذایی از خوردن پرهیز دارم و نمی‌خواهم به آن لب بزنم.
طفلک! و این اولین یا آخرین باری نبود که او مرا در چنین مواردی دل‌داری می‌داد. دلداری در موردی چیزی که از علت واقعی آن نا‌آگاه بود.



۲۰ اکتبر ۲۰۰۸

روز مانده به آغاز سفر
امشب اولین کابوس مسافرت به سراغم آمده بود، کابوسی نه چندان وحشتناک اما خسته‌کننده و شامل سه بخش جداگانه بود و هر بخشی خسته‌کننده‌تر از بخش پیشین‌اش.

۱ـ در فرودگاه آرلاندا (استکهلم) هستم. همه‌گی بارهایمان را تحویل داده‌ایم. چنین می‌نماید که من همه‌ی لوازم مورد نیازم را برنداشته‌ام. کلیه‌ی برنامه‌هایم اشتباهی برنامه‌ریزی شده‌است. همه چیز اشتباه است. هواپیما بیشتر شبیه یک اسباب بازی است تا یک هواپیمای واقعی. و فقط گنجایش ده مسافر را دارد. من سخت از این حادثه غم‌گین هستم ولی ترسی در دلم نیست. به این ور و آن‌ور می‌دوم و از همه سراغ قرص ضد استفراغ می‌گیرم. (شما چه فکر می‌کنید؟ آیا این حالت نتیجه‌ی اضطراب نیست؟)
۲ـ بخش دوم کابوس مربوط به همسفرانم می‌شود. یکی از دختران سرش را از ته تراشیده است و دومی تمامی صورتش را با سیخ‌ و میخهPiercing تزیین کرده است. و من در آن میان ایستاده‌‌ام و موهای بلوندم، قهوه‌ای کرده‌ام تا با محیط اطرافم بیشتر هم‌خوانی داشته‌باشد. چیزی‌که موجب عصبانیت من شده است. داوطلبی که قصد همراهی با ما را داشت و درخواستش، رد شده بود، حالا اجازه یافته است که با ما باشد.
دو ماهی و اندی پیش ملاقاتی بین ما انجام شده بود، او دلیل تمایلش به همراهی‌ با ما را چنین بیان کرده بود که "افغانستان یکی از پر خطرترین مناطق جهان است". من دقیقن به یاد می‌آورم که با شنیدن این حرف، به صندلی‌ام تکیه داده و وارفتم. آرزویم این بود که که حرف او را درست نشنیده بودم. او خیلی جوان بود. دیپلم‌اش بتازه‌گی گرفته بود و من دوست نداشتم با کسی هم‌سفر باشم که دلیل مسافرتش فقط سفر به "خطرناک‌ترین" کشور جهان باشد. من از چنین انسان‌هایی که خود را به خطر می‌اندازند وحشت دارم.
۳ـ از بیان این بخش معذورم هم چرند است و هم شخصی. هه‌هه‌هه!


۲۱ اکتبر ۲۰۰۸
چهار روز به آغاز سفر ـ تفاهم
هرگز از اطرافیانم، چیزی بدی در مورد مردم افغان نشنیده‌ام، از آن نوع پیش‌داوری‌ها که متاسفانه در مورد دیگر اقوام بسیار گفته می‌شود. بی‌شک من و پدرومادرم، تجربه‌ی دیگری از افغان‌ها داریم. برای نمونه‌ می‌توانم از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ سخن بمیان آورم. آن‌روز، من دانش‌آموز دبیرستانی بودم و برخی از همکلاسی‌هایم می‌دانستند که من در افغانستان بزرگ شده‌ام. از آنجایی‌که جمعیت طالبان مسئولیت انفجار و قتل را بگردن گرفتند، بعضی از هم‌کلاسانم در میانه‌ی راهروی دبیرستان، به هنگام برخورد با من فریاد می‌‌زدند "خزر! به بین! عمو زاده‌های تو چه بر سر ما آورده‌اند! افغانستان برابر است با طالبان. طالبان یعنی تروریست‌ها و تروریست‌ها یعنی آدم‌کشان". شیوه‌ی اعتراض آنان برای من بعید نمی‌نمود.
واکنش پدرومادرم را در مقابل این گونه پیش‌داوری‌ها، لبخندی تلخ بر لبانشان که نشانی داشت از غم و درد خفته در سینه‌هایشان.
زمانی‌که از مردم افغان سخنی به میان می‌آمد. همیشه در تفسیر این واقعه با مشکلی مواجه بودم ولی طولی نکشید تا قضیه‌ی برایم واضح و واضح‌تر شد و آن چند روزی بعد از ماجرای یازده سپتامبر بود. بابا، با سفیر افغانستان در اوسلو (نروژ) مکالمه‌ای تلفنی داشت. پیش از اینکه او گوشی را بگذارد شنیدم که لحن صحبت‌اش دگرگون شد. بابا برای زنی در آن‌سوی خط توضیح می‌داد که "او آرزو دارد کسی را نیازی به تجربه‌ی آن‌چه بر مردم افغان گذشته است، نباشد". من به سختی او را می‌شناختم. بعدها او مطلبی را بیان داشت که من نیز، امروز احساس چنان مسئولیتی می‌نمایم. او ‌گغت" علی‌رغم این که شما غذایی در سفره نداشتید، با این وجود هر‌چه را داشتید سال‌ها آن را با با ما تقسیم کردید".
شنیدن این موضوع راز لبخند تلخ آشکار شده بر لبان والدینم به هنگام شنیدن آن پیش‌داوری‌ها در مورد مردم افغانستان بر من آشکار نمود.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱:۰۰ ۸۷/۸/۲۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر