English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


به دنبال هویت گم‌گشته. بخش چهارم/ بلاگ نیوز
[] ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸
فقط یک‌روز دیگر باقی‌مانده است
چقدر زود گذشت! اما امروز طولانی‌ترین روز سال بود، حتا از روز ماقبل شب کریسمس هم، خسته کننده‌تر بود.

امروز از فرصت استفاده کرده و به دیدار یکی از جوانان افغانی رفتم که هم در کابل وهم در کمپ پناهنده‌گی واقع در شهر سوندس‌وال سوئد با هم بودیم. دیداری خوب بود و من نمی‌خواستم درمقابل احساس رضایتی که بمناسبت یافتن امکان بازگشت به کابل بمن دست داده بود، از ان چشم ب‌پوشم.بعدش هم از کجا معلوم که دو باره چنین امکانی پیدا شود. موقعیت افغانستان روز بروز بدتر می‌شود. شاید اصلن امکان رفتن به چنین سفرهایی تا چند سال دیگر پیش نیاید.امروز یکی از همکارانم گفت که به نظر او، کاری که من انجام می‌دهم، کاری شجاعانه‌‌ا‌ست. گرچه این حرف مرا خیلی خوشحالی کرد اما، من متوجه مقصود نشدم. بازگشت که انتخاب نیست، کاری است طبیعی که باید انجام شود. بهمین دلیل هم من نه اضطرابی دارم و نه ترسی.
بهمان صورت که تا بحال مشکلات و موانعی پیش آمده است، بی‌شک در حین سفر نیز با سختی‌ها ومشکلاتی مواجه خواهم شد.مانند نرم‌های اجتماعی که شاید از ابتدا با آن‌ها آشنا نبوده‌ام و یا بروز احساساتی تاره که با آنها نا آشنا بوده‌ام. ولی در ضمن همین‌ها مسایل‌اند که من بدنیال آن‌ها هستم و بدنبال کشف پیشینه‌ی زندگی خودم. پس این مسافرت اختیاری نیست، سفری است که باید انجام شود.

بیست و پنجم اکتبر ۲۰۰۸
زمان حرکت فرا رسیده است
بله! آخرین کارها را هم انجام دادم. بزودی آپارتمانم را ترک خواهم گفت. دلشوره دارد شروع می‌شود. می‌دانم که دلم برای انواده‌ام تنگ خواهد شد. کار من در اینجا به پایان رسیده‌است. دیدار بعدی از کابل.

دوبی‌ـ‌ غروری که در من وجود ندارد
۲۵ اکتبر ۲۰۰۸
در فرودگاه دوبی و در انتظار تعویض هواپیما بعدی چند ساعتی معطل شدیم. فرودگاهی بزرگ، شیک و پاکیزه بود و پر از مغازه‌های بزرگ طلافروشی. نمایشگاه‌های اتومبیل پر بود از پورشه و دیگر خودروهای گران قیمت. اما آن‌چه بیشتر توجه مرا جلب کرد رفناتر زنان بود، نه زنان کارمند فرودگاه بل مسافران زن، با آن شال‌های رنگارنگِ زیبایشان و لباس‌های فاخری که به تن، داخل سالن فرودگاه، مشغول به گشت‌زنی و بازدید از فروشگاه‌ها بودند. فخر و اطمینان به نفس را می‌شد در چهره‌ی آنان دید. راه رفتنشان با آن قدم‌های ثابت و گردن افراشته، تماشایی بود.
من فکر نمی‌کنم، چنین اعتماد بنفسی ربطی به وضع مالی و یا ناشی از امکانات اقتصادی آنان داشته داشته باشد که رفتن به چنین مسافرت‌هایی را برای آنان فراهم کرده است. نه، اگر چنین می‌بود پس من باید این اعتماد به نفس را در وجود زنان ساکن اُوستر مالم سوئد نیز کشف کرده بودم.
آن‌چه در مورد مردان می‌توانم اظهار کنم این است که آن‌ها بسیار کوچک بودند.
باری، نگاهی بخودم می‌اندازم، رنگ پریده و ناپیدا هستم. امکان اندیشیدن بیشتر به آن‌چه در اندیشه داشته‌ام، که در کابل چه خواهد شد را ندارم.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱:۳۵ ۸۷/۸/۲۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر