| خزر به دنبال هویت خویش بخش ۶/بلاگ نیوز | ||
| [] ره گمکرده ولی نه تنها ۲۵ اکتیر ۲۰۰۸ در این سفر، شش نفره هستیم، پنج نفر از ما از اعضای کمیتهی سوئد/افغانستان است و لارش Larsنفر ششم، راهنمای سفر ماست. قصدمان از این مسافرت آشنایی بیشتر با کشوری است که همهگی شیفتهی آن هستیم و میخواهیم چیزهای بیشتری در بارهی آن بیاموزیم. هر کدام از ما، ماموریت خاص خود را دارد. توجه توجه کسانی که علاقمند بدیدن وبلاگ خزر به زبان سوئدی هستند میتوانند با زدن تقهای روی این لینک عکسهای سفر او را هم مشاهده کنند. گروه ما، گروه کوچک جالبی است. عضویت در این گروه کوچک به من آرامش بخصوصی میدهد. آگاهی از این که من "رهگمکردهای" تنها نیستم، احساس مطلوبی بمن دست میدهد، گرچه بواقع هم اینک احساس "رهگمکرده" میکنم. درجهی اضطرابم بالا میرود، با تمام وجودم احساس "ره گمکردهگی" میکنم و لحظاتی میرسد که به واقع از ترس نفسم بند میآید. اما لحظهای دیگر سوار بر هواپیما شده و راهی کابل خواهم بود. هورااااااااا. میهمان اما زندانی زمان بازرسی «چکاین» در فرودگاه کابل رسید. پس سالها دو باره صدای زبان «دری» در گوشایم طنین میاندازد. دچار دلهُره شدهام، به زحمت کفشهایم را که از بخش امنیتی تحویل گرفتهام، میتوانم بپوشم. بیست سالی میشود که این چنین نزدیک به کابل نبودهام. با ورود به سالن انتظار با موجی از مردها مواجه میشویم، دیواری از مردان. این برداشت من است. بیشتر آنها کفتار بر تن « لباسی شبیه آنچه در شب کریسمس، بابا نوئل میپوشد» و عمامهی سفیدی بر سر و با صورتی پوشیده از ریش، بودند. اصلن احساس خوشایندی نبود. من که عادت بدیدن یک یا دو مرد که در زمان واحد با هم باشند ندارم، دیدن این همه مرد باهم و در یک جا، برایم تحملپذیر نبود. باید بیش از پنجاه نفر میبودند. نمیدانستم به کجا نگاه کنم. واضح بود که نباید به آنها نگاه میکردم، اما پس به کجا؟ احمقانه بنظر میرسد. آن همه احساساتی که گرفتارش بودی حالا این دلهُره هم به آنها اضافه شده بود. ولی من میدانم که دیگران هم چون من دچار همین حالت شده اند. بعد از پانزده دقیقه توقف در سالن فرودگاه، لارش راهنمای ما، از ما دختران خواسب تا روسریهایمان را سر کنیم. فکر با این مسئله خنده آور است. این طور به نظر میآمد که بین ما برای زودتر روسری کردن، رقابتی پدید آمده بود. به یکباره، شالها موهایمان را پوشانید و احساس آرامشی به من دست داد. شاید این مسئله احمقانه به نظر رسد. اما با داشتن روسری در آنچنان فضایی احساس آزادی بیشتری کردم. چون بمحض پنهان شدن موهایم در زیر روسری، چشمهای مردها نیز از من برکنده شد و مرا راحت گذاشت. واقعن احساس خوبی بمن دست داد. نفس راحتی کشیدم. آخر دچار آن چنان ترسی شده بودم که قبلن آن را احساس نکرده بودم. با اندیشیدن به این مسئله، عصبانی میشوم ولی باید احترام دیگران را هم حفظ کرد. ما میهمان آنان هستیم گرچه از همین لحظه، زیر این روسری که به اجبار روی سرم انداختهام، احساس زندانی بودن میکنم. ناآشنا با دموکراسی ۲۷ اکتبر ۲۰۰۸ اینجا دنیایی دیگر است، دنیای فقر، دنیای درد و غم. اما بیشتر از همهی اینها، دنیایی است خسته از همه چیز. با ورود به ادارهی مرکزی کمیتهی سوئد/افغانستان، این احساس بمن دست داد. ساعت ۹ صبح بود که به آنجا رفتیم. در بین راه اصلی به هیچ زنی برنخوردیم، جز چند دخترک کوچک که تنهای تنها در مسیر جاده، با پای پیاده در حرکت بودند. از رانندهمان پرسیدم: اوضاع امروز کابل را در مقایسه با چند سال پیش، چهگونه ارزیابی میکنی؟ از توی آیینه نگاهی بمن انداخت و گفت: وضع بهتره. به عنوان مثال همین جاده و کارگاههای موجود در دو سمت آن، قبلن وجود نداشتند. مشابه همین جواب را از کسان دیگری نیز شنیدهام. گویا تنها کار موفق آمریکاییان، باید ساختن همین جادهها باشد. از کلیهی بخشهای ادارهی مرکزی کمیتهی سوئد/ افغانستان بازدید کردیم. خیلی جالب بود و هر بخشی وظیفه و خصوصیتی منحصر بفرد داشت. نوع کارهایی که انجام میدادند بسیار جالب بود. اما آنچه بیشتر توجه مرا جلب کرد، بخشی بود که هدفش ترویج «تساوی حقوق زن و مرد » بود. متصدی این بخش خانمی بود که فعالیت خودش را روی مقولهی جنسیت متمرکز کرده بود. اما مشکل اصلی او هم، همان مفهموم "مقولهی جنسیت" بود که برای افعانها، پرداختن به آن جنبهی تابویی دارد و بکارگیری آن کلمه موجب ناراختی آنها میشود. اصولن ترجمهی رسایی برای کلمهی Gender در زبان آنها نیست. این خانم میکوشید با آوردن دلیل و مدرک از منابع حقوقی اسلامی، زنان افغانی را با حقوق مدنی خویش آشنا سازد. بدرستی نیز اگر ما قوانین اسلامی را با دقت مورد بررسی قرار دهیم متوجه خواهیم که شریعت اسلام در هیچ جا مخالفت با آموزش زنان نکرده است. مشکل مخالفت مردان افغانی است با آموزش زنان و نفرستادن دختران خود به مدرسه که اصلن ارتباطی با اسلام ندارد بلکه ناشی از فرهنگ عقبمانده آن جامعه است. بیشتر زنانی به این بخش مراجعه میکردندع مسلمان بودند. اما بدلیل بیسوادی، آنها امکان مراجعهی شخصی به قرآن و دیگر منابع حقوقی اسلامی را دارا نبودند. همهی دانش اسلامی آنان شفاهی بود و محدود بود به شنیدههای آنان از مراجعی که نمیشود به بیطرفی آن مراجع در شرح و تفسیر قوانین اسلامی اعتماد کرد. در بازگشت هم با استفاده از فرصت بدست آمده، سر صحبت را با راننده باز کردم. درست بیاد ندارم که از کجا آغاز کردم اما راننده میگفت: ما از جنگ خسته شدهایم. ۳۰ سال است که افغانستان درگیر جنگ است. یعنی او تمام عمر سی سالهاش را در محیطی جنگ زده گذرانیده بود. او بهنگام به قدرت رسیدن طالبان، دانشجوی مهندسی بود. با به قدرت رسیدن طالبان، او نیز چون چهار میلیون افغانی دیگر، اجبارن راه فرار در پیش گرفت و از پاکستان سر در آورد. چندی در آنجا بماند و بعد راهی ایران شد، شاید بدنبال کار. او در همهی عمر سی سالهاش هرگز طعم و لذت صلح را نچشیده است. آیا برای ما «سوئدیها» تصور اینچنین زندگی امکان پذیر است؟ آه! افسوس! نمیدانم این انسانها، چند بار باید خانههای ویران شدهشان را از نو آباد کنند؟ نه! فهم این مسئله برای من آسان نیست. همین که مدتی با آنان به گپ زدن بنشینی، خستهگی آنان را از جنگ و اوضاع جنگی در چهرههاشان خواهی خواند. اما آنها نه عصبانی هستند و نه بدخورد. درک این چنین رفتار دوستانهای نیز برای من ساده نیست. درک این موضوع که آنها پس از تحمل ۳۰ سال جنگ، چطور میتوانند این چنین مهربان و دوستداشتنی باقی مانده باشند در سوئد کافی است فقط هوا سرد شود تا تو تغییر در قیافه و رفتار مردم آشکارا مشاهده کنی. بقیهاش را خودتان بهتر از من میدانید |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |