English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


ني لبك‌هايی كه انسان را سرودند:بخش دوم/ بلاگ نیوز
[خاطرات] بخش یک

مرا از ماشین بیرون كشیدند. نمی توانستم بفهمم آنجا كجاست. موقعیت خود را نمی توانستم ارزیابی كنم. موتور ماشین روشن بود اما بدون حركت. نور لامپ های ماشین را می توانستم از زیر چشم بند ببینم. نور دیگری هم بود اما نمی دانم از كجا می تابید و چه بود..

زمان افطار، ناگهان در با شدت به هم كوبیده شد و بازجو و دو پاسدار دیگر وارد سلول شدند. آنها بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بیرون كشانیدند. در واقع مرا به روی زمین می كشیدند. از چند پله بالا رفتیم مرا سوار یك ماشین كردند. دقایقی نسبتا طولانی با ماشین مسیری را طی كردیم. ضمن اینكه چشم بند داشتم از من خواسته بودند كه سرم را روی زانو بگذارم. از صدای چرخ های ماشین متوجه شدم در یك محوطه ی خاكی یا شنی یا چیزی شبیه آن هستیم. مرا از ماشین بیرون كشیدند. نمی توانستم بفهمم آنجا كجاست. موقعیت خود را نمی توانستم ارزیابی كنم. موتور ماشین روشن بود اما بدون حركت. نور لامپ های ماشین را می توانستم از زیر چشم بند ببینم. نور دیگری هم بود اما نمی دانم از كجا می تابید و چه بود. وجود هیچ ساختمانی را اگر هم بود، حس نمی كردم. زیر پاهایم فقط یك سطح ناهموار خاكی بود. در روشن تاریك آن محوطه مرا واداشتند در نقطه ای بی حركت بایستم. فضای اطرافم خالی به نظر می رسید. تا چه شعاعی؟ نمی توانستم بدانم. همین مرا بشدت عصبی و سردرگم كرده بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
یكی از پاسدارها گفت: دیگه آخر خطه! لحظه ای سكوتی مرگ بار حاكم شد و سپس صدای گلن گدن اسلحه یا چیزی مانند آن. یكی و لحظه ای بعد یكی دیگر. همه چیز برایم در هاله ای از ابهام بود. بی اختیار عقب عقب رفتم و به زمین خوردم. یكی گفت: نه شلیك نكنین (یا عبارتی با همین مفهوم كه متاسفانه عین عبارت را بخاطر نمی آورم). دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چیزهایی می گفتند ولی انگار من نمی شنیدم. گویی ذهنم از كار ایستاده بود. ستون فقراتم یخ زده بود. قلبم به تپش افتاده بود و به دیواره قفسه سینه ام می كوبید. صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. دوباره به درون ماشین برده شدم. فقط بخاطر دارم كه خود را دوباره در سلول یافتم. به اندازه ای دچار شوك شده بودم كه هوشیاری چندانی نسبت به محیط نداشتم. نمی دانم چگونه به سلول بازگردانده شدم.
آن شب خواب به چشم من نمی نشست. تا پلك هایم را می بستم كابوس های وحشتناك اعدام برایم زنده می شد. هر بار به گونه ای اعدام می شدم. تحمل این كابوس های هراس انگیز را نداشتم. اگر لحظه ای چشم برهم می گذاشتم، لحظه ای بعد با خیال طنابی به دور گردنم از خواب می پریدم. یا گاه می دیدم كه به طرفم شلیك می كنند. سرم سنگین شده بود. فرای طاقت و توانم بود. از نظر فكری فلج و تخریب شده بودم. اما نمی خواستم فروبپاشم. از وحشت و اضطراب، صدای قلب خود را می شنیدم. اضطرابی مرگ آور بود.
كاملا واقف بودم كه وضعیت روحی ام خوب نیست. گاه روی هر چیز ساده ای مكث می كردم. روسری ام را با دست لمس كردم. جریان این حس را از زیر پوست انگشتانم تا مغز به آرامی دنبال می كردم. به رنگ، بو، جنس و بافتش كاملا دقت می كردم. هرگز چنین نگاه و توجه ای به اشیا نداشته ام. یك روسری آبی بسیار خوشرنگ با رگه های نقره ای از هنگام دستگیری به سرداشتم. اما دیگر چروك شده و چند لكه خون بر روی آن خشكیده بود.
با روحی خسته و مجروح تا صبح زجر كشیدم و لحظه ای به خود اجازه ندادم پلك هایم بر هم بیاید یعنی در واقع جرات دیدن آن صحنه های هراس انگیز را نداشتم. پس از اذان سحر بود كه دچار تشنج شدم. از شدت تشویش آرزو می كردم كاش بتوانم به سلول آن زنی بروم كه در راه رفتن كمكم می كرد. احساس می كردم دارم تعادل روانی ام را از دست می دهم. برایم واقعه ناملموس، ناگهانی و بسیار غیرمترقبه بود. خود را بغایت بی پناه، مایوس و تنها احساس می كردم. اگر به همین منوال می خواستم در سلول باقی بمانم قطعا دیوانه می شدم.
در زدم و درخواست رفتن به دستشویی كردم. باید منتظر می شدم كه آن زن را هم بیاورند. هیچ گاه در طی شب و یا زمانی كه فكر می كردم شاید او خواب باشد درخواست رفتن به دستشویی نمی كردم تا احیانا مزاحم خوابش نباشم. اما در آن لحظه اصلا به این مسئله اهمیت نمی دادم. فقط می خواستم تنها نباشم و با كسی حرف بزنم. شاید می خواستم به خود ثابت كنم كه اعدام نشده ام. آن زن بیرون در سلول منتظر بود، دستش را گرفتم و در دست دیگر عصا را. گرمی دستش را بخوبی احساس می كردم. هیچگاه در طول عمرم حضور انسانی دیگر تا این اندازه برایم خاص، التیام بخش و تبلور حیات نبوده است. كمی دستش را فشردم تا باور كنم واقعی است و خواب نمی بینم. فكر كرد تعادلم را دارم از دست می دهم زیر بغلم را گرفت. تماس دستهای او حس خوبی به من می داد. به نوعی از حضور انسانی و مهربانش احساس امنیت می كردم.
وقتی به دستشویی رفتیم در آنجا به عمد خیلی معطل كردیم. براساس نیاز روحی می خواستم تنها نباشم. به هیچ وجه مایل نبودم به سلول و آن كابوسهای وحشتناك برگردم. بشدت عصبی و مضطرب بودم با بغضی سنگین در گلو آماده باریدن. مطلقا ساكت بودم. او پرسید: چته مریضی. نخواستم در وحشت بی پایان خود سهیمش كنم. در حالیكه در آینه نگاه می كردم گفتم: كاش می تونستی موهایم را كوتاه كنی.
این حرف را خیلی سرسری زده بودم بدون اینكه واقعا قصد اینكار را داشته یا حتی تصور عملی بودن آن به ذهنم خطور كند. اما بهانه ای شد كه به سلول برنگردیم. البته موهایم بلند بود و با وضعیتی كه من داشتم نمی توانستم آن را خیلی به اصطلاح جمع و جور كنم. دائم از زیر روسری بیرون می آمد و پاسداران بهانه ای برای فحاشی و موعظه داشتند كه بشدت مرا آزار می داد.
از پیشنهادم استقبال كرد. گویا خود او هم مایل بود كه بهانه ای داشته باشد تا از سلول بیرون بماند. گفت باشه ازشون قیچی می گیرم و بعدش حموم كن. بسیار پیشنهاد بجایی بود. اگر قبول می كردند مدتی طولانی را می توانستیم بیرون از سلول باشیم.
از دستشویی بیرون رفت. هیچوقت او را با چشم بند ندیدم. او رفت و آمد نسبتا آزادانه ای داشت. توانست اجازه این كار را بگیرد. یك قیچی بسیار كند به او داده بودند. او نیز بطرز بسیار ناشیانه ای شروع به كوتاه كردن موهای بلند من كرد. من نیز اهمیتی نمی دادم.
نسبت به تمامی علائم حیاتی و همه آنچه در محیط اطرافم بود، حساس شده بودم. اشیا، نور، صدا، قطرات آبی كه از شیر آب می چكید، همه و همه گویا طور دیگری جلوه می كرد. دستم را زیر آب گرفتم و لحظه ای به ریزش قطرات آب روی آن خیره شدم. به صورتم آب زدم و خود را در آینه و به لغزیدن قطرات آب روی صورتم نگاه كردم. خیلی دقیق و با تامل به همه چیز نگاه می كردم. گویا دوباره و از نو همه چیز را تجربه می كردم. از پنجره دستشویی به آسمان خیره شده بودم. تكه ابر سفیدی گوشه آسمان به زیبایی و آرامی شناور بود. پرنده ای لحظاتی بر فراز آسمان بال گشوده بود. سعی كردم آنرا تا آنجا كه ممكن بود با نگاه دنبال كنم. وقتی نوك شاخسار كاج های محوطه را تماشا می كردم، گویی قادر بودم عطر دل انگیز كاج را كه بسیار دوست می داشتم با نفسی عمیق استنشاق كنم.
نوبت دوش گرفتن شد. در آنجا یك واحد دوش بود. باید یك فكری به حال پاهایم می كردم. او گفت ازشون یك تكه نایلون می گیرم كه پاتو توش بپیچیم. همین كار را كرد. فكر می كنم كیسه نایلونی نان یا چیزی مانند آن بود. هر چند كیسه نایلونی تمیز نبود و با چند سوراخی كه داشت آب در پای من نفوذ كرد، اما با آن پای راست مرا كه وضعیت بسیار وخیمی داشت بست.
به هنگام دوش گرفتن و شستن مو لازم بود كه به من كمك كند چرا كه با دستهایم بخصوص دست راست نمی توانستم كاری كنم. ناگهان متوجه شدم كه بیصدا اشك می ریزد. دستم را زیر چانه اش قرار دادم، صورتش را به آرامی بلند كردم و تمام محبتی را كه نسبت به او احساس می كردم با نگاه به وی منتقل نمودم و پرسیدم چرا گریه می كنی. در حالیكه به زخم ها و كبودی های بدن من می نگریست با بغضی فروخورده گفت آخه ببین باهات چیكار كردن! لبخندی زدم اما تلخ و گفتم هنوز كه زنده ام و بعد به قلب و سپس به سرم اشاره كردم و گفتم اما با این دو تا نمی تونن كاری كنن. و پس از آن كمی كف به شوخی روی بینی اش مالیدم و به خنده اش واداشتم. این كار در درجه ی اول به خود من روحیه می داد. چرا كه خود از نظر روحی بسیار تحت فشار بودم. فضای بسیار تلخ و غمباری بر روح و درونم سنگینی می كرد. دلم می خواست همراه او گریه كنم. اما می دانستم كه نباید خود را به چنین جریانی بسپارم. باید خود را ترمیم می كردم.
بیش از آنكه او می توانست تصور كند در آن مقطع زمانی به حضور انسانی اش نیازمند بودم. حضوری مهربان، آرام و صبور كه همه عاطفه و احساس زلال مادری اش را نثار من كرده بود، احساساتی كه مشتاق بود به دخترش ابراز كند كه از او دور بود.
او اهل یكی از شهرستانهای جنوب بود. چهره ای سبزه با موهای قهوه ای تیره، لاغر اندام و با خطوط خسته ای كه بر چهره داشت پنجاه ساله می نمود. دستان زحمت كشیده اش نشان از فقر مالی اش داشت. با نگاهی پر از اندوه گاه در باره دخترش و اشتیاق وصف ناپذیر دیدار او حرف می زد و اشك می ریخت.
او خود قربانی سیستمی بود كه او را مجرم تلقی می كرد. سالها بعد در یك روز سرد زمستانی با جسد یك كودك خیابانی مواجه شدم در حالیكه گمان می كردم روی ترازوی اش، که وسیله کسب و کارش بود، بخواب رفته است. همیشه چهره ی این دو به طرز حزن انگیزی در یك قاب یگانه در ذهن من به تصویر كشیده شده است. هیچگاه یكی را بدون تصویر دیگری به خاطر نمی آورم. هر یك سمبل طیف وسیعی از قربانیان سیستمی بودند كه علیه انسان بیداد می كرد. هر چند نگاه من به آلام بشری هیچگاه از زاویه جنسیتی نبوده و یقین داشته ام در سیستم های فاشیستی و دیكتاتوری به یقین و به تمامی این انسان است كه به استثمار كشیده می شود و كودكان، معصوم ترین قربانیان آن هستند.
پس از دوش گرفتن مجبور بودم همان لباسها را دوباره به تن كنم چرا كه هنوز اجازه هیچ گونه ملاقات یا دریافت وسایل از خانواده نداشتم. كفشهایم از همان روز اول دیگر مورد مصرف نداشت چرا كه در اثر اصابت ضربات كابل پاهایم ورم كرده و بزرگ شده بودند. از دمپایی های قهوه ای مردانه زندان استفاده می كردم.
دیگر بیش از این نمی توانستیم معطل كنیم بهانه ای نداشتیم تا همان لحظه هم چندین بار آمده و تذكر داده بودند كه هر چه زودتر بیرون آمده و به سلول هایمان برگردیم. از بازگشت به سلول وحشت داشتم. حتی از تصور آن بشدت مضطرب می شدم. حتما آن كابوسهای هول انگیز در انتظارم بودند. ولی چاره ای نداشتم. وقتی در سلول پشت سرم بسته شد، یك لحظه به طرف در برگشتم و پیشانی ام را روی در چسباندم. دلم می خواست معجزه ای می شد. بیدار می شدم و می دیدم كه همه اش خواب بوده است. اما بیدار بودم. سعی كردم به خودم مسلط شوم. هر اندازه كه سخت بود اما انگیزه ای هنوز بشدت در من قوت داشت. اینكه ضعف خود را در برابر آنها به نمایش نگذارم. گوشه ای از سلول نشستم. یك كتاب مفاتیح از هنگام ورودم در سلول بود كه تاكنون فرصت نكرده بودم به آن حتی دست بزنم. باید نمی گذاشتم آن كابوس ها كه برایم جانكاه و دلهره آور بودند، برگردند. كتاب نسبتا قطوری بود. تاحدی كهنه و رطوبت رنگ كناره های اوراق آن را تغییر داده بود. آن را برداشته و چند بار از اول تا آخر بی توجه ورق زدم تا اینكه در برخی صفحات چشمم به اشعار حافظ افتاد. اولین بیتی كه خواندم همیشه در خاطرم باقی است.
تو با خدای خود انداز كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعی، خدا بكند
بیاد اشعاری افتادم كه از حفظ بودم. آنها را در ذهن مرور كردم. حس بسیار خوبی پیدا كرده بودم. بیاد چند ترانه افتادم و آنها را با خود آرام زمزمه كردم; بخوان ای همسفر بامن، خون ارغوان ها، رود و... . آنهمه به راستی روحیه ام را به نحو شگفت انگیزی بالا می برد. ساعاتی گذشته بود و من بخوبی مشغول اشعار و ترانه ها شده بودم كه در سلول را زدند و خواستند چشم بندم را بزنم. قلبم فرو ریخت. باز برایم چه در سر داشتند.
مردی با لباس پاسداری به درون سلول آمد. با صدایی آرام و متین سلام كرد و پرسید كه آیا می تواند بنشیند. در سلول را باز گذاشت و خود در كنار در با فاصله ای زیاد از من نشست. با ادب و آرامشی كه تا آن لحظه در هیچیك از پاسداران و زندانبانان ندیده بودم با من حرف می زد. كمی در باره فلسفه ماه رمضان، دعا، توبه و مفهوم عبارت بسم الله الرحمن الرحیم و تعبیر عرفانی رحمن و رحیم بودن خدا سخن گفت. به هر حال بهتر از كابوسهای اعدام بود. ساكت و آرام با چشمان بسته نشسته بودم و گوش می دادم. شاید ساعتی حرف زده بود كه گفت: خواهر نمی خواهم شما را خسته كنم، می دانم كه احتیاج به استراحت دارید. سپس برخاست و رفت و در را به آرامی بست. چشم بند را برداشتم و برای لحظاتی به در خیره شدم. با خود فكر كردم پس این در آرام هم بسته می شود. آنقدر آن در آهنی لعنتی را بهم كوبیده بودند، كه دستشان هر وقت به آن می خورد قلب من از جا كنده می شد. به حرفهایش فكر كردم رحمن و رحیم بودن خدا. بخشش عام و بخشش خاص! راستی این تفاسیر فقط خطاب به دیگران بود؟ چرا در اندیشه و از زاویه دید آنها كاربردی نداشت. مگر نگفت انسان خلیفه اله است و نماینده باید عینیت او در عمل باشد. مگر خداوند را رحمن و رحیم نمی دانست. تئوری دلپذیری بود.
آن روز از بازجویی خبری نبود. افطار را آوردند و برای اولین بار غذا را با میل و رغبت تا آخر خوردم. به نظر می رسید خود را با سرعت بازسازی می كردم. اما به هر حال تمام شب تا صبح را درجهنم كابوسها در حال خواب و بیداری گذراندم. وقتی بیدار شدم بسیار احساس خستگی می كردم. گویی اصلا نخوابیده ام. از پریشانی بیش از اندازه كه روح و روانم در آن غوطه ور بود، سردرد و معده درد شدیدی داشتم. در گوش چپم احساس درد می كردم. شاید یكی از آن مشت ها یا لگدها به گوشم خورده بود. حالا دیگر بشدت نگران بودم كه چرا روز قبل مرا برای بازجویی فرا نخوانده اند. تشویش و اضطراب یك دم آرامم نمی گذاشت. بی خبری هم به نحو آزاردهنده ای عذابم می داد.
بعدازظهر آن روز پاسداری كه معمولا غذا می آورد یا امور این چنینی را انجام می داد، در را باز كرد و یك چادر رنگی به من داد و گفت: حاج آقا دارن میان بازدید این را سرت كن.
نوبت به سلول من رسیده بود در حالیكه آن چادر رنگی را به سر كرده و چشم بند زده بودم، آخوندی همراه دو پاسدار وارد سلول من شده و نشستند. آن آخوند با همراهانش حرف می زد و از آنها در مورد امكانات صنفی آنجا سوالاتی می كرد. همیشه به نظرم آخوندها یك لهجه ی خاص و مشترك خودشان را دارند كه متفاوت از لهجه ای ست كه مربوط به شهر و یا شهرستانی می شود. من نام آن را لهجه ی آخوندی گذاشته ام. و همیشه این لهجه مرا یاد طنز شیرین روباه مكار می اندازد.
بازدید وی بیش از یكی دو دقیقه طول نكشید. از آنها پرسید زندانی می داند قبله كدام طرف است. گویا من نه حضور دارم، نه اندیشه و نه زبان. یكی از پاسدارها جواب داد همانطور كه ملاحظه می كنید حاج آقا جهت قبله در تصویر روی دیوار مشخص شده است. نقش یك پیكان یا فلش كه جهت قبله را ظاهرا نشان می داد به دیوار نصب شده بود. وقتی آن آخوند كه من فقط پائین عبا و لباده اش را می دیدم سلول مرا ترك كرد، پاسداری به سلول من برگشت و جهت قبله را نشانم داد و رفت.
بعد از افطار مرا به سالن بردند یك صندلی آنجا گذاشته بودند كه زیردستی داشت. مانند صندلی هایی كه در مواقع امتحانات از آن استفاده می شود. خواستند كه روی آن بنشینم. یكدسته برگه بازجویی را روی زیردستی صندلی گذاشتند. بازجو سوالاتی می كرد و اگر جواب نمی شنید یا پاسخ بی ربط بود با آن میله همیشگی ضرباتی به من می زد. ابتدا خونسرد و آرام سوال می كرد و سعی داشت این حالت را حفظ كند اما بالاخره حوصله اش سرآمد و لحن صدایش خشمگین و ضرباتش محكم تر شد. از من می خواست كه جواب سوال هایش كه شفاهی بود بر روی برگه بنویسم. خودكاری به دستم داده بودند و در حالیكه خودكار را بین انگشتان خود گرفته بودم طوری كه گویی آماده نوشتن هستم، اما از پاسخ دادن به سوالات به انحا مختلف امتناع می كردم. او كاملا عصبانی شده بود و دیگر داشت ناسزا می گفت كه ناگهان آن پاسدار لومپن در حالیكه بد و بیراه می گفت به طرفم آمد و با خشونت شی تیزی را كه گویا شکستگی یک شیشه محتوی دواگلی بود، بر روی دست من فرود آورد و گفت لعنتی ملعون بنویس! خون از دستم به روی برگه ها شتك زد. در حالیكه دستانم از ضربات اولیه هنوز كبود و تا حدی متورم بود، این ضربه دیگر برایم دردی مضاعف بشمار می آمد. بی اختیار خودكار از دستم رها شد و با دست چپ روی بریدگی را محكم گرفتم. بیشتر از نظر روحی دیگر نمی توانستم آن را تحمل كنم. این اندازه بیرحمی و خشونت داشت مرا از پا در می آورد. گویا این عمل برای بازجو و دیگران هم غیرمنتظره بود. یكی از پاسداران او را به بیرون سالن راند و بازجو از یكی دیگر از پاسدارها خواست كه چند قطعه گاز استریلی را بیاورد از همانهائی که قبلا برای زخم پایم از اوین نصیبم شده بودم. با آن دستم را به نوعی پانسمان كردم. این ضربه به روی حركت انگشت كوچك دست راستم تا مدتها تاثیر منفی گذاشته و بی حس و بی حركت شده بود.

مهناز قزلو
Mahnaz_ghezelloo@hotmail.com

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۹:۱۴ ۸۷/۹/۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر