| خزر به دنبال هویت خویش بخش۸/ بلاگ نیوز | ||
| [] و این چنین همه چیز در سینهءام منفجر شد ۲۸ اکتبر ۲۰۰۸ اروز اتفاقات زیادی رخ داد. صبح، برای گرفتن عکس با اکسورت به یک عکاسی رفتیم و چندتایی گرفتیم. به محض بیرون آمدن از خانه چندتایی نگهبان، حفاظت ما را به عهده میگیرند. با عکسهایی که گرفته بودیم، برای گرفتن اجازهی خروج از کابل، راهی وزارت خارجه شدیم. اماز آنجا که لباسهایمان با محیط مناسبتی نداشت و موجبات ناراحتیمان را فراهم میکرد، به منظور تهیهی لباس مناسبتر، راهی مغازهی لباسفروشی شدیم. ولی در اثر اشتباهی کوچک از خیابان مرغها، "محلی ممنوعه" سر در آوردیم. از این اتفاق من یکی کلی خوشحال شدم. چون اگر این اتفاق رخ نمیداد همهی ما را با اسکورت به فروشگاههای مخصوصی میبردند و من از دیدن این محل محروم میشدم. اسکورت همیشه و در همه جا باید همراه ما باشد.. در گفتوگوهایی که قبلن با برت ترنر Bert Terner داشتم بارها او از این محل صحبت کرده بود. من احساس آرامش میکردم اما دیگران سخت دچار اضطراب شده بودند. شریفه، زن افغانی که پیشتر اشارهای به او کرده بودم نیز با ما همراه بود. علاوه بر او، دو نگهبان و یک راهنما مارا همراهی میکردند. علیرغم ممنوعیتمان از رفتن به آن منطثه، تصمیم گرفتیم که همهی خریدمان را همانجا انجام دهیم. خوب چه فرقی میکرد؟ ما که رفته بودیم و کسی هم از این مسئله اطلاعی نداشت. اما همگی در یک چیز همصدا بودیم و آن اینکه هرگز لباس خریدن ما با این چنین سرعت و عجلهای صورت نگرفته بود. دایه! یک شال هم برای تو خریدهام. اما در مورد برگی که آرزو کردهای برایت بیاورم، هرگاه به ماکرویانه «محلی که من در آنجا بزرگ شدهام» گذرم افتاد، حتمن آن برایت تهیه خواهم کرد. از کنار ماکرویان هم گذشتیم. همهی عکسهایی که از آنجا دیده بودم با اصل آن مطابقت داشت. و این همان چیزی است که موجب اقناع من میشود. من از این جهت اصلن ناراحت نشدم. گرچه احساس میکردم اوضاع کمی عجیب به نظر میآید. اما راستی چرا در من احساس بیشتری پدیدار نشد؟ شاید دلیلش این باشد که آن تصویرها را من سالها با خود حمل کرده بودم و حالا که در آن محل حاضر شدهام دیگر آن تصویرها برای من تازهگی نداشتهاند. اما آنچه امروز اتفاق افتاد گزار من بود به نانوایی جلوی خانهمان. اتومبیل ما سرعت زیادی داشت اما من توانستم همه جا را به بینم، خانهها، جاده و بازار. همه چیز سر جای خودش بود. توی ماشین به عقب برگشته بودم تا خوب همه چیز را به بینم. بخودم میپیچیدم، با خودم میخندیدم و فریاد میزدم: اینجا بود! اینجا بود! به سوئدی، به دری و به فارسی. کلیهی زبانهایی را که میدانستم با هم قاطی کرده بودم. بعد که خواستم درست و راست سرجایم بنشینم، این کار برایم مشکل شد. نتوانستم خوب تنفس کنم. به یکباره همه چیز خرد شد، منفجر شد. بله، آنجا محلی بود که من در آنجا بزرگ شده بودم. سینگه آمد و کنارم نشستو سخت مرا در آغوشش فشرد. افغانهای حاضر در اتومبیل که میدانستند من در آنجا بزرگ شدهام، دم نمیزدند. نمیفهمم چر!ا شاید به این دلیل که موضوع به واقعیت پیوسته بود. اصلن دلتنگی نمیکردم. ولی راستش را بخواهید آرزو داشتم که شما هم اینجا و در کنار من بودید. بله بله. میدانم که الان خواهی گفت که من خواستم که بیایم ولی تو فرصت آمدن را بمن ندادی! ولی دایه، آخر این مسافرت خود من است و من بالشخصه باید اینرا انجام میدادم. زمانی که علی «یکی از رانندهگان که در مورد او بعدن بیشتر سخن خواهم زد» گفت رسیدیم، من به ارزش قطرههای اشگ تو پی بردم، اشکهایی که نمودی از عشق و علاقهی تو به افغانستان است. |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |