| خزر به دنبال هویت خویش بخش۱۱/بلاگ نیوز | ||
| [] تو عروسی کردی؟ اول نوامبر ۲۰۰۸ در سوئد معمولیترین سوال که با آن مواجه میشوی این است که کجایی هستی. اما در اینجا میپرسند: عروسی کردی؟ بخصوص اگر زن باشی. با علی و دیگر رانندهها بحث خوبی را شروع کرده بودم. بمن اخطار شده است که از وارد شدن مباحثهی مذهبی دوری کنم. روی این اصل هم من به همه میگویم که من خدا باورم. آنها هم این را از من میپذیرند. ولی دوست دارند چیزهای بیشتری در مورد من بدانند. علیرغم اینکه من موفق به عوض کردن موضوع بحث میشوم اما آنان هنوز هم به ادامه بحث علاقهمندی نشان میدهند، بخصوص زمانی که آنان اظهار میدارند که مناسبترین دین برای زنان اسلام است چون دین اسلام از زنان حمایت میکند بحث ما دور ازدواج چرخ میزند. درک این مسئله برای آنان سخت است که زنانی چون ما که سنی هم از آنان هم گذشته است مجرد مانده و صاحب فرزندی نشدهاند. با خودم در فکر بودم که این موضوع را چگونه باید برای آنها توجیه کنم. توجیه من از مجرد بودنم، این است که برای منی که هم درس میخواند و هم کار میکند، دیگر وقتی برای ازدواج و بچهداری ندارد. این چنین استدلالی در سوئد خریدار دارد اما نمیدانستم که در اینجا چه باید بگویم و روی همین اصل هم جوابی برای سوالهای مکرر ایشان نداشتم و موضوع را به آ آ ، خاتمه میدادم. در سوئد ازوداج نکردن مسئلهای غیر عادی تلقی نمیشود. سوم نوامبر ۲۰۰۸ امروز برای اولین بار، زمانی که با حامد، پسری هم سن و سال خودم و مردی کمی مسنتر از او به گفتوگو نشسته بودم، ناامیدی شدیدی را در آن دو کشف کردم. هر دوی آنان در پروژهای برای افغانستانی بهتر، کار میکنند ولی چنین مینمود که امیدشان را بکلی از دست دادهاند. بارها آن جوانی که سنوسال بیشتری داشت تکرار کرد: هرگز اینجا آرام نخواهد گرفت. شما بزودی شاهد آغاز جنگ دیگری خواهید بود. آن مرد جوان که هرگز در زندگی خودش، مزهی صلح و آرامش را نچشیده است، چه چیز دیگری میتوانست بگوید. و منی که بزودی عازم زندگی مرفه و آرام سوئد خواهم شد چه چیزی میتوانستم در جواب آنها بگویم. پس در زیر سکوتی عمیق چائیمان نوشیدیم. در طول مسافرت بارها به تانکهای کهنهی منهدم شده در کنارهی جاده، برخوردهایم که یادآور واقعیاتی است که انسانهای اینجا با آن دستوپنجه نرم کردهاند. از کنارهی قبرستان بسیار بزرگ تانکها رد میشویم. نمیشود گفت که این تانکها جان چند و چندین انسان را گرفتهاند. برای اولین بار در درونم از این اوضاع، احساس نفرت و انزجار میکنم. خیانت مزار شریف را بدین سان ترک کردیم. فقط دو روز در آنجا بودیم. مسافرتی طولانی بود، دیدنی هم بسیار داشت. علاوه بر دیدار از پروژههای مورد نظر، از دو محل تاریخی نیز دیدار کردیم، عجب تاریخی! امروز امکان این را یافتم تا با بانویی که شغلش کار با کودکان معلول بود، ملاقاتی داشته باشم. شنیدن حرفهای او، بهمان شکلی که او بیان میداشت، بسیار شنیدنی و جالب بود. چه خیانتی! نادیده انگاشتن این موجودات! خیانت جامعه! آخر مگر آنها افغانی نیستند؟ آنها هم حق بهرهوری از مزایای زندهگی را دارند. او تعریف میکرد که حتا با خود او هم فقط به این دلیل که با چنین کودکان معلولی کار میکند، به چشم حقارت نگاه میکنند. شاید توی یک قوطی توصیفاش مشکل است. ولی هوای اینجا نوع بخصوصی است. این بالا بویی میآید که انسان دوست دارد به ایستد و نفسی عمیق بکشد. بخصوص امشب که آسمان این چنین صاف و پر ستاره است. در پاکیزه نیودن هوا، حرفی نیست. اگر از کسی چیزی در این مورد بپرسی، مسلمن جوابت خواهد داد که «هوا بوی آلودهگی میدهد». ولی من این طور فکر نمیکنم، دستکم حالا. شمایی که مرا میشناسید میدانید که من بوی کبریت تازه خاموش شده را دوست میدارم. هوای اینجا آن چنان بوئی را دارد. سعی میکنم کمی از بوی کابل جمع کرده و با خود به خانه آورم. اصلن نمیدانم چگونه میتوانم احساسی را از آنچه میبینم و احساس میکنم به شما منتقل کنم. در این چنین لحظاتی است که احساس تنهایی بر من غلبه میکند. مسایل بسیاری هست که دوست دارم آنها را با شما در میان گزارم. ولی هنوز خودم هم آنها را نتوانستهام درک کنم. پیش از اینکه برای آنها در ذهنم جایی پیدا کنند، یکی دیگر پیدایش میشود. نمیدانم از کجا شروع و به کجا ختم کنم. من که برای گرفتن جوابی برای سوالهای بیجوابم به اینجا آمدهام، اینجا را با سوالهای بیجواب بیشتری ترک خواهم گفت. آه! باز هم اینها! پرواز آنها در چنین سطح پائینی چقدر ناخوشایند است! هر چه و هر که میخواهد باشند ولی چقدر نزدیک به زمین پرواز میکنند. چه صدای ناخوشایندی هم از خود بیرون میدهند. وقتی آنها از بالای سرم احساس میکنم، بیاختیار سرم را دزدیده و پایین میآورم. آدمربائی دیگر امروز صبح یک نفر خارجی دیگر را، یک فرانسوی مددکار، ربوده شد. اتفاق در کنارهی کابل افتاد. کسانی که دست به این چنین آدمربائیهامیزنند بیشترشان عضو دستههای جنایتکار هستند. آنها معمولن، این انسان ربوده شده را در مقابل دریافت مبلغی به طالبانها میفروشند که بنوبهی خود تبدیل به یک جریان سیاسی تازه میگردد. من نمیدانم کار بکجار خواهد کشید. بمن خبر داده بودند که امروز میتوانم از ماکرویان جدید، بهمراه یکی از کارمندان ASK که در آنجا زندگی میکند، بازدیدی داشته باشم. اما چنین به نظر میرسد که امکان چنین مسافرتی نباشد چون ما اجازهی ترک ادارهی اصلی را که تازه بدانجا وارد شدهایم، نخواهیم داشت. رفت و آمد زیادی است و من چیزی نمانده که حوصلهام سر برود. میفهمم که همهی اینها بخاطر سلامتی ما است. من مخالفتی با این محدویتها ندارم اما این هم خیلی سخت که تو هم قوایت جمع کنی و بزحمت ته مانده از باقی باشد برای تحمل آنچه در اطراف تو اتفاق میافتد ولی یک مثل سوزنی که به بادکنکی فرو شود، اتفاق تازهای میافتد تمام نیرویی که تو در خودت متمرکز کرده بودی به باد هوا میرود. تشکر من میخواهم از همهی شمایی که میآیید و یادداشتهای مرا میخوانید و با افکار و برداشتهای من آشنا میشوید، تشکر کنم. صدها نفر روزانه مرا همراهی میکنند و این برای من بسیار ارزشمند است. شبها زمانی که تنهایی بر من پیروز میشود من به شما فکر میکنم. ممنوع از پیامکها، ایمیلها و کامنتهایی که شما برای من میفرستید. همهی اینها برای من بینهایت ارزش دارند. و این پارهای از افکار و اندیشههای من است. من منتظر دریافت نظرات شما هستم. و اما Anna سپاس از تو که همهی یادداشتهای مرا که به دلیل عدم دسترسی به اینترنت، بصورت MSM برای تو میفرستم، تو زحمت کشیده و آنها در وبلاگ من میگزاری. |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |