English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خزر به دنبال هویت خویش بخش ۱۲/بلاگ نیوز
[] زمانش رسید!
همن الان خبر رسید که فردا بعد از ظهر به همراه دکتر کامله سیار، راهی ماک‌رویان خواهم شد. دلیل دادن چنین اجازه‌ای مبنی بر ترک محل اداره‌ی مرکزی،و سفر به آنجا این است که همه‌ی همراهان من در این گروه، افغانی هستند و من توی آن‌ها جلب نظر نخواهم کرد. از این حادثه خوش‌حالم چرا که یکی از آرزوهایم به واقعیت می‌پیوندد. ولی در عین حال می‌ترسم چون حتا یک نفر را هم در گروه نمی‌شناسم. کنجکاو هستم چون دوست دارم علارغم آن چه بر این کشور فلک زده گذشته است، آن چه را باقی‌مانده است به بینم. مضطرب حوادث نامترقبه‌ای هستم که ممکن است روی‌دهد.

علیِ راننده می‌گوید که مردم کابل به دلیل فقر مفرط، برای بدست آوردن پول از دست بهر کار خلافی پرهیز نمی‌کنند. اما من تا آن‌جا که ممکن است خودم را همرنگ همراهانم می‌کنم تا شناخته نشوم. حالا که موفق شده‌ام خودم را به وطنم افغانستان برسانم بی‌شک موفق به بازگشت به وطنم سوئد نیز خواهم شد. به این ساده‌گی‌ها هم شما نمی‌توانید از دست من و افکارم خودتان را راحت کنید.
اما با گذشت هر ثانیه نگرانی‌های من تشدید می‌شود و هر چه بیشتر به این می‌اندیشم که به زودی به محله‌ی قدیمی‌ای‌ که در آن‌جا زندگی می‌کردم خواهم رسید، نگرانی‌ام بیشتر می‌شود. الان نشسته‌ام، هم می‌گریم و هم می‌خندم. ولی باید فیلم‌برداری هم بکنم چرا که اگر توی جلد حرفه‌ی خبرنگاری‌ام بروم شاید بتوانم بر این احساساتم، غلبه کنم. ولی بشما قول خواهم داد که فیلمی که می‌گیرم، لرزه‌های دستانم را نشان خواهد داد. امکان بهمراه داشتن سه‌پایه‌ی دوربین، نیست. چرا که سه‌پایه توی جلدش بی‌شباهت به تفنگ نیست.
دایه و بابا، من شاید مقداری نان از همان نانوایی که کمی بالاتر از خانه‌ی ما قرار داشت بتوانم برای شما تهیه کنم و با خودم به سوئد بیاورم. و دایه! بتو قول می‌دهم که حتمن تعدادی از برگ‌های درختان محل‌مان را برا جمع‌آوری‌ و با خود به سوئد خواهم آورد. نه چطور می‌توانم آن‌را فراموش ‌کنم. این تنها چیزی است که تو از من خواسته‌‌ای.
آه... امشب چه شب سیاه و تاریکی خواهد بود.

نامه‌ی دایه به خزر
به کابل خوشآمدی
قلب من سلام! دلم از این‌جا‌Laxgången لگس‌گونگن تا ماکرویان، برایت تنگ شده‌است. مثل این که از آخرین دیدار ما یک سالی گذشته باشد. دیروز تلویزیون، کلیپ نسبتن بلندی از قندهار را نشان داد. گویا آن‌جا اوضاع زیاد خوب نیست. من روزها، ساعت‌ها و لحظه‌ها را می‌شمارم. زمان ایستاده است! هنوز یک هفته‌ی دیگر باقی‌ است! آرزو دارم لحظه‌ی موعود، هرچه زود به سر رسد و من ترا در آغوشم به گیرم. تو دیگر اجازه‌ی تنها مسافرت کردن را نخواهی داشت، بدون من و تنها. من از خودم سخت عصبانی هستم که چرا با تو همراه نشدم. اما چکنم که تو می‌خواستی تنها باشی و من نیز به خواسته‌ی تو احترام گذاشتم و تو تنها راهی سفر شدی. آرزوی بازگشت ترا دارم، تا بیایی، چند روزی استراحتی کنی. بعد با هم بنشینم و مسایل را از نزدیک و رو در رو بررسی کنیم.
از ایران تلفن شد. می‌گفتند که در بلاگ‌نیوز زیر عنوان "خزر به کابل برمی‌گردد" از سفر تو خوانده بودند. آنان ترجمه‌ی فارسی اولین گزارشی را که تو نوشته‌بودی، خوانده بودند. گزارش زیبایی بود. حالا همه در ایران از این موضوع با خبرند. خبر بازگشت تو به افغانستان به گوش هزاران ایرانی رسیده است. برخی از آنان ترا می‌شناسند.
با افراسیابی صحبت کردم. او ترجمه را شروع کرده است. بخشی از آن را در بلاگ‌نیوز منتشر شده بود. امروز با Emil هم صحبت کردم. او بود که تلفن کرد. حال ترا می‌پرسید. به او گفتم که تو، نه به تلفن دسترسی داری و نه به اینترنت و بمحض بازگشت به کابل و دسترسی به نت یا تلفن، با او تماس خواهی گرفت.
بامید دیدار ستاره‌ی درخشان من. برگ ها یادت نرود!
در آغوشم می‌فشارمت
مامان
پ‌ن
این هم کامنتی است که من برای خزر گزاشته‌ام
دایه دایه دایه!
من روی قولم هستم و اگر عمری باشد تا به آخر گزارش سفرت را ترجمه و منتشر خواهم کرد.
این روزها حالم زیاد خوب نیست. آنفولوآنزا ولم نمی‌کند.
خزر جان رنگ زمینه‌ی بلاگت چشم آزار است بخصوص برای پیران. رنگش را سفید کن و فونت‌هایت را سیاه
دوستی از من خواست که این مطلب را از تو بخواهم تا او هم بتواند نوشته‌هایت را بخواند
با دوستی و مهر
محمد افراسیابی

اضافه شده توسط عمو اروند | ۰:۳۰ ۸۷/۱۱/۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر