English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش دوازدهم)/گندم‌زاران خاموش
[داستان] «آیا عشق، بارقه‌‌ای از «جستجو»‌های ماست و یا «پیداکردن» ما؟ چگونه می‌توان جانی آکنده از شور و التهاب‌داشت و خود را تنها در کوره‌‌ راه‌های مفاهیم انتزاعی اسیرساخت؟ من هرگز تصورنکرده‌ام که می‌توان میان «گشتن» و »پیداکردن» مرزی گذاشت. در مرحله‌ی «گشتن» به دنبال کسی یا چیزی که جان انسان را تب‌آلود کرده‌است، اگر مانعی برسر راه انسان نگذاشته‌باشند، لطف و حال حاصل از آن گشتن، همان اندازه نیروبخش و شکوفنده‌است که «یافتن» آن گمشده‌ای که ما آن را یا لحظاتی در خیال خود از آن خویش ساخته‌ایم و یا حتی وجود و حضورش را در سیلابی از خیال و جادو، غرقه ساخته‌ایم. «کامشاد اعتمادیان» در پی گمشده‌ای است که حضور او در دنیای ذهنی وی به بیش از دقایقی محدود نبوده‌است. اما او اینک، آن حضور اندک را بدل به اقیانوسی از آرزومندی و تپندگی کرده‌است تا بتواند با کفش‌هایی از پولاد و عصایی از آهن، گستره‌ی خاک را برای «گشتن» به دنبالش و یا «پیداکردن» و جودش زیر پا بگذارد.»



اضافه شده توسط عمو اروند | ۹:۱۰ ۸۸/۱/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر