English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


در دلم پیوسته می‌گرید کسی
[وبلاگهای کلاسیک ایرانی] آشپزباشی - بلوچ هم پرسیده چه احساسی داشتیم و خواسته نامه ای بنویسیم. چه بگویمت؟ تو خودت پدر هستی. فکر می‌کنم همان بر من گذشت که بر هر پدری. دخترم را دیدم. خود خود دخترم را. دراز کشیده بر کف خیابان. پیکر نحیف و جوانش. غرق در خون. و خود خودم را. عاجز و ناتوان. می‌گوبم: تحمل کن بابا جان. بمان نازنینم. بمان دخترکم. بمان. و حس عمیق و فلج‌کننده‌ی ناتوانی و عجز. که نمی‌توانم نگهش دارم...که خواهد رفت...جلوی چشمان من...زیر دستان من....بلوچ جان می‌نویسم و اشک مجالم نمی‌دهد...مجالم نمی‌دهد...
هنوز قدرت و جرئت دوباره دیدن این فیلم را ندارم.
.....اما نامه. این روزها مدام دارم نامه می نویسم


نارنج جان، امروز صبح از خواب که پاشدم به نظرم آمد دیشب در یک دنیای دیگری گذشته. دنیایی دور و عجیب. انگار همه را خواب دیده باشم. هندل اینترنت را زدم و صفحه را باز کردم و چشمم خورد به اسمت. خواندم و مرهم شد این حال نزار صبحگاهی را...
هیچ رغبت وبگردی ندارم. هیچ. همین رادیوهای اینجا به اندازه‌ی کافی می‌گویند. به خودم گفته بودم هیچ‌گاه "میرحسین" نخواهم گفت. حد من همان "موسوی" است. من از نسلی دیگر هستم و ....بگذریم، قصه‌اش طولانی‌ست.
اما نه تنها گفتم بلکه "یاشاسین" را هم اضافه کردم! بالاخره یک نفر در طول این سی سال پیدا شد که آنجا که نباید سر خم کرد، سر خم نکرد!
کسل و دل چرکین و دمغم. مثل خیلی‌های دیگر. از آنچه می‌گذرد، از آنچه می‌بینم.
چه ننگی برای خودش خرید آن "آقا"! هنوز باورم نمی‌شود. هنوز نمی‌فهمم دیگر چه می‌خواست که نداشت و برای رسیدن به آن این بساط را علم کرد. چه می‌خواست؟ به این خونریزی می‌ارزید؟ حالا باز پاشو بیا تو نماز جمعه گریه کن، و از جسم ناقص و عقل ناقصت حرف بزن و ژست زاهد و عابد بگیر!
راستی صحبت "ژست" شد، کسی به حمایت از"میرحسین" آمده؟ از کله گنده‌ها؟ کسی حرفی زده؟ یا ترجیح داده‌اند حالا که صحبت بریدن سر است....؟ از میزان کشته‌ها نمی‌پرسم....رادیو از تکرارش خسته نمی‌شود.

نه نمی‌شود. باید برم. برم ببینم چه خبر است....این چند روزه فقط و فقط من باب رله‌ی اخبار برای بازدیدکنندگان داخلی که دسترسی محدود به اینترنت دارند هر چه به نظرم رسید به کار می‌آید و از حداقل اعتبار برخوردار است اینجا کپی کردم. نظرات را هم باز گذاشتم اگرچه مجبور شدم منوط به تاییدش بکنم اما فکر می کنم در حال حاضر نیازی به وجود کامنت دانی نیست. اینجا همیشه یک وبلاگ کم و بیش "محفلی" بوده با شصت هفتاد تا خواننده‌ی مشخص. توش درددل نوشتم بیشتر. به همان دو سه کامنت مانوس ترم تا این بازاری که راه افتاده. الحمدالله برای نوشتن نظر جا کم نیست در اینترنت.
بنده خیلی هنر کنم و اخبار مهم را انعکاس بدهم برای هفت پشتم بس است. همین

امشب این جا جشن موسیقی‌ست. جوان‌ها در خیابان هستند و سروصدا گوش فلک را کر می‌کند. چه تشابهی!

پی‌نوشت: چند مطلب خواندنی را به تدریج اینجا می‌گذارم. سر بزنید.
بلوچ هم پرسیده چه احساسی داشتیم و خواسته نامه ای بنویسیم. چه بگویمت؟ تو خودت پدر هستی. فکر می‌کنم همان بر من گذشت که بر هر پدری. دخترم را دیدم. خود خود دخترم را. دراز کشیده بر کف خیابان. پیکر نحیف و جوانش. غرق در خون. و خود خودم را. عاجز و ناتوان. می‌گوبم: تحمل کن بابا جان. بمان نازنینم. بمان دخترکم. بمان. و حس عمیق و فلج‌کننده‌ی ناتوانی و عجز. که نمی‌توانم نگهش دارم...که خواهد رفت...جلوی چشمان من...زیر دستان من....بلوچ جان می‌نویسم و اشک مجالم نمی‌دهد...مجالم نمی‌دهد...
هنوز قدرت و جرئت دوباره دیدن این فیلم را ندارم.
.....اما نامه. این روزها مدام دارم نامه می نویسم

بازی - ما با قواعد خودتان بازی کردیم. مردانه و منصفانه هم بازی کردیم. شما حتّی تاب قواعد خودتان را هم نداشتید...

برای فردا چه باید کرد؟ - ابتدا سخنی دارم با هواداران احمدی​نژاد که گمان نبرند با آنها دشمن هستیم....

باتوم به دست دیدمت؛ سر جمال زاده! - هی رفیق سابق من! هی مهدی! اول باورم نشد...

ما خشونت نمی خواهیم. رای مان را می خواهیم. حق مدنی مان را می خواهیم - حالا می فهمم چرا آن روزها که کودک بودیم به دستانمان مداد رنگی می دادند که لاله بکشیم...

اضافه شده توسط بیلی و من | ۱۶:۴۳ ۸۸/۳/۳۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر