English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


چشم فتنه
[واکنش‌ علیه اعمال خشونت ] شراگیم - ..کم از دست آن محمود کشیدیم این یکی محمود هم امد و با این کارش قوز بالا قوز شد... نه گذاشت و نه برداشت و صاف رفت زیر دو لنگ ما و یا حسین گویان ما را برد بالا و در عرصه اینترنت چرخاند و به جهانیان نشان داد و شد آنچه نباید می شد...به هر حال آنچه در وزارت اطلاعات در ساعات اخیر گذشت احتمالا چیزی مشابه نمایش تک پرده ای زیر بوده...

فعلا دست به نقد وبلاگمان را فیلتر کردند و شواهد و قراین نشان میدهد که همین امروز فردا سربازهای امام زمان می آیند سروقتمان و خودمان را هم به کل فیلتر می کنند از زندگی...همه اش هم تقصیر این محمود فرجامی ست که یک چیزهایی راجع به ما نوشته که انگار رهبر کل اپوزیسیونیم...آن هم نه از این اپوزیسیون های مخملی و سوسولیالیستی...از آن اپوزیسیون هایی که خون از سیبیلشان میچکد...رسما ما را برد و نشاند بغل دست عبدالمالک ریگی...شاید هم بالا دستش...! خیرش که به آدم نمی رسد...دلمان خوش بود که تازه از فیلتر در امده بودیم...میدانید چقدر پستهای پوپولیستیک و خاله زنکی نوشتم تا آن مامور اداره تفتیش اینترنت را قانع کردم که فیلترمان را بردارد...؟چقدر این خانم شین نامه نوشت برای این اداره فیلترینگ که شوهرش نسل اندر نسل پوپولیست و کله نخودی بوده و اوج دغدغه اش این است که آخر هفته دست زنش را بگیرد ببرد فرحزاد یا امام زاده داوود...؟
...کم از دست آن محمود کشیدیم این یکی محمود هم امد و با این کارش قوز بالا قوز شد... نه گذاشت و نه برداشت و صاف رفت زیر دو لنگ ما و یا حسین گویان ما را برد بالا و در عرصه اینترنت چرخاند و به جهانیان نشان داد و شد آنچه نباید می شد...به هر حال آنچه در وزارت اطلاعات در ساعات اخیر گذشت احتمالا چیزی مشابه نمایش تک پرده ای زیر بوده...

نمایشنامه واقعی در یک پرده:

زمان: سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه محمود فرجامی مرتکب آن نوشته شد.
مکان: وزارت اطلاعات – طبقه منفی شش – بخش مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی

دو کامپیوتر کنار هم قرار دارند. سرباز گمنام شماره یک که جوانی بیست و چند ساله با یقه ی بسته و ریش نتراشیده است پشت یکی از کامپیوترها تقریبا توی صفحه مونیتور فرو رفته است و زیر لب و پشت سر هم ذکر می گوید و استغفار میکند... پشت کامپیوتر دوم جوان دیگری نشسته و در سکوت سرگرم مطالعه است. ناگهان سرش را بالا میکند:

- سید...! سید جان...بدو بیا اینجا که چشم فتنه را پیدا کردم .

سید بدون انکه چشم از مونیتور بردارد:
- صبر کن...الان در حال ماموریت هستم...یک لانه فساد اینترنتی پیدا کرده ام...کلی هم عکس دارد...دارم اعضایش را شناسایی میکنم.

جوان دوم کنجکاوانه سرکی به مانیتور سید میکشد و ناگهان انگار برق گرفته باشدش ذکر گویان رویش را بر میگرداند:
- اه....پس پیس پس پس پیس پس پس...(ذکر زیر لبی!)...ولش کن اینها را... تا به حال یک آرشیو چهل هزارتایی عکس و فیلم از اعضا و اسافل مردم جمع کرده ایم...یک نفرشان را هم هنوز نگرفته ایم...به خدا مدتیست که من هر شب دچار مشکل شرعی میشوم...خود تو هم که پای چشمانت حسابی گود افتاده...مگر حاجی نگفت فعلا تمرکزمان را بگذاریم روی پیدا کردن وبلاگهای حامی و مشوق اغتشاشات؟

جوان اول بلند میشود و در حالی که به وضوح سعی میکند برجستگی شلوارش را مخفی کند دولا دولا به سمت کامپیوتر اول میرود.
- خب ببینم چه پیدا کرده ای...خدا خیرت بدهد...!دهه... این که وبلاگ محمود فرجامی خودمان است...این بنده خدا هفته ای یکبار باید بیاید اینجا و خودش را معرفی کند و یک چک بخورد و برود...تمام تلفنهایش هم شنود می شود...این یک زمانی چشم فتنه بود...الان دیگر موی زهار فتنه هم نیست...!

- نخیر... خودش را که نمیگویم...بیا این قسمت "براده ها" یش را بخوان...یک آدمی هست به اسم شراگیم زند...ظاهرا رهبرشان است...از او به عنوان قهرمان نام برده...سر نخ همه این آشوبها در دست اوست...اصلا شاید اوست که به موسوی خط میدهد...این هم وبلاگش...

چند ساعتی میگذرد...هر دو سرباز گمنام مشغول خواندن و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ شراگیم میشوند... سرانجام "سید" کش و قوسی به خودش میدهد و خمیازه کشان رو به همکارش میکند و میگوید:

- بس است بابا...چشممان در امد...تا همینقدر هم که خواندیم برای دو بار اعدام کردنش مدرک به دست آورده ایم...تابلوست که مامور سیاست...مادرش هم که امریکاست و یک زمانهایی هم هر چند وقت یکبار برایش دلار میفرستاده...در این اغتشاشات اخیر هم که هرجا شلوغ بوده او هم رفته...یا شاید هم اصلا هرجا که او میرفته شلوغ میشده...!

- تا دیر نشده یک نامه بزن به برادرانمان در مخابرات بگو این دجال زمان را فیلتر کنند...یک نامه هم بزن به صدا و سیما و بگو خودشان را اماده کنند برای یک اعتراف تلویزیونی...بگو چشم فتنه را گیر آوردیم...راستی...چطور است بگوییم قاتل ندا آقا سلطان هم همین بوده...!
...

بعد التحریر:
انتخابات هم که به سلامتی و میمنت به تصویب شورای نگهبان رسید...شورای نگهبان اعلام کرد که در بازشماری صندوقها در برخی شعبات چند رای هم به آقای احمدی نژاد اضافه شده...خب خدا را شکر که وزارت کشور و شورای نگهبان مدیون نشدند به آقای احمدی نژاد...! چه باید کرد؟ از من میپرسید؟نکند شما هم باورتان شده که من رهبر اپوزیسیونم...؟ فقط میدانم بدترین چیز این زمان رخوت و نا امیدی ست...خوشبختانه آقایان موسوی و کروبی با وجود همه فشارها و تهدید ها پای قولشان ایستاده اند...واقعا نامردی و یا بهتر بگویم بی شرفیست که تنهایشان بگذاریم...؟
راستی...برگه های رای نو و تا نشده ای را که جلوی دوربین شمارش شد شما هم دیدید...؟ دستخطهای تابلویی را که روی برخی برگه های رای قابل تشخیص بود چطور؟ اگر ندیدید اینجا و اینجا ببینید...!اینها بزرگترین دشمن و خطری که تهدیدشان میکند نه جنبش های مردمی ست و نه امریکا و اسرائیل، حماقتهای بی پایان خودشان است...

اضافه شده توسط عمو اروند | ۷:۵۴ ۸۸/۴/۱۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر