English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


زن‌های روستای وبلاگستان ما
[وبلاگستان] آی طنز - قبلا برای‌تان گفتم که ذهن خیال‌پرداز من که با رگ و ریشه‌های روستایی‌ام در هم می آمیزد، وبلاگستان را به شکل روستایی می‌بینم و هر کدام از بلاگرها را یکی از هولایتی‌های این روستای بزرگ. در قسمت قبلی با بعضی از همولایتی‌های وبلاگستانی من مثل کبلایی مهدی جامی، مشهدی داریوش محمدپور، علیرضاخان مجیدی، حسین آقای درخشان و شراگیم‌خان زند آشنا شدید. اما اینطور هم نیست که همه همولایتی‌ها صاحب کاشانه در وبلاگستان ما مرد باشند. زن هم زیاد داریم الحمدلله. این‌بار با چند تا از زن‌های هم‌ولایتی‌ از دریچه ذهن دهاتی پسند من آشنا می‌شوید:

شیرین‌باجی احمدنیا
ده ما همانطور که دکان‌ پر و پیمانی مثل دکان علیرضاخان مجیدی دارد که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد آنجا یافت می‌شود؛ خاله‌‌باجی همه فن حریفی مثل شیرین‌باجی احمدنیا هم دارد که از هر انگشتش هنری می‌ریزد. شیرین باجی از آن زن‌های ریزه میزه ولی تر و فرزی‌ست که در هیچ کاری کم نمی‌آورد. شکر خدا که از زندگی‌اش هم کم خیر ندیده. مکتب رفته و باسواد است و حتی یک مدتی هم شهر بوده. اما اصلا خودش را نمی‌گیرد و با همه - از دختر چهارده ساله دم بخت که جوش شوهر می‌زند تا کامل مردهای باسواد اهل سیاست و کامل زن‌های ده شکم زاییده و پهلوان پنبه‌ها و مومن‌ها و لاقیدها و ... حتی خود بنده!- گرم می‌گیرد و دم‌خور می‌شود. دور و برش هم الحمدلله به همین واسطه شلوغ است و آدم وقتی می‌رود به خانه شیرین بانو در وبلاگستان ملتفت نمی‌شود آمده حجره‌ی عطار یا بازار مسگرها یا حمام زنانه یا گود زورخانه یا کنج مکتب یا که چی. ولی به هر حال خود شیرین‌باجی تا خوش و بش نکند با آدم و یک چایی بهش ندهد نمی‌گذارد از در برود بیرون.

نازلی خانوم کاموری سیبیل طلا
در این محله‌ی زنانه وبلاگستان هر چقدر راحت می‌شود رفت به امثال شیرین باجی سرکشی کرد، آدم باید ملتفت خودش باشد که وقت طرف‌های خانه‌ی نازلی سلطان می‌رود؛ یک جوری برود که بشود برگشت. ماشالله! هیکل قد دو تا مرد کاری. صدا به اندازه‌ی آسمان قرمبه. زور به قدر پهلوان سخدری... سواد هم البته دارد نازلی خانوم. ولی اگر قاطی کند چیزهایی بار ملت می‌کند که خرک‌چی‌ها اگر بشنوند از خجالت آب می‌شوند؛ و خب البته هفته‌ای هفت هشت بار هم قاطی می‌کند!
یک بار به چشم خودم دیدم همچین نیک‌آهنگ آقای کوثر را که از اهالی جاافتاده وبلاگستان است همچین زد به دیوار که نیم مَن کاهگل روی سر بدبخت ریخت. حسین آقای درخشان را که خودش یک پا آدم بی چاک و دهنی بود جلوی همه سکه یک پول کرد. یک روز هم صبح تا عصر سیب‌های هلندی مهدی خان جامی را یکی یکی آنقدر زد توی سرش که آن بنده خدای عارف مسلک هم قاطی کرد و خیلی حرف‌های نامربوط زد. خود من بنده‌ی حقیر را هم یکبار همچین بین در و دیوار گذاشت که تمام کرک و پشمم ریخت و هر کس من را می دید دستی به ساقش می‌کشید و می‌گفت "عزیزم نظرت در مورد یه ماه چیه؟"! بی‌خود نیست که اسمش شده سیبیل‌ طلا در وبلاگستان.
ولی خُب... اگه پیه این چیزها را به تن‌تان بمالید و بروید طرف‌های ایشان، چیزهای خوبی هم شاید دستگیرتان بشود. یعنی اگر اینطور نبود اینهمه آدم آنجا چکار می‌کردند که به چنگ طرف شکار شوند؟

رها
خیلی از زن‌ها و بلکه مردهای ده ما، خوش ندارند بقیه بدانند آنها دقیقا کی هستند. بعضی مردها با دستارشان صورتشان را می‌پوشانند و بعضی زن‌ها هم روبند و پیچه می‌زنند. به قول معروف "مستعار" می‌شوند. رهابانو یکی از همین‌هاست که البته مستعار است منتها عکس یک دختر آرتیست مکش مرگمایی را گذاشته روی خانه‌اش که یعنی من اینم! حالا همه هم می‌دانند که او این نیست و او هم می داند که همه می دانند؛ ولی همه خوشند. او از آن پشت رایو ترانزیستوری روشن می‌کند و چیزهای زنانکی می‌گوید، ملت هم از این طرف به عکس مگش مرگ ما نگاه می‌کنند و به خیالشان امر می کنند که آن حرف‌ها را بگذارد توی دهان این آرتیسته تا ... (حالشان را ببرند!) به هر حال اینطوری‌ست دیگر...!
ولی رهابانو شیرین‌دهن است و با نمک. گه گاهی هم شعر می‌گوید که البته در دهان همان آرتیسته می‌چسبد.

زیتون
از بین همه، زیتون خاتون چیز دیگریست. اولا که خصایل خیلی‌ها را یکجا دارد: از قدیمی‌های روستاست، مستعار است، خیلی وقت است که آژان‌ها در خانه‌اش را گل گرفته‌اند و به قول معروف دم در خانه‌اش فیلتریده‌اند، شیرین دهن است، همه جور آدمی در خانه‌اش یافت می‌شود، خاکی‌ست... والبته از کار سیاست هم درمی آورد و حتی می‌گویند چندبار هم رفته شهر علیه حکومت مرکز شعار داده. عکس هم انداخته از آنجا. منتها آنجا که می رود با لباس مبدل می‌رود که وبلاگستانی ها اگر آمدند نشناسندش.
زیتون خاتون هم خیلی هواخواه دارد توی وبلاگستان. شاید به خاطر دهن گرمش باشد که یک مقداری داستان‌های عجیب و محرکی هم از آن درمی‌آید. البته خودش اصرار دارد که همه‌اش خاطره است اما آنهایی که پاورقی‌های مجله‌ها را گه گاهی می‌خوانند می‌گویند بعضی وقت‌ها بعضی خاطره‌هایش شبیه پاورقی‌های عشقی-جنسی آن‌هاست. والله اعلم!

اضافه شده توسط بیلی و من | ۸:۵۰ ۸۸/۴/۲۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر