English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مشكاتيان را تنها بايد شنيد (I)
[موسیقی] موسیقی هارمونیک - این نوشته را دو یا سه سال پیش، دقیقاً یادم نیست در همان حوالی نوشتم و حالا بسیار متاسفم كه در چنین شرایطی آن را برای خواندن در اختیارتان قرار می دهم. نوشتن درباره ی بعضی ها آن قدر دشوار است كه خواندن ترجیح داده می شود. درباره ی مشكاتیان از این هم دشوارتر است. مشكاتیان را تنها باید شنید و تنها، باید شنید ...
امضاء شاید منظرِ یک تنهایی باشد، بیرون از جدال های غم انگیز و فارق از بحث های سر در گُم که هر بار پیش آید از خود دور می شوم، به دنبال فرصتی برای یک تجربه ایرانی از نوع معاصر آن می گردم و این فرصتی است برای تأمل. از فراموشی که شروع کنیم، اگر چه شاید بی راهه باشد، یعنی این که ما هم فراموش می شویم و شاید این نوشته آغازی باشد برای فراموشی همانگونه که تاریخ هم فراموش کرده است. عیناً اتفاقی است که پایین این نوشته روی می دهد و بالای آن نه. پایین در انتظار گذر زمان و بالا در پی وسعت سطح و من نمی دانم از چه پُر خواهم شد. نتیجه درنگ این که دری بسته می شود و دری دیگر گشوده، که این نیز تمرین یک حرکت است، اگر مجاز باشد.

پس ابتدا امضاء را ثبت می کنم. اما به نام شما. ما همه حذف خواهیم شد، مثل سنگی که پرتاب شده، یکی فرصت دارد برود به سوی هدف که غالباً در حسرت اش می ماند، یکی هم سپرده می شود به آب و حالا حکایت ماست که در حسرت یکی از آن ملودی های ناب مانده ایم، چه در شنیدن و چه در ارائه اش، اصلاً معطل و مضطر مانده ایم در فراموشی اش که وصال نمی دهد و حالا می خواهیم فراموشی را به فراموشی بسپاریم و حیرانیم از این همه بی قراری، گویا "باربد" امضاءاش را به آب انداخته و حال و ماضی و گذشته همه علیه فراموشی اند و حالا کسی قاصدک را فوت کرده است و مشتی در آب و جرعه ای.

باربد نباشد، پرویز را می کنیم آویزه ی گوشمان، شبدیز را نوش دارو می دهیم تا بیاید و کنار ما بنشیند و به ما بگوید فراموش کنید، اما اول خودتان را بیندازید درون هویت و هویت را بکنید قیافه ی خودتان و اگر صدایی شنیدید، فراموشی نیاز نیست. از فرق سر تا پیشانی امضا می رود به سوی "چکاد". این ها همه طبیعتِ من اند و این ها همه صدای طبیعت اند.

همیشه تعارفات آدم را جذب خودش می کند و این تأمل طولانی نطفه اش بسته شده است با عزم و همت هنرمندی که نامش را قبلاً یادآوری کرده ام. پرویز مشکاتیان از گوش ما بیرون نمی رود، از دل ما هم. در میان این همه شنیدار وسواسِ ما به یک اصطلاح بند شده است. "آهنگ" که در فاصله گوش من و شما مأنوس می شود و به تجربه های آهنگین شخصی می رسد که از مرحله ی فردی به یک فراز اجتماعی و فرهنگی رسیده است.

به گونه ای که گاه رویای زیستن را ارج می نهد، گاه به داوری خویش می نشیند و گاه ساده و صمیمی می شتابد به سوی آستان دوست. به قول عزیزی "زجر در خلاقیت اصل است و زیبایی نیز در همان زجر است". نغمه های مشکاتیان از نوستالژیا و آشیان دور به اسطوره و بنداده رسیده است، به همین خاطر می رود تا انتهای حس و عاطفه ی ما.

این انتقال احساس سه منبع اساسی دارد. دانشکده هنرهای زیبا و از این طریق دسترسی به موسیقی دستگاهی با اتکا به استادان بی بدیل همان عصر و شناخت و آگاهی از موسیقی مدون شده ی غرب از طریق استادان همان دانشکده. دوم حضور و تبادل اطلاعات در مرکز حفظ و اشاعه همزمان با دوره ی شکل گیری شخصیت موسیقایی و سوم هم گروه چاووش (عارف و شیدا) که همراه است با خلاقیت و وفور نغمه های ماندگار.

گرچه نباید تنها به این سه منبع اکتفا کرد و حتماً تأثیرات فرهنگ موسیقی خراسان در این باره را باید دخیل دانست اما استفاده از نحوه ی "ترکیبِ سازی" لحن ها از بیان های بومی و مردمیِ اصطلاحاً رها به سوی ساختارهای ایستا، مشکاتیان را درگیرودار همین تأثیرها و شیوه های مختلف از اجرای قطعات قدیم موسیقی دستگاهی به سوی احساسات و هیجانات اجتماعی سوق می دهد و نهایتاً به سوی زورآزمایی شیوه های اجرایی مجریان ماقبل خود با اتکا به عناصر موسیقایی و تکنیک های تعریف شده ایی پیش می رود تا بتواند نهایتاً از لبیرنت تودرتوی لحن های متعدد، به آرامی، ساده و بدون هیچ زحمتی عبور کند، که همه ی این ها البته یک هوشیاری عجیب می خواهد.

مشکاتیان در "بیداد" (شاهد عینی ما تا آن زمان)، نشان می دهد که کاملاً به آن هوشیاری و استقلال رسیده است. پختگی همراه با لحنی شخصی، لحنی جسور و بی-آلایش، گاه مهربان، گاه گستاخ، گاه رزم و گاه تغزل.

اضافه شده توسط بیلی و من | ۲۰:۴۴ ۸۸/۶/۳۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر