| خاطرات زندان (قسمت ششم) | ||
| [خاطرات] مهناز قِزِلّو - دوران بازجویی به سختی میگذشت. لحظات جانفرسایی كه گویا هرگز تمامی نداشت. بازجو، كابل، شكنجه، توهین، هتك حرمت، خشونت، فریاد، خون، ناله، درد، زخم و دوباره بازجو، بازجویی... و سایه های موذی موحش.. دخمه های سیاه، دسیسه های شوم. گاه ساعتها انتظاری تلخ برای آنچه كه میدانستی اتفاق میافتد...هر روز، هر ساعت... و هر دقیقه اتفاق میافتاد و توان از آدمیمیگرفت. لحظه ها طعمیتلخ داشتند و ناخواسته جانی را كه تمنایت نبود، پیوسته به واخواهی نشسته بودند. اینهمه اضطراب و دغدغه، رمقی برایت باقی نمیگذاشت. جانكاه و طاقت فرسا... معنی زندگی از دست میرفت نمیتوانستی نگاه كنی. چشم بند... سردرد... با هر نام قلبت میكوبید و نفست تند برمیآمد و نمیآمد. گاه در شعبه، شاهد بازجویی دیگران بودی. تازیانه بالا میرفت و هوا را میشكافت و گاه شتك خون روی دیوار... و بعد... كسی میخندید. باورم نمیشد آن دو (بازجوها) بتوانند موقع رفتن برای نماز با هم بگویند و بخندند. یك بار در شعبه ی سه شاهد اعتراف گیری توسط ناصریان* از كسی بودم كه ادعا میشد در شكنجه ی چند پاسدار در یك خانه ی تیمیتوسط مجاهدین در سال 61 نقش داشته است. آنان متهم بودند چند پاسدار را كه در لو دادن خانه های تیمیدست داشته اند، شناسایی، دستگیر و شكنجه كرده و سپس آنها را به قتل رسانده و در بیابانهای اطراف تهران دفن كرده اند. یك نمایش تلویزیونی نیز بعد از ادعای این واقعه در آن زمان پخش شد. این اعتراف گیری نزد خواهرش انجام میگرفت. غیرقابل تصور مینمود. خواهرش ساكت بود. هیچ نمیگفت. آیا باور كرده بود؟ آیا باور نكرده بود؟ نمیدانم چرا او ساكت بود. نمیدانم چرا خودش اینگونه به بازگویی وقایعی پرداخته بود كه البته اذعان داشت شاهد عینی آنهمه نبوده است. فریبا اكتفا میكرد به بازگویی آنچه صرفا بگوش میشنیده... صدای ناله در اثر شكنجه، یا بوی پوست سوخته و یا قطرات خون در حمام و... كه البته به گفته ی خودش علیرغم اینكه در همان خانه بوده، اما به چشم هرگز ندیده است. كلمات بی هیچ آهنگ، طعم یا حسی در فضا معلق میماند. با خود فكر میكردم اینها با انسان چه میكنند. در بهت و ناباوری، خود و وضعیت خود را فراموش كرده بودم. بی اختیار از به تصویر كشیدن آنچه او وادار به گفتن شده بود، از درون به یكباره از هم پاشیدم... بخود لرزیده و به گریه افتادم. ناصریان گفت: تو دیگه چه مرگته... خفه شو برو بیرون! از جزییات موضوع خبر نداشتم. ولی آنقدر میدانستم كه اینان به سادگی میتوانند با شیوه های غیرانسانی جای مجرم و قربانی را عوض كنند. فرد را با تهدید و شكنجه و با ابزارهای مختلف و زیر فشار و تهدید وادار به اعتراف علیه خود كنند. ساده نبود. مگر انسان چقدر توان تحمل شكنجه را دارد. آزار و شكنجه سلامت روانی فرد را مختل و او را دچار آشفتگی میكند. زندانی گاه تا سر حد مرگ شكنجه میشد. حد آستانه ی تحمل در افراد متفاوت است اما نامحدود و بی انتها نیست. هدف شكنجه گران نیز خرد كردن روحیه و شكستن اراده ی زندانی ست تا آنچه میخواهند بر وی تحمیل نمایند. واقعیت این است كه گاه برای اعتراف گیری یا وادار كردن فرد به اقرارهای غیرواقعی از افتراهای گوناگون، غیرسیاسی و غیراخلاقی نیز بهره میگرفتند. رویه ای كه اینان كماكان از بدو حاكمیت خود به روش های مختلف برای بی اعتبار كردن دگراندیشان، منتقدین و مخالفان بدان توسل میجستند. مانند شبحی از لای در بیرون خزیدم. پاهایم را حس نمیكردم كه روی زمین برداشته شوند. انگار دو نفر بودیم. نمیتوانستم آن دیگری خودم را ساكت كنم. میخواستم باشم و بشنوم حتا اگر از جنس سادگی نبود و به غلظت اجبار در اقراری ناخواسته، نامفهوم و بی قاعده در هم میپیچید. او هم بندی ام بود. میشناختمش... مخیله ام داشت ویران میشد. كاش میشد هیچگاه چشم بند را برندارم. نه... پس از بازجویی در بند پرسه نمیزدم... هرگز... پس نباید نگران میبودم. آن غروب در خود توانی برای بودن احساس نمیكردم. اینقدر خسته و ناتوان به بند رسیدم كه انگار جسدی را حمل میكنم. همچون اغلب اوقات یك چای سرد با مزه ی تند كافور برایم نگه داشته بودند. خورده نخورده سرم را كه در پی شانه ای دوستانه بود روی بالش ابری میگذاشتم و به سقف خیره میشدم. چقدر چشمهایم با خواب بیگانه شده بود. هر چند اعتراف تحت شكنجه فاقد اعتبار قضایی و حقوقی است اما به نظر میرسید این یك روند معمول در جریان بازجویی باشد. علیرغم اینكه اعتبار اعتراف علیه خود منوط به شرایطی است كه در آن فرد به هیچوجه نباید تحت فشار یا تهدید بوده باشد در زندانهای جمهوری اسلامی گاه فرد در فرایند ضدانسانی شكنجه و با توسل به زور و تهدید وادار به اعترافات واهی و كذب علیه خود نیز میشد. یكی از هم اتاقی هایم كه هوادار یكی از گروه های ماركسیستی بود در جریان بازجویی وادار به اقرار غیرواقعی ی شده بود مبنی بر اینكه طرفدار مجاهدین است. البته جای تعجب داشت كه مگر طرفدار یك گروه ماركسیستی بودن به اندازه ی كافی جرم نبود كه او را به چنین اعترافی واداشته بودند. به همان اندازه كه یكی محارب با خدا بود دیگری مرتد! او دختر كم سن و سالی بود و با سادگی و صراحتی كه به دل مینشست هر از گاه بعد از نوشتن نامه برای بازجویش (كه در فرم های مخصوص انجام میگرفت) برایمان ماوقع را تعریف میكرد. بدین گونه انگار میخواست چیزی را كه به كذب ناگزیر از اقرار بدان شده بود از باور خود پاك كند. اینك كه آن شرایط بغرنج بازجویی و شكنجه را از سرگذرانده بود، سعی داشت ناباورانه چنان تحمیلی را از خود بزداید. گاه شدت آزار و اذیت و درنده خویی بازجویان به حدی بود كه شخص هر اتهامی را میپذیرفت و حتا گاه فرد زیر شكنجه، اعدام شدن را برای رهایی از آن به جان میخرید. به بند كه رسیدم فاطمه با نگرانی مرا جست و در خلوت با صدایی فروخورده گفت: - بچه ها شنیده اند امروز صبح تو را در شعبه ی هفت صدا كرده اند. رنگ از چهره اش پریده بود. او كه چند سالی در زندان بود و مراحل بازجویی و دادگاه و اجرای احكام را گذرانده بود چرا اینقدر از شنیدن آن نگران شده بود. او خود متهم شعبه ی هفت بود. نگرانی و دلهره توی لحن صدا و چهره اش موج میزد و آن را به من منتقل میكرد. بخاطر اینكه هیچ گونه پیش زمینه ی ذهنی در باره ی شعبه ی هفت نداشتم، پرسیدم: - شعبه ی هفت....؟! آخه چرا شعبه ی هفت....؟ ضمن توضیحاتی در مورد آن شعبه با زمزمه كنار گوشم اضافه كرد: _ شعبه ی هفت... معروف به شعبه ی اعدامیهاست!...... من كه شعبه ام سه بود، دلیلی نمیدیدم كه شعبه ی هفت مرا بخواهد. چه روز وحشتناكی! مگر من چقدر توان داشتم. چشمهایم را یك لحظه بستم از فرط خستگی.... قبرستانی متروك.. و تاریك... نمیتوانستم فكرم را متمركز كنم. در درونم سرمای شدیدی حس میكردم، عرقی سرد بر پیشانی ام نشست. با پشت دست پیشانی ام را لمس كردم. دیگر بقیه ی حرفهایش را نشنیدم... دستهایم به یكباره از درون دستهای پرلطفش رها شد. دانشجوی سال آخر دانشگاه در رشته ی شیمی... باهوش... نگاهی مغرور و كنجكاو... صبح زود روز بعد به هنگام اذان یكسری اسامی برای بازجویی خوانده شد كه نام من نیز در میان آنها بود... و... در بیرون از دفتر 216 ... - ... مهناز... شعبه هفت... كاش فاطمه در باره ی شعبهی هفت آن چیزها را نگفته بود. قلبم داشت از جا كنده میشد. تمام شب گذشته را نخوابیده بودم و داشتم فكر میكردم كه برای هر اطلاعات داده نشده چه توجیهی بتراشم. حدود شاید چند ماهی از انتقالم به زندان اوین میگذشت. به شعبه ی هفت برده شدم. طبق معمول در راهرو در كنار زندانیان دیگر نشستم. این بار گفته شد رو به دیوار بنشینم. فریاد خشمگینانه ی بازجوها غوغا میكرد. رفت و آمدهای سریع و پرسرو صدا و پیكر یكی دو نفر كه زیر ضرب آنها به این طرف و آن طرف كوبیده میشدند. بعد صدای كابل.... صدای فریاد.... صدای درد... - بشین... پاشو... سگ منافق! "صد و یك... صد و دو... صد و ..." زندانی باید میشمرد. یك زندانی از درون اتاق شعبه با شتاب به بیرون دوید ... چند تا بازجو یا پاسدار سراسیمه دنبالش دویدند... او را گرفتند.... مشت و لگد و صدای كوبیدن بدن و سرش به در و دیوار و... پشنگه های خون بر سنگفرش راهرو... او را به درون شعبه برده و در شعبه را بستند. صدای ضرب و شتم زندانی و نعرههای بازجوها همچنان به گوش میرسید. به نظر میرسید بازجویان شعبهی هفت سخت درگیر شكنجه ی متهمانی تازه دستگیر شده یا زندانیانی بودند كه اطلاعاتشان برملا شده باشد. تا ساعتها همچنان آنجا نشستم بی آنكه نامم را بخوانند. بعدازظهر صدایم زدند. از در كه داخل شدم زیر پایم و روی زمین خون بود. با خشونت خواسته شد كه روی یك صندلی كه رو به دیوار بود بنشینم و برگه های بازجویی در مقابلم قرار گرفت. بازجویی كه مرا مخاطب قرار داده بود، كف بر لب، نفس زنان صدایش خسته، عصبی و ملتهب از ته گلو برمیآمد. به وضوح آشكار بود كه مقاومت دستگیرشدگان یا زندانیان آنان را از نفس انداخته است. در حالیكه محكم با كابل چند بار بر من ضربه زده شد، خواسته شد از اول همه حقایق را بنویسم و چیزی را كتمان نكرده و هر چه اطلاعات دارم بدهم. وگرنه .... تهدیداتی چند...! در عین حال بخوبی میشد دریافت كه آنان توجه اصلی اشان به افراد تحت شكنجه اشان است. كنار من یكی از آنها را كابل میزدند و گاه لبه ی كابل به گوشه یا قسمتی از چادری اصابت میكرد كه مجبور به داشتن آن بودم. شلاق هوا را از هم میدرید و بعد تن عزیزی كه زیر شكنجه همه چیز را انكار میكرد و یا پاسخی بی ربط میداد. چه احساس سخت ناخوشایندی كه نمیتوانستی هیچ واكنش انسانی از خود نسبت به او بروز دهی. آنها به شدت نگران و خواهان اطلاعاتی بودند كه زندانی را با بیرحمی بخاطر آن شكنجه میكردند. او همكاری نمیكرد. صدایش بسیار جوان بود و علیرغم فریادها و ناله هایش از فرط درد ناشی از اصابت ضربات كابل، كابل هایی كه بدنش را میدرید، اما واكنش او به اینهمه شكنجه ی وحشیانه بسیار دلیرانه بود. پس از ساعتی بی آنكه برگه های بازجویی مرا تحویل بگیرند صدایم زدند. در مقابل میزی ایستادم كه بازجوها در برابرم قرار داشتند. چند صدای مختلف را میشنیدم. بازجویان شعبه ی هفت شامل فكور (اكبر كبیری)، فاضل (كه علاوه بر شکنجه زندانیان خود در جوخهی اعدام آنها نیز شرکت میکرد) و اسلامی** بود. آنها از بیرحم ترین بازجویان زندان اوین بشمار میآمدند. شعبه ی هفت معروف به شعبه ی مرگ و از رعب انگیزترین شعبات و در واقع شكنجه گاه ها بود. آنها گویا خیلی مایل نبودند وقت زیادی صرف پرونده ی من كنند و برایشان موضوع با اهمیت تری در آن لحظات مطرح بود. به هر حال یكی از آنها خطاب به من گفت: حكم اعدامت اومده، خوب فكراتو بكن و تصمیمت را بگیر. حالا كه قراره معدوم بشی اقلا همه حرفات را بزن و بار گناهانت رو تو اون دنیا كم كن...! در حالیكه چشم بند به چشم داشتم، در برابر آنها همچنان مبهوت، شگفت زده و ساكت ایستاده بودم. نمیتوانستم تشخیص دهم قصد ارعاب مرا دارند یا اینكه جدی است. یكی از آنها پرونده ای را روی میز كوبید. صدای برگه هایی را شنیدم كه ورق میخوردند و سپس گفت: ...این هم حكم ات!... میخوای بخونی اش...؟ ...و بی آنكه منتظر پاسخی از طرف من بشود متنی را با این مضمون خواند: بسمه تعالی .... بدین وسیله... مهناز قزلو... گروهك منافقین ... مفسد فی الارض و محارب با خدا و رسول... جرم وی محرز شناخته شده... به اعدام محكوم میباشد. ...حكم قطعی و لازم الاجراست.... سپس هر سه بازجو با صدای گوش خراشی به سردادن تكبیر پرداختند كه بی اغراق میتوانم بگویم تمام اتاق شعبه در انعكاس نعره های آنان گویا به لرزه افتاده بود. اینكه فرد تنها بخاطر داشتن یك باور ساده محكوم به اعدام شود در نظام جمهوری اسلامی چندان جای تعجب نبوده و نیست. تمامی احكام صادره و نوع برخورد رژیم با مخالفینش برگرفته از قوانینی است كه از شریعت یا فقه اسلامی منشا میگیرد. در واقع مرجع نهایی ضوابط حكومتی همانا احكام شرعی است كه آنها را مجاز به كشتار و سركوب بی حد و حصر مینماید. یكی از بازجوها گفت: خب حالا میری وصیتت رو هم مینویسی ... دوباره در راهرو به انتظار نشستم. نفس در سینه ام حبس شده بود و به شدت سرم درد میكرد. احساسی توامان داشتم نه وحشت بود نه شجاعت. جان زخمیی كه سخت دلتنگ بود و دلكنده. بی تفاوت نسبت به آنچه پیش خواهد آمد اما نه " به سان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند". "در آن مه گون فضای خلوت" خود شب بس هولناكی را میشد دید "دستش گرم كار مرگ". از زمین كنده شده بودم اما در آسمان جایی نمیجستم. از یكسو به رها شدن از این دغدغه و اضطراب و در عین حال شكنجه های پی در پی میاندیشیدم كه دیگر تحمل آن را در توان خود نمیدیدم و از سویی دیگر احساس شگرف دوست داشتن زندگی، آفتاب، برگهای پاییزی و ... هنگامیكه آدمی در اسارت است آرزوهایش ساده و كوچك میشوند. سرم را به آرامی روی دیوار سرد راهرو تكیه داده بودم كه متوجه ی صدای دختری شدم كه به زاری با این مضامین مینالید: "چرا دست از سرم برنمیدارین... نمیخوام زنده بمونم... دیگه از جون من چی میخواین... بكشیدم راحتم كنین..." لحن صدایش مجروح و نالان بود و موقعیت كسی را داشت كه بر سر گور عزیزی زار میزند. تمام تنم به یكباره یخ زد. شقیقه هایم از شدت درد تیر میكشید. حالت تهوع داشتم. آنچه او با ضجه های دردناك به ناله واگویه میكرد داستان تلخ تعرض جنسی به او بود. او همچنان مینالید. پاسدار نگهبانی به او نزدیك شد و گویا ضربه ای به او زد و گفت: "خفه شو! خبیثه!" واقعیت تلخ این است كه در تمام طول سه دهه حاكمیت جمهوری اسلامی، تجاوز جنسی به عنوان شنیع ترین ابزار و روش شكنجه برای تحقیر، شكستن و اعتراف گیری علیه مخالفین بویژه زندانیان زن به طور سیستماتیك بكار رفته و میرود. موضوع وقتی پیچیده تر میگردد كه این نوع از شكنجه با مجوزهای شرعی توجیه و چه بسا قانونمند شده و با هدف كنترل و سلطه ی كامل بر او اعمال میشود. ماهیت و حدود و ثغور تجاوز جنسی بر مبنای نقش فرد انسانی در این تعرض تعریف میشود. بنابر این حیطه ی تجاوز جنسی صرفا محدود به دخول در آلت تناسلی فرد (چه زن و چه مرد) نمیباشد. سابقهی كاربرد هدفمند چنین شیوه ی رذیلانه و هولناكی به اوایل حاكمیت جمهوری اسلامی برمیگردد. به هنگام حضور در صحنه های سیاسی و اجتماعی، زنان پیوسته با هدف به انزوا كشانیدن آنان در معرض تعرضات گوناگون بودند كه معمولا از الفاظ و كلمات ركیك كه بار جنسی داشته و از خفیف ترین نوع آن محسوب میگردد تا دیگر انواع آزارها و تعرضات جنسی را شامل میشد. فعالین سیاسی زن در فعالیت های خود در صحنه ی اجتماع، میزكتاب، میتینگ ها یا تجمعات، همیشه با برخوردهای هیستریك طرفداران سرسخت حكومت (حزب اللهی ها و چماقداران) روبرو بودند. اغلب متهم به روابط غیراخلاقی شده و حتا در نشریات تندرو مطالبی حاوی تهمت های جنسی نسبت به فعالین سیاسی به طور اعم و زنان به طور اخص انتشار مییافت. حضور زن در خیابان، جامعه و سیاست در نقش فعال سیاسی در چارچوب نظام اعتقادی آنان محلی از اعراب نداشت. بلكه همواره تعریف زن و جایگاه او خانه، پستو و آشپزخانه بوده است و اینكه به اذن همسر از خانه بیرون برود. اگر خمینی فقط یك جا برای زن حق بیرون آمدن از خانه را بی نیاز از اجازهی شوهر قایل شد همانا هنگامی بود كه در راستای به قدرت رسیدن اش به طرزی فرصت طلبانه از آن سود جست وگر نه بر اساس فتواهای مندرج در رسالات فقهی، خروج زن از خانه منوط است به اجازه شوهر. اما در توجیه تجاوز جنسی به عنوان اجرای حد الهی: فقه اسلامی از 52 كتاب تشكیل میشود. یكی از آنها، كتاب جهاد است و بحث كنیز یا كافر حربی یا منشأ آن در ضمن مباحث جنگ و جهاد آمده و جزیی از احكام و قوانین جنگی است. كتاب اللمعة الدمشقیه به قلم محمدبن جمال الدین مكی العاملی (734 ـ 786 هـ. ق)، یكی از متون فقهی قدیمی است كه نزدیك به هفت قرن پیش نوشته شده و توسط زینالدین الجبعی العاملی (911 ـ 965 هـ . ق) در كتابی به نام الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیه تشریح شده است. در فصل سوم كتاب جهاد لمعه، احكام و قوانین جنگی تحت عنوان «غنیمت» شرح داده شده است. هنگامیكه فرد انسانی بهعنوان یك غنیمت جنگی موضوع بحث باشد، تعبیر دقیق و صحیحتر آن، همان اسیر جنگی است و در فقه با كلمه «استرقاق» یعنی به رقیت درآوردن بیان گردیده كه معادل فارسی آن به بند كشیدن یا به اسارت گرفتن است. اگر در حین برپا بودن جنگ، نیروی انسانی درگیر جنگ در جبهه ی دشمن گرفتار آید، به غنیمت گرفته شده و به ملكیت درآمده و اسیر میشود. اسیر جنگی اعم از عبد (غلام حربی) و یا امه (كنیز حربی) محسوب شده و بر طبق قوانین شریعت مشمول احكام مزبور میباشند. غلام یا كنیز، ملك صاحب خود محسوب شده و مالك، شرعن مجاز است هر گونه صلاح بداند او را در ملك خود تصرف كند. رضایت او نیز اهمیتی ندارد. بر طبق همین احكام رابطه ی جنسی ولی امر یا سربازان وی با عبد یا امه (غلام و كنیز) بدون رضایت و خواست او جایز است. صدور احكامی همچون تكفیر و ارتداد، محارب با خدا یا ملحد یا مفسد فی الارض در این راستا مفهوم پیدا میكند. هر كس كه نسبت به حكومت اعتراض كرده و یا در برابر امام عادل بایستد متهم به محاربه با خداست و كافر یا كنیز حربی محسوب میشود. نظام جمهوری اسلامی دگراندیشان، منتقدان و مخالفان را پیوسته در شمار محاربان با خدا تلقی كرده و با توسل جستن به قوانین شریعت، كشتار و سركوب بیرحمانه ی آنان را همواره توجیه كرده است. بر اساس كتاب العروه الوثقی هر گونه اعتراض و انتقاد در دارالحرب نیز به مثابه ی جنگی است كه در آن حكومت اسلامی و ولی امر (ولایت مطلقه فقیه) خود را مجاز میداند با مخالفینش همچون دشمن درافتاده و آنها را به اسارت بگیرد و برای خود شرعن قائل به مالكیت آنان به عنوان غلام و كنیز بوده و هرگونه صلاح بداند در ملك خود تصرف كند. بشریت در جل جتای جهل به خاك افتاد تا طعم تلخ بی عدالتی را بچشد. پس انسان با قلبی دردمند و تنی مجروح بردار آویخته شد. پیلانس در آستانه برآمد، دست جهل را در آب شست و انسانیت را به مكافات رسانید***. بعد از لحظاتی مرا به یك اتاق برده و برگه ای را روبروی من گذاشتند و گفتند وصیتت را بنویس... با ناباوری اصلا نمیدانستم چه باید بنویسم... چند بار كلمات و جملاتی را بی آنكه به آنچه مینویسم فكر كنم نوشته و خط زدم و دوباره واژه ی دیگری انتخاب كردم. اما آنقدر میدانم كه متن فاقد انسجام و مفهومی صریح بود. ساعتی گذشت و در حالیكه آن برگه روی دسته ی صندلی رها شد مرا به بیرون اتاق صدا زدند. همه چیز در حالتی از بهت و تعلیق رخ میداد. با پاسداری به همراه دیگر زندانیان روانه ی بند شدم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- * "شیخ محمد مقیسه ای با نام مستعار ناصریان یکی از بازجویان و شکنجهگران شعبه ۳ اوین. از سال ۶۴ دادیار ناظر زندان قزلحصار شد. وی در جریان کشتار زندانیان در تابستان ۶۷ در زندان گوهردشت حضوری فعال و تعیین کننده داشت. او علاوه بر پست دادیاری و شناخت نسبی که از زندانیان داشت، سرپرست زندان گوهردشت نیز بود و در بعضی از دادگاه های اوین نیز شرکت میکرد. هیئت اصلی اعدام در تهران به حکم خمینی تشکیل شده بود و نفرهای اصلی و تصمیمگیرندهی آن در زندانهای اوین و گوهردشت مشترک بودند. اعضای هیئت اعدام در گوهردشت، تشکیل یافته از این افراد بود: ۱- حسینعلی نیری ۲- مرتضی اشراقی ۳- مصطفی پورمحمدی یا نمایندهی وزارت اطلاعات ۴- ابراهیم رئیسی ۵- اسماعیل شوشتری ۶- محمد مقیسهای (ناصریان ) ۷- داوود لشکری ۸- حمید نوری (عباسی) شیخ محمد مقیسه (ناصریان) بازجو و شكنجه گر سابق رژیم عهده دار ریاست شعبهی ۲۸ دادگاه انقلاب در سال ۸۶" ایرج مصداقی ** بازجویان از اسم مستعار استفاده میكردند *** با الهامیسمبلیك از آیاتی از انجیل یوحنا |
||
|
| بلاگنیوز |
|
صفحه اصلی تیتــر اخبــار آرشـــیوهـــا تمـاس با مـا انجمن بلاگنیوز دربــــاره بلاگنیوز اساسنامه بلاگنیوز راهنمايی همکاران دعوت به همکاری ورود همکاران سخن سردبیر آمار RSS |
| آگهی شما در بلاگنیوز |
|
پشتیبانی مالی |
| پيشنهاد بلاگنيوز |
|
دوستان بلاگنيوز وبلاگهای به روز شده پرشین بلاگرز بالاترین سایکو |
| آخرين اخبار سايتها |
|
روزنامههای ايران تابناک بالاترین بیبیسی فارسی پارسيک روز آنلاین گویا هفتان وبلاگهای به روز شده |
| جستجو در اخبار |
| کد لوگوی بلاگنيوز |
|
|
| سی مراجعه آخر |
|
... ادامه همراهان بلاگنيوز |
| Copyright |
|
Copyright © 2005 Blog News. All rights reserved. Designed by 1saeed.com. |